یکی از دوستان در پست‌ اخیر وبلاگش لینکی را گذاشته بود، بدین مضمون که “اداره‌ی بررسی کارنامه‌ی رژیم کمونیستی سابق جمهوری چک” سندی را در دست دارد که نشان می‌دهد، میلان کوندرا با نظام کمونیستی جمهوری چک همکاری کرده است و با ارائه اطلاعاتی؛ موجب حبس دانشجویی به مدت چهارده سال شده است.
منبع: {+}
خواندن این خبر مرا به فکر انداخت تا از خود و شما بپرسم، رابطه‌ی هنرمند با اثر هنری چیست؟ رابطه ی اندیشه با اندیشمند چیست؟ آیا یک اثر بزرگ (در حیطه‌ی هنر و یا اندیشه) همواره ساخته‌ی ذهن یک انسان بزرگ است؟ (بزرگ به معنی کسی که صفت‌هایی که به نظر ما مثبت است را در خود جمع کرده است.)
آیا کسانی که با شنیدن صدای ویولون رکن الدین خان مختاری مسحور می‌شوند، می‌دانند که او همان سرپاس مختاری معروف است، و در دوره‌ی ریاست او بر شهربانی (در دوران رضاشاه) قتل‌ها و جنایت‌های بسیاری رخ داده است؟ و در واقع اگر این را بدانند معتقد می‌شوند که گوش‌شان اشتباه کرده و آثار موسیقایی او بسیار ضعیف هستند؟
فرض کنید چند سال بعد شعری از استالین پیدا شود که مضمون آن با این شعر سعدی یکی باشد: بنی آدم اعضای یکدیگرند … که در آفرینش ز یک گوهرند …. آیا کسی که به زبان روسی سخن می‌گوید، با خود می‌اندیشد که این سخن، سخنی بی ارزش است، از آن رو که ساخته‌ی ذهن استالین آدمکش است؟
آیا این تصور درست است که ما با توجه به آثار فکری و هنری شخصی، معتقد شویم که او انسان بزرگ و خردمندی است و اگر روزی مدرکی دال بر نادرست بودن تصور ما پیدا شود، باید بر سادگی و بلاهت خویش افسوس خوریم که چقدر زود تحت تاثیر قرار گرفته‌ایم و چقدر بچه بوده‌ایم؟
کوندرا در بار هستی، ص ۲۳۸ ترجمه فارسی می‌گوید: «با اضطراب به حیاط نگاه کردن و مردد بودن، شنیدن قار و قورهای پیاپی شکم خود در یک لحظه‌ی هیجان عاشقانه، خیانت کردن و احساس ناتوانی کردن از کنار رفتن از راه دلفریب خیانت، بالارفتن مشت‌ها در صفوف راه‌پیمایی بزرگ، خوشمزگی و لودگی کردن در برابر میکروفن‌های پلیس: من در زندگی‌ام به تمام این موقعیت‌ها برخورده و با آن‌ها درگیر شده‌ام، ولی با این وصف شخصیت واقعی من از هیچ کدام آن‌ها ناشی نشده است. شخصیت‌های رمانی که نوشته‌ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند…. رمان اعترافات نویسنده نیست، بلکه کاویدن زندگی بشری در دامی است که جهان نام دارد.»
شاید تمام کوشش‌های فرهنگی بشر، همه‌ی هنرها و اندیشه‌ها چیزی جز کاویدن زندگی بشر در دامی که جهان نام دارد، نباشد. و به گمان من کسانی که در این جستجو گنج‌ها را آشکار می‌کنند، ستایش برانگیزند، حتا اگر قاتل، هرزه، پست فطرت و خائن باشند. کسی که بار هستی،‌ کتاب خنده و فراموشی، جاودانگی، پرده و … را نوشته است، چشم‌اندازهای چشم‌نواز و حیرت‌انگیزی پیش روی من گشوده است. از این رو حکایت جاسوسی کوندرا، مساله‌ای است میان او و وجدانش. (شاید هم میان او و دادگاه) نه میان من و کتاب‌هایش. همان گونه که رابطه‌ی هایدگر با نازی‌ها یا رذالت‌های او در رابطه‌ی عاشقانه و خصوصی‌اش با هانا آرنت، چیزی از ابهت «هستی و زمان» در نزد من نمی‌کاهد.
(بد نیست به هرمنوتیک نیز بیندیشیم و روند فهم متون)
نظر شما چیست؟