۲۲ ژوییه۱۹۱۶ – چند برگ از روزنامهی خاطرات؛ فرانتس کافکا
* یک رسم عجیب قضایی این است که سر محکوم در هلفدونیاش به دست جلاد قطع میشود در حالی که حضور اشخاص دیگر ممنوع است.
محکوم پشت میز نشسته دارد نامه یا آخرین غذایش را تمام میکند که در را میزنند.
جلاد است.
میپرسد: تمام کردی؟
سوالهایی که جلاد میکند یا دستورهایی که میدهد بر حسب ترتیب یا مضمونشان در طول زمان برایش جا افتاده. نمیتواند از آنها عدول کند.
محکوم که ابتدا از جا جسته بود دوباره مینشیند و راست رو به رویش را نگاه میکند. دستکم صورتش را تو دستهایش پنهان نمیکند.
جلاد که پاسخی نشنیده جعبهی ابزارش را که رو تخت سفری گذاشته باز میکند. کاردهایش را انتخاب میکند و تیغههاشان را باز هم میآزماید. چون هنوز هوا خیلی تاریک است فانوس کوچک قابل حملی را در میآورد روشن میکند.
محکوم دزدکی سرش را به طرف جلاد میچرخاند اما وقتی میبیند که مشغول چه کاری است رویش را بر میگرداند و دیگر نمیخواهد چیزی ببیند.
جلاد پس از لحظهیی میگوید: – من حاضرم.
محکوم با فریادی میپرسد: – حاضر؟
از جا میجهد و تصمیم میگیرد حالا دیگر جلاد را درست از روبهرو نگاه کند:
- تو مرا نمیکشی. رو تخت سفری درازم نمیکنی سرم را ببری. چون هر چه نباشد یک انسانی. رو سکوی اعدام میتوانی در حضور نمایندگان قضایی به کومک دستیارهایت کلک یکی را بکنی؛ اما نه اینجا. تو این هلفدونی عین قاتلی که پشت و پسله کسی را میکشد.
اما چون جلاد که رو جعبهی ابزار خم شده چیزی نمیگوید محکوم با لحن آرامتری اضافه میکند :- این غیر ممکن است.
و چون جلاد حتا حالا هم سکوتش را نمیشکند محکوم باز میگوید:
- این رسم عجیب قضایی درست به خاطر همین غیر ممکن بودنش برقرار شده. دیگر نباید مجازات اعدام صورت بگیرد اما خواستهاند سنت را حفظ کنند. تو مرا میبری به یک زندان دیگر که، البته مدت درازی آن تو خواهم ماند، اما اعدام نخواهم شد.
جلاد کارد تازهیی سوا میکند که در جلد پارچهییاش است. میگوید:
- لابد تو فکر قصههایی هستی که در آن به نوکری امر میشود بچهیی را ببرد بگذارد سر راه اما نوکر فرمان را اجرا نمیکند و تصمیم میگیرد بچه را به شاگردی پینهدوز بگذارد. آن یک قصه است، اینجا که قصه مصه در کار نیست.
بننوشت(منبع): شاملو، احمد. مجموعهی آثار دفتر سوم: ترجمهی قصه و داستانهای کوتاه. انتشارات نگاه. دوم. ۱۳۸۴٫ ص۶۷۷٫