یک) بعد از مدتی تاخیر باز هم در این کلبهی اینترنتی شروع به نوشتن کردهام، مشکلات فنی و غیر فنی بسیاری در این تاخیر دخیل بودهاند. نرمافزار مدیریت وبلاگ را تغییر دادهام و از B2evolution به WordPress کوچ کردهام.
دو) روزی که گذشت، روز جهانی زن بود، این روز را به همهی زنان جهان تبریک میگویم. به همهی زنانی که به خاطر جنسیت خود تحقیر شدهاند، سرکوب شدهاند و استعمار شدهاند… این روز را به همهی زنان وطنم تبریک میگویم، آنانی که چشم انتظار روزهای روشن هستند، روزهایی که دیر یا زود فرا خواهند رسید…
سه) این دو روز برای درست کردن؛ یک لینکدونی (بایگانی وبگردی)، روی mySql , php کار کردم؛ امروز عصر دیگر همهی مشکلات و ریزهکاریها رفع شد و نتایج کار سمت راست صفحه به چشم میآید.
چهار) از پنجرهی بالکن، به شب ِ شهر، به شهر شب خیره شدهام، پانزده دقیقه از یک گذشته است. از در و دیوار تاریکی میچکد. آرام این نوا به گوشم میخزد: روزی که قلب این جهان، با عشق و آزادی زند؛ دنیا به روی مردمان لبخندی از شادی زند، ای عاشقان از یاد ما یاد آورید؛ دلدادهگان، دلدادهگان از یاد ما یاد آوردید؛ با یاد ما داد آورید….
مثل همیشه گرفتار پرسشهای بیپاسخ خویشام. امشب دلم میخواست کیرکگور (kierkegaard) با ترس و لرزش با همهی دلنگرانیهایش روبرویم نشسته بود و از علاقهاش به رگینه، آن لحظههای گذشتن از رگینه، دوران رنج وحشتناک سخن میگفت: “دوران رنج وحشتناکی بود؛ مجبور بودم آنگونه شقاوت کنم و در عین حال آنگونه هم عشق بورزم. رگینه مثل یک ماده ببر میجنگید. اگر باور نداشتم که خدا با این کار مخالف است، رگینه پیروز میدان میبود.” صحنه خیلی دراماتیک شده است ؛) از خودم خندهام میگیرد به اندازهی کافی نومید بودهام، به قدر کافی در خود سوختهام. اما اکنون..
اکنون چراغی کوچک روشن کن
شعری لطیف و ساده
نقبی بزن به این سوی تاریکی
از شهر دوردست فراموشان
شاید شبی, زنی
در پرتو چراغ تو
تصویر خویش را روشنتر از همیشه ببیند.
شاید؛ شاید شبی…
پی نوشت: دوست عزیزی برای این نوشته پیام گذاشته بودند، که سهوا نظر ایشان پاک شد، با عرض معذرت از ایشان درخواست می کنم مجددا پیام خود را درج کنند…