پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی می, 2008

یکی دو روز است که ذهنم به نوشته‌ی (کنده دوست داشتنی: نگاهی به سنت‌گرایی جنسی) مشغول است. دوست داشتم در مورد آن نقدی بنویسم. ولی چه نقدی؟ یک گفتگو چه زمانی می‌تواند آغاز شود؟ مبنای شکل‌گیری یک ارتباط چیست؟ چیزی غیر از زبان و مفاهیم مشترک می‌تواند ما را به یک ارتباط سالم رهنمون شود؟
در نوشتار مورد نظر چه تعبیری از انسان، زن و خانواده مورد نظر است؟ با کسی که همانند اگوست کنت جامعه را متشکل از خانواده‌ها می‌داند نه افراد. با کسی که معتقد است، باید به سنتی رجوع کنیم که در آن “مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل” گفتگو کردن به غایت دشوار است.
هر بار که این نوشته را می‌خوانم، دچار تردید می‌شوم که قصد نویسنده دست‌انداختن مخاطب بوده است و دانستن این که دیگران چه واکنشی از خود نشان می دهند، یا این حرف‌ها را نه با نگاهی طنز که کاملا جدی و به عنوان باورهای قابل دفاع خویش پیش چشم من و شما قرار داده است؟ با اینکه دور از ذهن به نظر می‌رسد ولی من گزینه‌ی دوم را به عنوان پیش فرض انتخاب کردم.
من در این جستار می کوشم، ابعاد مختلف این اندیشه را بررسی کنم.
نخست بخش‌هایی از نوشته را نقل می‌کنیم و در ادامه سوالاتی را در ذیل هر نقل قول مطرح می‌نماییم:
“… خانواده‌ای ایرانی پاسدار آداب و رسوم و سننی بود که همگی به نوعی برای بقا هرچه بیشتر این نهاد و گرم‌ترکردن آن طراحی شده بودند، رسم احترام به بزرگترهای فامیل، رسم اطاعات از مادرشوهر یا احترام به خانواده همسر، رسم سله رحم، وقس علیه‌هذا.”
آیا تاکنون به جایگاه “مادر شوهر” در ذهنیت زن ایرانی اندیشیده‌اید؟ آیا نام آن گیاه پرخار که “زبان مادر شوهر” است، اسم بی‌مسمایی است؟
“سنت به مراتب یک کُنده ستبر و کََت و کُلفت بود که رعایت کردنش آرامش را به نهاد خانواده می‌آورد و با وجود اینکه ممکن بود خانواده مردسالار یا زن سالار باشد،…”
چند درصد خانواده‌ها در سنت اهورایی ما زن سالار بوده‌اند؟ که میان دو کلمه ی “مرد سالار” و “زن سالار” با این فراغت خاطر واژه‌ی “یا” گذاشته‌اید؟
رعایت کردن بسیاری از قوانین موجب آرامش می‌شود: یاسای چنگیز را هم اگر رعایت کنی به ضیافت آرامش و آسودگی خواهی رفت؛ ولی آیا باید چنین کرد؟
“بواقع در نظام سنتی پارادایم ارتباط مرد-زن طوری بود که زن یا مرد هیچ فاصله‌ای بین هم احساس نمی‌کردند…”
یک متهم تحت بازجویی که ماه‌ها زیر شکنجه بوده است، نسبت به شکنجه‌گر خویش احساس عشق و علاقه می‌کند، چرا که جز او کسی در این میان نیست، و فاصله‌ها می‌میرند و متهم ممکن است که به همه چیز اعتراف کند حتا چیزهایی که فقط بازجو از او می خواهد. این نزدیکی و عدم فاصله نشان‌دهنده‌ی صمیمیت باطنی است؛ و ارج و منزلتی دارد؟
“مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل، زن با لباس سفید وارد می‌شد با لباس سفید خارج می‌گشت؛ حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمی‌کرد و چند همسری پذیرفته شده بود.”
این تقسیمِ کارِ طرب‌انگیز، چه کسی را می‌تواند افسون و اغوا کند؟ جز مردی که از استقلال مالی زن می‌ترسد؟ چرا زن باید با لباس سفید وارد شود و با لباس سفید خارج شود؟ به گمانم قوانین موجود که بسیاری از مدافعان حقوق زنان ایرادهای اساسی به آن دارند، از این سخنان بسیار مترقی‌تر است.
و از همه‌ی این‌ها جان‌فزاتر این جمله قصار است که ” حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمی‌کرد و چند همسری پذیرفته شده بود. ” گویا باید به پایکوبی و دست‌افشانی برخیزیم که در انبان این سنت خجسته جواب همه‌ی پرسش‌ها نهفته است و تنوع طلبی مرد را هم بی‌پاسخ نگذاشته است. اگر مرد حق تنوع‌طلبی دارد، چرا زن این حق را نداشته باشد؟ آری در ذات مرد این تنوع طلبی پنهان است، و سنت ما که در همه‌ی زمینه‌ها تخصص داشته، به ذات همه چیز دست یافته است و فهمیده که ذات مرد چگونه است و ذات زن چگونه. اساسی‌ترین خصیصه‌ای که از نگاه فرهنگ ما در مرد و زن وجود دارد: ستمگری و ستمکشی است، ثمره‌ی این سنت مردهای سادیسمیک و زن‌هایی است که در جایگاه همسر مازوخیست هستند و وقتی که مسلح به پشتوانه‌ی قدرت یک مرد (مثلا پسرشان) می‌شوند، مبدل به موجوداتی سادومازوخیست می‌شده‌اند.
هنوز مساله‌ای اصلی مطرح نشده است: ” …حالا چه شده است که این پارادایم در حال تعویض است و آیا این تعویض پارادایم مولودی محسن است یا خیر؟”
نه مولودی ملعون است! نباید به این پارادایم دلکش دست زد، باید گذاشت زن ایرانی مثل تمام گذشته شکوهمندش، دستخوش سرفرازی “دختر نزاییدن” باشد و بگوید: پسر زاییدم من سرفرازم، دستم سر سفره‌ی باباش درازه، لقمه می زنم قد کله‌ی قاضی!

ادامه مطالعه …

در روزهای تاریک نخستین چیزی که انسان‌ها گم می‌کنند، جهان پیرامون و ارتباط با دیگران نیست. انسان‌ها در آغاز خود را گم می‌کنند. ظلمات، آدمیان را به اشباحی بدل می‌کند که خوابگرد خیالات و کابوس‌های هولناک‌اند. در یک ارتباط تحریف شده در جهانی که کلمات معنای خود را از دست داده‌اند، تو نمی‌دانی چه بگویی، چه بگویی که مخاطب‌ات بتواند معنا را دریابد. چشمان‌ات به سیاهی عادت می‌کند و چون چیزی نمی‌بینی، در دشت خیال خیمه می‌زنی. هر لرزشی، آوای هر صدایی از دور و حتا صدای نفس کشیدن خودت ممکن است، لرزه بر اندام‌ات بیافکند که بنگر! تبردار تلخ از کوره‌راه به زیر می‌آید، با مقصد فرو شکستن درختانی نه سرسبز، با مقصد هرس کردن شیطنت جوانه‌های بی‌هراس. نمی‌دانی کیستی، چه می‌کنی، کجایی. از درخانه که پا را بیرون می‌گذاری، سنگینی تبسم سایه‌ای سیاه پنجه بر درگاه خاطرت می‌کشد. هم‌رنگ می‌شوی. تاریک می‌شوی. مبادا شعله‌ای از مجمر دلت؛ خواب کوتوالان قلعه را بر آشوبد. تو دیگری نیستی. من نیز. اندیشه‌ات را وادار می‌کنی که بر مدار آب و نان بگردد و در این راه تاجران خواب نیز با تو هم پیمان می‌شوند.
تو نیستی و نمی‌دانی که نیستی. دیگری نیز، در آن سوی کوچه در آن سوی کهکشان نمی‌داند که نیستی. سخنی می‌گوید و منتظر پاسخی است. غافل از آن که تو نمی‌توانی پاسخ بدهی. صدا از تو همچون مه‌ای می‌گذرد و بی‌هیچ پژواکی در انتهای افق خاموش می‌شود.
وقتی که همه چیز را از تو گرفته باشند وقتی که حتا خدا را نیز از تو دزدیده باشند. کجا می‌روی؟ در خود نیز نمی‌توانی پنهان شوی. دیواری میان تو و آنها نیست که سنگری برای پناه جان تو باشد.
تو کیستی، هویت تو چیست؟
چند مدت پیش یکی از آخرین کارهای “هیچ کس” را می‌شنیدم. مثل باقی کارهای او تفکر برانگیز بود، از عشق‌های خاکستری روزهای تاریک در آن خبری نبود. در انتهای قطعه، جمله‌ای مدام تکرار می‌شد. “پرچم بالاست” گوش من گاهی با لحن پرسشی و گاهی با لحن اخباری این عبارت را می‌شنید. با خود می‌اندیشیدم که چه اثری در این دو واژه نهفته است. شاید بتواند جایی از دل تو را بلرزاند. دیواری میان تو و آنها که پرچم‌شان سبز و سفید و سرخ نیست، بنا کند. تا تو نیز کسی شوی. یک ایرانی. یک ایرانی با پرچمی در اهتزاز که گذشته، حال و آینده را در احساس می‌کند.

 چه کودکانی که زاده نشده‌اند، کودکانی که حتا نطفه‌شان نیز بسته نشده است. کودکان عشق‌های بی فرجام. گهگاهی به این بچه‌ها می‌اندیشم. که اگر آمده بودند بعید نبود جهان جور دیگری باشد، طعم دیگری داشته باشد. مردی روستایی که از قضا با دختری شهری ازدواج کرده است، ممکن است فرزندش استاد دانشگاه شود. ولی اگر با دختر عموی‌اش ازدواج می کرد، شاید پسرش اکنون در زیر آفتاب با صورتی سوخته برای برگرفتن خوشه‌ای از دامان دشت با خاک سرد گلاویز شده بود. دوستانی بسیاری از این جمع زاده نشده دارم.
او را هیچ کدام از شما ندیده‌اید و نمی‌شناسید، من هم تا امروز فقط یک بار او را دیده‌ام ولی او را تا حدی می‌شناسم. او فرزند مرد و زنی است که آن شب عریانی تن‌شان را هیچ بستری لمس نکرد. فرزند پدر و مادری که دیرگاهی در چشمان یکدیگر نگریستند. تاریخی به بلندای نگاه عابر یکه اکنون از مقابلت می‌گذرد.
نیمی از او در نمی‌دانم کجای دنیاست و نیمی دیگر نیز در ناکجاآبادی دیگر. می‌گوید چیزهایی از زمانی پیش از تولد زمان، روزهای پیش از مهبانگ را در ذهن دارد. ولی یقین دارم که دروغ می‌گوید: شاید روزی در بیشه‌ای از صدای نی چوپانی جان گرفته باشد، شاید روزی در دل واحه‌ای باد میان نی‌ها دردِ در به دری خویش را ناله کرده باشد و و ساقه‌های نی با اندوه ِپادرجایی در پی پاسخ بر آمده باشند و بوزینه‌ای بر شاخه‌ی درخت از هراس این نغمه‌ی هولناک پشم‌های‌اش ریخته باشد و با یادگار آن صدای بی تکرار؛ ادعای انسان بودن کرده باشد.
گفتم: من کاری به حلال‌زاده یا حرام‌زاده ندارم؛ به درست‌زاده‌گان بیشتر می‌اندیشم و به تعداد اندک‌شان. در تابستان نخستین سال جنگ قرار بود زاده شود؛ نیشخندی بر لب‌ام نشست. گفت: ناکِس تو هم فهمیدی که یکی از شب‌های اواخر پاییزی در دیار هول قرار بود نخستین جنبش‌های من در بطن مادر آغاز شود؟ گفتم: ها کاکو! (به دیگر سخن: آری برادر!) گفت: ولی چنین نشد، آن شب کسی که قرار بود پدرم باشد، در تنهایی‌اش میان دود سیگار غرق بود. و مادرم در بسترش تا سپیده دم اشک ریخت. با فاصله‌ی چند متری چند کیلومتری چند هزار فرسنگی از یکدیگر. نیمی از من در بطن مادر می‌غرید و نیمی دیگر در صلب پدر. دلم برای‌اش سوخت. در گذرگاه ناپیدای نفس‌های‌اش بغض چنبره زده بود. گفتم: اسطوره‌شناسان میان سنگ‌نوشته‌ها و اوراق فرسوده‌ی کتاب‌های کهن اقوام گوناگون به دنبال نخستین انسان می‌گردند. انسان ِبی پدر و مادری که پدر و مادر همه‌ی ماست. این را می‌فهمم ولی باور کن نمی‌دانم از کجا این همه آدمِ بی پدر و مادر متولد شده‌اند. تو با این همه احساس متولد نشدی ولی این‌ها… (نمی‌دانم چرا وقتی می‌خواهم از بزرگی یک نفر حتا یک ناموجود صحبت کنم باید دیگران را تحقیر کنم. فروید کجایی؟ بیا تحلیل‌ام کن)
در ایستگاه اتوبوس غرق گفتگو با این دوست نامرئی بودم که ناگهان دیدم آدم‌های اطراف نگاه‌های عجیب و غریبی به من می‌کنند. فکر می‌کردند دیوانه شده‌ام. (فکر می‌کردند!) او هم فهمید. با نیشخندی که بر لبان‌اش نشسته بود، مرا وداع گفت و رفت. رفت در دهلیز روزهای بی‌تاریخ. خودم را جمع و جور کردم. و بر برگ آخر کتاب این سطرها را نوشتم:
تاریخ ابزاری است برای رام کردن گذشته. مردمان ِبی‌تاریخ شاید عرضه‌ی(orze) رام کردن گذشته را نداشته اند؛ شاید هم امروز ِ وحشی آنقدر گرفتارشان کرده، که فرصتی برای اهلی کردن دیروز برای شان باقی نمانده باشد.