مقدمه

مرگ آن سوی پنجره‌ی مغازه‌ها نشسته است و با تف‌خنده‌ای بر گوشه‌ی لب‌اش به مردمان کوچه و بازار می‌نگرد. مردمانی که با او کنار آمده‌اند و مزاحم‌اش نمی‌شوند. مردمانی که هر از چند گاهی کسی را به آغوش مرگ هدیه می‌دهند. مرگ نسبت به ایشان بی‌تفاوت است.

مرگ آن سوی پنجره‌ی کلیساها نشسته است و با زهرخندی به کشیشان می‌نگرد. این همکاران افتخاری (اما حقوق بگیر) نقش متخصص بیهوشی را برای عمل جراحی او بازی می‌کنند. تا بیمار زیاد دست و پا نزند. تا آدمی هنگام خارج کردن غده‌ی زندگی از دل طبیعت مرده زیاد سوال نپرسد (چرا این کار را می‌کنند؟ مرگ نیز هنوز دلیلی برای آن پیدا نکرده است). مرگ از ایشان متنفر است. زیرا نمی‌گذارند، او لذت دست و پا زدن، لذت ستاندن جان آدمی را به تمامی درک کند.

مرگ آن سوی پنجره‌ی کتاب‌خانه‌ها نشسته است و با نیشخندی به کشتی‌شکسته‌گان دریای معرفت می‌نگرد. مرگ خوب می‌داند که ایشان اساسی‌ترین مزاحمان‌اند.
با این حال مرگ دل‌اش به حال آن‌ها می‌سوزد. مرگ فیلسوفان را دوست دارد؛ زیرا حتا قبل از مرگ، در طول حیات نیز روزی هزار بار او را صدا می‌زنند و با شعف و شور شراب تلخ او را در دهان مزمزه می‌کنند.
فیلسوفان، خردمندان ِ دوراندیش، فضول‌ترین و در عین حال ترسوترین مردمان روزگار هستند. زیرا ترس بنیادی‌ترین حس آدمی است. حسین پناهی که او نیز از میان ما رفته است، در جواب جمله‌ی دکارت (من فکر می‌کنم،‌ پس من هستم) می‌گفت: “من می‌ترسم، پس من هستم.” میان این دو جمله تفاوتی نیست.

عاقلان وقتی می‌ترسند فکر می‌کنند. عاقلان وقتی فکر می‌کنند می‌ترسند.

پیرامون درگذشتِ خسرو شکیبایی

… اما نسبت میان هنرمند و مرگ چگونه است؟ هنگامی که یک هنرمند می‌میرد در درون تو به عنوان مخاطب هنر او چه اتفاقی روی می‌دهد؟
هنرمندان را چگونه می توان دوست داشت؟ هنرمندان را چرا باید دوست داشت؟ یک موسیقیدان را می‌توان به خاطر صدای سازش دوست داشت، یک نقاش، یک سفال‌گر یک مجسمه‌ساز … همه‌ی این‌ها را می‌دانم چگونه می‌توان دوست داشت ولی یک بازیگر کسی که همواره آنچه از او دیده‌ای محصول ذهن و اندیشه‌ی دیگری بوده است در قبای اجرای یک بازیگر در لفافه‌ی توانایی حرفه‌ای، ظاهر و صدای بازیگر. یک بازیگر همواره در غیاب خویش حضور دارد؛ همچون کلمات. وقتی من می‌گویم “دیوار” و تو این واژه را می‌شنوی همه‌ی دیوارها می‌میرند حتا دیواری که روبروی تو ایستاده است. چرا که من از “دیوار ِ روبروی تو” سخن نمی‌گویم؛ از “دیوار” سخن می‌گویم! واژه‌ها ما را فریب می‌دهند زیرا تفاوت‌ها را از میان بر می‌دارند و کلیت‌ها را می‌سازند، کلیت‌هایی که وجود ندارند.
خسرو شکیبایی برای ما که بود؟ کسی که نقش مدرس را بازی می‌کرد یا حمید هامون یا دزدی گردنه‌بند (مراد بیگ)؟ همه‌ی این‌ها بود و هیچ کدام از این‌ها نبود.
دوست‌اش داشتم به خاطر نقش‌هایی که بازی می‌کرد و نیز به خاطر دکلمه‌های‌اش؛ به خاطر حیاتی که به اشعار سهراب می‌داد: “… چرا مردم نمی‌دانند لادن اتفاقی نیست، چرا مردم نمی‌دانند در گل‌های ناممکن هوا سرد است …” به خاطر حیاتی که به کلمه‌های علی صالحی می‌داد: ” … قبول نیست ری‌را، بیا قدم‌هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم … هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید پریچه‌ی بی جفت آب‌ها را ببوسد…برود تا پشت بال پروانه … هی خواب ِخدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند…”

خسرو شکیبایی را دوست داشتم به خاطر سکوت‌های‌اش وقتی که در صحنه‌ها شنونده‌ی حرف‌های دیگری بود. وقتی که با لاقیدی و در عین حال بیقرار به صدای قلی خان گوش می‌داد. قلی‌خانی که تنها نام‌اش را شنیده بود. بر بلندای کوهی قلی خان سر سنگ نشسته بود، چپق در دست‌اش بود و می‌گفت:
“قلی خان، دزد بود؛ خان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف پا جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و … (چند پک به چپق) … به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ … (لرزش صدا) … نشد … (نگاه به مرادبیک) … نشد. نتونست و مشغول ذمه خودش شد … (با یک مکث نفس گیر) … تقاص از این بدتر؟” (این گفتگو را بسیار دوست دارم، در پی پیدا کردن متن آن، گوگل مرا به وبلاگ شکوی رهنمون شد).

مراد بیگ می‌پرسد تو قلی خانی؟ تو قلی خانی؟؟ و قلی خان دیگر نیست. قلی خان مرده است.
قلی خان مرد؛ مراد بیگ نیز به او پیوست.

مرگ ما را کلافه می‌کند. نه به خاطر اینکه نقطه پایان است، به خاطر این‌که ما ناگزیریم به آن فکر کنیم بی‌آنکه از آن چیزی بدانیم. ما تنها مرگ دیگران را تجربه می‌کنیم. شاید دیگران با مرگ خویش از ما انتقام می‌گیرند. انتقامِ “زنده بودن” و”زنده ماندن” پس از رفتن آن‌ها. (یک نفر در این دنیا هست که می‌داند من نخواهم گذاشت چنین انتقامی از من بگیرد …) و فلسفه همان گونه که ژاک دریدا می‌گوید: یعنی اندیشیدن به مرگ.

اگر علاقمند به دانستن نکاتی بیشتر پیرامون فلسفه و مرگ هستید (البته از دیدگاه پدیدارشناسی و هرمنوتیک) می‌توانید به کتاب ثقیل ِ هستی و زمان (sein und zeit) اثر هایدگر مراجعه کنید. دو ترجمه از این کتاب در بازار است، ترجمه‌ی سیاوش جمادی دقیق‌تر و شیواتر است.)

ای کاش مجالی فراهم شود در مورد دو مفهوم اساسی در اندیشه‌ی هایدگر
(angst یا ترس‌آگاهی) و (Geworfenheit یا پرتاب‌شدگی) نکاتی را مطرح کنیم.