یکی دو روز است که ذهنم به نوشتهی (کنده دوست داشتنی: نگاهی به سنتگرایی جنسی) مشغول است. دوست داشتم در مورد آن نقدی بنویسم. ولی چه نقدی؟ یک گفتگو چه زمانی میتواند آغاز شود؟ مبنای شکلگیری یک ارتباط چیست؟ چیزی غیر از زبان و مفاهیم مشترک میتواند ما را به یک ارتباط سالم رهنمون شود؟
در نوشتار مورد نظر چه تعبیری از انسان، زن و خانواده مورد نظر است؟ با کسی که همانند اگوست کنت جامعه را متشکل از خانوادهها میداند نه افراد. با کسی که معتقد است، باید به سنتی رجوع کنیم که در آن “مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل” گفتگو کردن به غایت دشوار است.
هر بار که این نوشته را میخوانم، دچار تردید میشوم که قصد نویسنده دستانداختن مخاطب بوده است و دانستن این که دیگران چه واکنشی از خود نشان می دهند، یا این حرفها را نه با نگاهی طنز که کاملا جدی و به عنوان باورهای قابل دفاع خویش پیش چشم من و شما قرار داده است؟ با اینکه دور از ذهن به نظر میرسد ولی من گزینهی دوم را به عنوان پیش فرض انتخاب کردم.
من در این جستار می کوشم، ابعاد مختلف این اندیشه را بررسی کنم.
نخست بخشهایی از نوشته را نقل میکنیم و در ادامه سوالاتی را در ذیل هر نقل قول مطرح مینماییم:
“… خانوادهای ایرانی پاسدار آداب و رسوم و سننی بود که همگی به نوعی برای بقا هرچه بیشتر این نهاد و گرمترکردن آن طراحی شده بودند، رسم احترام به بزرگترهای فامیل، رسم اطاعات از مادرشوهر یا احترام به خانواده همسر، رسم سله رحم، وقس علیههذا.”
آیا تاکنون به جایگاه “مادر شوهر” در ذهنیت زن ایرانی اندیشیدهاید؟ آیا نام آن گیاه پرخار که “زبان مادر شوهر” است، اسم بیمسمایی است؟
“سنت به مراتب یک کُنده ستبر و کََت و کُلفت بود که رعایت کردنش آرامش را به نهاد خانواده میآورد و با وجود اینکه ممکن بود خانواده مردسالار یا زن سالار باشد،…”
چند درصد خانوادهها در سنت اهورایی ما زن سالار بودهاند؟ که میان دو کلمه ی “مرد سالار” و “زن سالار” با این فراغت خاطر واژهی “یا” گذاشتهاید؟
رعایت کردن بسیاری از قوانین موجب آرامش میشود: یاسای چنگیز را هم اگر رعایت کنی به ضیافت آرامش و آسودگی خواهی رفت؛ ولی آیا باید چنین کرد؟
“بواقع در نظام سنتی پارادایم ارتباط مرد-زن طوری بود که زن یا مرد هیچ فاصلهای بین هم احساس نمیکردند…”
یک متهم تحت بازجویی که ماهها زیر شکنجه بوده است، نسبت به شکنجهگر خویش احساس عشق و علاقه میکند، چرا که جز او کسی در این میان نیست، و فاصلهها میمیرند و متهم ممکن است که به همه چیز اعتراف کند حتا چیزهایی که فقط بازجو از او می خواهد. این نزدیکی و عدم فاصله نشاندهندهی صمیمیت باطنی است؛ و ارج و منزلتی دارد؟
“مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل، زن با لباس سفید وارد میشد با لباس سفید خارج میگشت؛ حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمیکرد و چند همسری پذیرفته شده بود.”
این تقسیمِ کارِ طربانگیز، چه کسی را میتواند افسون و اغوا کند؟ جز مردی که از استقلال مالی زن میترسد؟ چرا زن باید با لباس سفید وارد شود و با لباس سفید خارج شود؟ به گمانم قوانین موجود که بسیاری از مدافعان حقوق زنان ایرادهای اساسی به آن دارند، از این سخنان بسیار مترقیتر است.
و از همهی اینها جانفزاتر این جمله قصار است که ” حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمیکرد و چند همسری پذیرفته شده بود. ” گویا باید به پایکوبی و دستافشانی برخیزیم که در انبان این سنت خجسته جواب همهی پرسشها نهفته است و تنوع طلبی مرد را هم بیپاسخ نگذاشته است. اگر مرد حق تنوعطلبی دارد، چرا زن این حق را نداشته باشد؟ آری در ذات مرد این تنوع طلبی پنهان است، و سنت ما که در همهی زمینهها تخصص داشته، به ذات همه چیز دست یافته است و فهمیده که ذات مرد چگونه است و ذات زن چگونه. اساسیترین خصیصهای که از نگاه فرهنگ ما در مرد و زن وجود دارد: ستمگری و ستمکشی است، ثمرهی این سنت مردهای سادیسمیک و زنهایی است که در جایگاه همسر مازوخیست هستند و وقتی که مسلح به پشتوانهی قدرت یک مرد (مثلا پسرشان) میشوند، مبدل به موجوداتی سادومازوخیست میشدهاند.
هنوز مسالهای اصلی مطرح نشده است: ” …حالا چه شده است که این پارادایم در حال تعویض است و آیا این تعویض پارادایم مولودی محسن است یا خیر؟”
نه مولودی ملعون است! نباید به این پارادایم دلکش دست زد، باید گذاشت زن ایرانی مثل تمام گذشته شکوهمندش، دستخوش سرفرازی “دختر نزاییدن” باشد و بگوید: پسر زاییدم من سرفرازم، دستم سر سفرهی باباش درازه، لقمه می زنم قد کلهی قاضی!