پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی آوریل, 2008

۲۲ ژوییه۱۹۱۶ – چند برگ از روزنامه‌ی خاطرات؛ فرانتس کافکا

* یک رسم عجیب قضایی این است که سر محکوم در هلفدونی‌اش به دست جلاد قطع می‌شود در حالی که حضور اشخاص دیگر ممنوع است.

محکوم پشت میز نشسته دارد نامه یا آخرین غذایش را تمام می‌کند که در را می‌زنند.

جلاد است.

می‌پرسد: تمام کردی؟

سوال‌هایی که جلاد می‌کند یا دستورهایی که می‌دهد بر حسب ترتیب یا مضمون‌شان در طول زمان برایش جا افتاده. نمی‌تواند از آن‌ها عدول کند.

محکوم که ابتدا از جا جسته بود دوباره می‌نشیند و راست رو به رویش را نگاه می‌کند. دست‌کم صورتش را تو دست‌هایش پنهان نمی‌کند.

جلاد که پاسخی نشنیده جعبه‌ی ابزارش را که رو تخت سفری گذاشته باز می‌کند. کاردهایش را انتخاب می‌کند و تیغه‌هاشان را باز هم می‌آزماید. چون هنوز هوا خیلی تاریک است فانوس کوچک قابل حملی را در می‌آورد روشن می‌کند.

محکوم دزدکی سرش را به طرف جلاد می‌چرخاند اما وقتی می‌بیند که مشغول چه کاری است رویش را بر می‌گرداند و دیگر نمی‌خواهد چیزی ببیند.

جلاد پس از لحظه‌یی می‌گوید: – من حاضرم.

محکوم با فریادی می‌پرسد: – حاضر؟

از جا می‌جهد و تصمیم می‌گیرد حالا دیگر جلاد را درست از روبه‌رو نگاه کند:

- تو مرا نمی‌کشی. رو تخت سفری درازم نمی‌کنی سرم را ببری. چون هر چه نباشد یک انسانی. رو سکوی اعدام می‌توانی در حضور نمایندگان قضایی به کومک دستیارهایت کلک یکی را بکنی؛ اما نه این‌جا. تو این هلفدونی عین قاتلی که پشت و پسله کسی را می‌کشد.

اما چون جلاد که رو جعبه‌ی ابزار خم شده چیزی نمی‌گوید محکوم با لحن آرام‌تری اضافه می‌کند :- این غیر ممکن است.

و چون جلاد حتا حالا هم سکوتش را نمی‌شکند محکوم باز می‌گوید:

- این رسم عجیب قضایی درست به خاطر همین غیر ممکن بودنش برقرار شده. دیگر نباید مجازات اعدام صورت بگیرد اما خواسته‌اند سنت را حفظ کنند. تو مرا می‌بری به یک زندان دیگر که، البته مدت درازی آن تو خواهم ماند، اما اعدام نخواهم شد.

جلاد کارد تازه‌یی سوا می‌کند که در جلد پارچه‌یی‌اش است. می‌گوید:

- لابد تو فکر قصه‌هایی هستی که در آن به نوکری امر می‌شود بچه‌یی را ببرد بگذارد سر راه اما نوکر فرمان را اجرا نمی‌کند و تصمیم می‌گیرد بچه را به شاگردی پینه‌دوز بگذارد. آن یک قصه است، این‌جا که قصه مصه در کار نیست.

بن‌نوشت(منبع): شاملو، احمد. مجموعه‌ی آثار دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه. انتشارات نگاه. دوم. ۱۳۸۴٫ ص۶۷۷٫

 

وقتی از خودم می‌نویسم، ناگزیرم که از روبرو شدن با یک پرسش بزرگ، از یک علامت سوال هولناک بگریزم. چرا؟ چرا می‌نویسی؟ شریعتی در ابتدای کتاب کویر نمی‌دانم از قول کدام نویسنده می‌گوید که: نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن. اگر برای فراموش کردن است؛ پس چرا چاپ می‌شوند؟ اگر این جمله را کسی نوشته بود که جز این جمله چیزی از خود به یادگار نگذاشته بود، می‌شد حسرت بسیاری خورد برای نوشته‌هایی که نوشته و سوزانده است. اما…
شریعتی برای من مثل خاطره‌ای است که از معلم‌های دوران دبستان در ذهن آدمی نقش می‌بندد. مثل کسی که اولین بار برای تو این شعر را خوانده است: ای نام تو بهترین سرآغاز … بی‌نام تو نامه کی کنم باز. خاطره‌اش برای تو باقی مانده است اما از بدبخت بد، دانسته‌ای که جز این بیت چیزی از شاعر نمی‌دانسته و همه‌ی دانش‌اش در حد همان کتاب‌ها بوده است.
بگذریم. چرا می‌نویسی؟ چرا می‌نویسم؟ نمی‌دانم. شاید برای اینکه مرتکب عمل ننوشتن نشده باشم! شاید برای این که تو بخوانی. شاید برای اینکه می‌دانم او می‌خواند. شاید برای این‌که نشان دهم در اینترنت کلبه‌ای دارم که گه‌گاهی از روزنه‌ی آن دودی بر می‌خیزد. شاید برای این‌که ده سال دیگر بدانم پیشتر چگونه می‌اندیشیده‌ام. شاید برای این‌که اثری از خود بجا بگذارم. شاید…
پسینی با حامد (یکی از دوستانم در دانشگاه که ورودی سال قبل از من بود، از شگفتی‌ها آن‌که هر دوی ما کارشناسی رایانه داشتیم و دانشجوی پژوهش علوم اجتماعی بودیم.) با برخی دیگر از دوستان راهی خوابگاه ایشان در حاشیه شهر تبریز شدیم. نمی‌دانم چه شد که بحث ما به خاطره رسید، اینکه چرا انسان‌ها این‌قدر محتاج به خاطره هستند. چرا تا به مکانی برای گردش و تفریح می‌روند حتا اگر چندان هم خوش نگذشته باشد. باید به تندی عکس بگیرند؛ در عروسی، عزا؛ غم و شادی… بعید نیست که انسان‌هایی حاضر باشند سال‌هایی از باقیمانده‌ی عمرشان را بدهند تا به شیوه‌ای در ذهن‌شان گذشته‌ی شکوهمند و شادمانه‌ای ترسیم شود… نزدیک به نیم ساعت تا آنگاه که به خوابگاه رسیدیم بحث کردیم و حرف‌هایی که می زدیم و نتایجی که می‌گرفتیم برای هر دوی ما شگفت‌انگیز بود. نمی‌دانم چرا بیش از چند جمله از آن گفتگو در ذهنم نمانده است.
ه امروز فکر می‌کنم؛ هم از چشم‌انداز زمانی و هم تاریخی! کتاب می‌خوانم، بسیار هم می‌خوانم. دور تا دورم را کتاب‌ها پر کرده‌اند. می‌خوانم، می‌اندیشم. افزون بر این به کلاس‌ها و تدریس مشغولم.
رورتی در مقاله‌ای بر بی‌مرکزی فرهنگ انگشت می‌گذارد. به گمان‌ام روندی را که از ده، دوازده سال پیش آغاز کرده‌ام منجر به بی‌مرکزی فرهنگ درونی من شده است. چندان هم تلخ نیست. با بعضی از دوستان که تماس دارم و حال و احوال می‌کنم. در جواب این که چکار می‌کنی یا چطور هستی؟ پاسخ می‌دهم: یه چیزی مثه خمیازه شدم تویه این دنیا (با لهجه‌ی شیرازی می‌گویم: یی (yei) چیزی مثه هاکک(haakak:خمیازه) شدم).

فصل دیگر

فروردین ۱۶

بر شیشه‌های پنجره

آشوب شبنم است.

ره بر نگاه نیست

تا با درون درآیی و در خویش بنگری

با آفتاب و آتش

دیگر

گرمی و نور نیست،

تا همیه خاک سرد بکاوی

در

رویای اخگری.

این فصل دیگری‌ست

که سرمای‌اش

از درون

درک صریح زیبایی را

پیچیده می کند.

یادش به خیر پاییز

با آن

توفان رنگ و رنگ

که بر پا

در دیده می کند!

یک) درست یادم نیست که در کدام برنامه‌ی تلویزیونی یا رادیویی بود که از زبان دکتر میر جلال الدین کزازی شنیدم: در فرهنگ ایرانی جهان به معنای جشن‌گاه است … گمان نمی‌کنم دکتر کزازی چنین ادامه داده باشد که دنیا در فرهنگ تازی از دنی به معنای پست و حقیر برخاسته است. گویا پیشینیان ما در این خاک خطرخیز خردمندانه‌تر از اعراب به ماجرا نگاه می‌کرده‌اند و این چند صباح را غنیمت می‌شمرده‌اند.

دو) نشسته بود زار زار گریه می‌کرد. دست‌های‌اش را گرفتم. می‌گفت: واژه‌هایم را دزدیده‌اند. می‌گفت: دیگر هیچ چیزی در این دنیا ندارم. وقتی کلمه ندارم. هیچ ندارم. می‌گفت: بوسه مال من بود، لبخند، غزل… هیچ کس از میان ما جرات نکرد در چشم‌های خیره شود. تو دیگر صحبت نکن که از همه‌ی ما بیشتر ترسیده بودی. حتا جرات نکردی او را دلداری دهی. مثل مرده منجمد شده بودی. در گوش‌اش آرام زمزمه کردم. حیرت… حسرت … از پشت پلک‌های خیس‌اش؛ چیزی شبیه آفتاب بهاری دمید. گفتم: بعضی کلمه‌ها را هیچ کس نمی‌تواند از ما بدزدد. این‌ها از ما هستند از خود ما، یعنی ما از ایشان هستیم. خشت‌های وجود ما هستند. اگر روزی بعضی از این واژه‌ها نباشند. ما هم نخواهیم بود که بر فقدان‌شان اشک بریزیم.
سه) زبان یک رسانه‌ی ارتباطی نیست، زبان بطنی نامرئی است که من و تو در آن زاده می‌شویم در آن رشد می‌کنیم در آن می‌میریم. گاهی مثل بامداد کلمه‌ای از ما زاده می‌شود؛ گناه‌واژه‌ای که گرگ و میش زبان تلخ را دشنه‌ی روشنایی در گرده فرو می‌کند و نبردافزاری در کف آینده‌گان می گذارد در جدال با جهانی که تنها آگاهی‌شان از آن ندانستن اعماق ناآگاهی است. تا مرزهای زیست‌گاه خویش، زبان خویش را گسترش بخشند و رستن‌گاه فرزندان‌شان را گامی به نور و سرود نزدیک‌تر کنند.
من و تو، تماشاگران روزگارِ تهی‌دست در خاموشی خاکستری رنگ خلنگ‌زار بی‌افق معلق می مانیم؟
چهار) بعضی وقت‌ها به خودم می‌گویم: خب؟! در پاسخ قدری سکوت می‌کنم. خودم را به کوچه‌ی علی چپ می‌زنم. و با زندگی سر گرم می‌شوم. پرسنده سوال را فراموش می‌کند تا روزی دیگر که از راه برسد و دوباره بپرسد: خب؟!

پنج) سهراب در صدای پای آب می‌گوید: مثل یک می‌کده در مرز کسالت هستم، مثل یک ساختمانِ لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی. چرا این جمله‌ها را گفتم؟ دلیل خاصی نداشت.
ش) مدتی است از درخت سخن نگفته‌ام. نمی‌دانم بگویم متاسفانه و یا خوشبختانه؛ به هر حال می‌گویند: واژه‌ی مرد هم ریشه‌ی مرگ است و زن از ریشه‌ی زندگی. همان حرف‌هایی که دختر را می‌سازند، در کلمه‌ی درخت هم چشمک می‌زنند. افسوس اینجا دختر بازی می‌کنند، پسر بازی می‌کنند؛ انسان بازی می‌کنند با انسان بازی می‌کنند. چند شب پیش در کتاب‌فروشی رفیقی منطق‌الطیر را منطق‌التیر می‌خواند و من بر این بلندِ بی‌ترانه روزی هزار بار نبض خودم را می‌گیرم تا مطمئن شوم هنوز این صدای موزون را خاموش نکرده‌اند؛ کودکان محله‌ی تاریک.

گاه‌نامه می‌گوید که سالی به پایان رسیده و سالی دگر آغاز شده است. با گوش جان می‌شنوم این پیام را و می‌کوشم که سال پیش‌رو، چون دی‌سال نباشد.
فرزانه نیشابور خیام می‌گوید:
ی کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
ای کاش که بعد صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی

اما ای کاش … ای کاش .. قضاوتی در کار بود!