نخستین باری که دروغ گفتم هفت ساله بودم؛ گاهی اوقات به خودم میگویم، اگر آن روز در زندگی من نبود چه میشد؛ نمیدانم … به گمانام از آن لحظه به دنیای آدم بزرگها پا گذاشته باشم؛ از آن روز تا امروز بارها دروغ گفتهام و گویا اتفاق خاصی نیفتاده است! شاید راه و رسم زندگی همین است، اما چرا او میگفت: “زندگی رسم خوشایندی است”؟ بگذریم…
سیزده چهارده ساله بودم که کتابهای شریعتی در قفسهی کتابهای برادرم، مرا مسخ و مسحور خویش کرد. سالهای دبیرستان فقط میخواستم بدانم، بفهمم، همین. هر چه بدستام میرسید میخواندم. همان سالها بود که اکثر کتابهای نویسندگان روس را خواندم و حال و هوای پیاده روهای سن پترزبورگ و مسکوی صد سال پیش را بهتر از کوچه پس کوچههای شیراز احساس میکردم. دبیر ادبیاتمان آقای کاظمی به من میگفت: برو رشتهی ادبیات ولی من نرفتم، شاید هاتفی از غیب در گوشام چنین ندا میداد که کارشناسی در یکی از شاخههای علوم انسانی هرچند مفرح ذات است اما ممد حیات نخواهد بود. آقای کاظمی برای من فقط دبیر ادبیات نبود، چیزهای بسیاری بود، گاهی برای بچههایی که درس نمیخواندند این چند بیت را میخواند: گرچه دانی که نشنود بگوی … هر چه دانی ز نیک خواهی و پند…. زود باشد که خیره سر بینی …. به دو پای اوفتاده اندر بند… دست بر دست میزند که دریغ … نشنیدم حدیث دانشمند… اما یک عکس از همهی لحظههای کلاسهای او در ذهن من مانده است، چهرهی برافروخته ، صورت پر از اشک و دستهای لرزاناش هنگامی که یکی از غزلهای حافظ را میخواند. ما بچه ها با آن همه جار و جنجال میخکوب شده بودیم؛ چشمهای خونفشان دبیرمان با آن شکم و قد و قوارهی ستبر جور در نمیآمد.
به آن آوای غریب گوش فرا دادم و رشته ی ریاضی را خواندم. بعد از آن هم به دام رایانه گرفتار شدم و در این ده سال شبها و روزهایام در برابر صفحه نمایش کامپیوتر گذشته است.
اکنون در حال به سرانجام رساندن کارشناسی ارشد پژوهش علوم اجتماعی هستم.
غدغههای فکریام بیشتر در حیطهی جامعهشناسی؛ فلسفه و تاریخ است. تحت تاثیر اندیشمندان چند دههی اخیر “زبان” برایام جایگاه ویژه و منحصر بفردی نسبت به باقی پارامترها اجتماعی و فرهنگی پیدا کرده است.
آدمهای کوچکی که میدانند پرسشهای بزرگشان بیپاسخ است، برایام جذابتر از آدمهای بزرگی هستند که نمیدانند پاسخهای بزرگشان نادرست است.
—————–
چند ماهی است که درس و مشق به پایان رسیده است…
—————–
مهدی شاه ولی
دیدگاه ها