ردی از خون بر ایوان نشسته است، پرنده، پرنده‌ام، پرنده‌ی خوش‌آوازم از آن سوی دریاها به دیدارم آمد. با قفسی که برای‌اش ساخته بودم، با زندان عشق‌ام بر خاک فرود آمد. لب به سخن گشود، دهان به آواز گشود …
آی رفیق، مرهم کجا می‌فروشند؟ پرنده‌ام را زخمی کرده‌ام، زخمی کاری بر جان‌اش زده‌ام، حکیم این شهر کجا منزل دارد. پرنده خوش می‌خواند، ولی گوش‌های ناشنوای‌ام نشنیدند، … تیر بر بال‌اش نشست، تیر من بر بالش نشست. بر بال‌های خسته‌اش،‌ بال‌هایی که از آن‌سوی آب‌ها به شوق دیدار من گشوده شده بودند …
کجا، آخر کجا دیده‌اید که پرنده‌ی حصاری را شکار کنند، کجا دیده‌اید؟ تو مرا می‌بخشی، تو که این حکایت را می‌خوانی، تو مرا می‌بخشی؟ آرزوی بخشیده شدن از سوی او …
ای رفیق، مرهم می‌خواهم برای زخم قناری خوش‌آوازم، مرهم می‌خواهم برای زخم عقاب دورپروازم. مرهم می‌خواهم برای مرغ‌عشقم. مرهم کجا می‌فروشند؟ کجا؟
چه زندان‌بانی که من هستم! چه دژخیمی که من هستم! تو مرا می‌بخشی، با این‌که آواز گوش‌نواز عشق‌ام را نشنیده‌ای، اما بی‌شک خود زمانی در گرداب هراس‌انگیز و هیجان‌آور، عشقی آتشین گرفتار بوده‌ای، تو مرا می‌بخشی؟ تو اگر با پرنده‌ات چنین کرده بودی، باز می‌توانستی شب‌ها به صورت ماه نگاه کنی؟ من که نمی‌توانم، سربه‌زیر و شرمنده، در خاموشی خویش، دل به ناله‌های او می‌دهم. افسوس که بالین خون‌آلودش نیز آن‌سوی آب‌هاست. تا ایوان خانه‌ام فاصله‌ی بسیار دارد. فاصله‌ی روشنایی روز تا تیره‌گی شب. روز طلوع خورشیدم، تیر تیره‌گی بر بال‌اش زدم. وقتی که در آسمان‌ام پرواز می‌کرد، روشنی از او بود، چشمان‌ام نمی‌دید. از درد بر خود می‌پیچد و من تنها مجال تماشا یافته‌ام، من تنها تماشا می‌کنم.
با ترانه‌ی زندان‌بان چه کنم؟
با عمق چشمان شیرین‌اش که عمیق‌تر از حقیقت است چه کنم؟