پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی مارس, 2008

(شراره‌ای نیست … شتاب نیست… شعر هم نیست.)
به نام حلبچه و پنج هزار ماه او
به نام مولوی و پنج هزار گل او
به نام گوران و پنج هزار کبوتر او
برای: بزرگان سرزمین پوشکین
سرزمین جک لندن
سرزمین بایرون
سرزمین ژاندارک
سرزمین بیسمارک
سرزمین گاریبالدی
سرزمین فان کوخ…
سرزمین .. سرزمین … سرزمین
سپاس برای یادگارهایی که در سپیده‌دم روز ۱۶/۳/۱۹۸۸
از راه بغداد برای گل و کبوتر و کودکان و شعر کردستان فرستاده بودید.

شیرکو بی‌کس

یک) شاید گمان کنی پس از دیشب باید می‌نوشتم: تویه یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن … یکی‌شون تو یکی‌شون من…
نه مومن؛ کار از کار گذشته است. از حسرت نیز گذشته است. در سایه‌سار سکوت و تنهایی چشم‌های‌اش را می‌بوییدم، دهان‌اش را. عطر ِحضور از لبان‌اش می‌چکید. و تو … و تو می‌خواهی … حرف‌های‌ات را تکرار نکن.
سهراب می‌گفت: آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی …. آدم کجا تنها نیست؟ آدم گیاهی است که در تنهایی می‌روید، در تابش خویش می‌بالد و در ذره ذره‌ی وجودش ریشه می‌دواند. نگاه کن، گاهی تبردار از شیب تند کوهپایه به زیر می‌آید و گاهی کسی مثل او، نوازش نسیم در کوله‌بار دارد و خاطره‌ی خورشید را در چشم.
و) گذرگاه خوف‌انگیزی است؛ ماتریالیست‌های تقلبی گاهی با دیدن جن عارف می‌شوند و مرگ یک عزیز، صوفی مسلکی را به جایی می‌کشاند که چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزد. تا روزهای‌ات در حاشیه بگذرد؛ تا وقتی دوستان‌ات تصویر تو در آینه باشند همه چیز خوب است. من، ما خوب است و در طریق رستگاری و دیگران بد و گمراه، مشق جهالت کرده‌اند و درس ضلالت خوانده‌اند. (گاهی از حسن اقبال سخن می‌گویند و گاهی از خواست یزدان.) امان از وقتی که او از راه برسد. اویی که مثل تو نیست … پیش‌رو نیشخند و کنایه، پشت سر تازیانه‌ی تحقیر و حکایت گمراهی. جامعه‌شناسی به ما می‌آموزد که ما چندان خوب نیستیم، تاج سر دنیا نیستیم. مایی که در اینجا زندگی می‌کند، یا آن‌سوی حباب خاک یا در شهر بی‌فرشته یا در سواحل بحر احمر یا در دیار یاجوج و ماجوج. اعتماد به نفس کاذب در جان‌مان رخنه کرده است. جامعه‌شناسی به ما می‌آموزد که خوب واژه‌ای برای توصیف ماست. “ما” نهادی است که به “گزاره‌ی” خوب با فعل “هستیم” مرتبط شده است، آن هم فعلی این چنین مشکوک! هیچ چیزی رایگان نیست. جامعه‌شناسی چیزهای بسیاری به ما آموخت، اما چیزهای بسیاری را نیز از ما گرفت. بعضی وقت‌ها به این می‌اندیشم که باید کسی به پژوهشی ژرف پیرامون آسیب‌شناسی فراگیران علوم انسانی آن هم در جوامع غیردموکراتیک بپردازد. از ما که گذشت! اما شاید بتوانند لحظاتی که بر تو گذشته را توصیف کنند برای ثبت در تاریخ علم. در تاریخ فلسفه‌ی علم … نه؛ در تاریخ سفسطه‌ی علم!
سه) بعضی وقتا خیلی دلم واسه نوشتن متنی با کلمه‌های قلنبه سلنبه لک می‌زنه. باور کن تفریح دلچسبیه من چند بار امتحان کرده‌ام. اگه بازی رو جدی بگیری، بازی قشنگی می‌شه.
چهار) یه نفر رو می‌شناسم که مثه آهو راه می‌ره. یعنی نه راه می‌ره نه می‌دوه. انگار روی کاشی‌های پیاده‌رو پرواز می‌کنه. حالا چرا اینو گفتم؟ واسه اینکه دلت رو بسوزونم، آخه تو چنین کسی رو نمی‌شناسی!
پنج) چه ضرری دارد متن‌های شفاهی را به دو گویش بنویسم؟ اول باید در مورد تلفظ کلمات در لهجه‌ی شیرازی سخن بگویم و سپس فونتیک این گویش را بررسی کنیم. ای کاش به زودی بتوانم این کار را انجام دهم.
شش) فراموش نکنیم که پژوهش‌های زبان‌شناسان نشان داده است که اصیل‌ترین گویش زبان فارسی، گویش سمنانی است. نه گویش من شیرازی یا من اصفهانی، مشهدی، کرمانی، تهرانی …

یک) بعد از مدتی تاخیر باز هم در این کلبه‌ی اینترنتی شروع به نوشتن کرده‌ام، مشکلات فنی و غیر فنی بسیاری در این تاخیر دخیل بوده‌اند. نرم‌افزار مدیریت وبلاگ را تغییر داده‌ام و از B2evolution به WordPress کوچ کرده‌ام.
دو) روزی که گذشت، روز جهانی زن بود، این روز را به همه‌ی زنان جهان تبریک می‌گویم. به همه‌ی زنانی که به خاطر جنسیت خود تحقیر شده‌اند، سرکوب شده‌اند و استعمار شده‌اند… این روز را به همه‌ی زنان وطنم تبریک می‌گویم، آنانی که چشم انتظار روزهای روشن هستند، روزهایی که دیر یا زود فرا خواهند رسید…
سه) این دو روز برای درست کردن؛ یک لینکدونی (بایگانی وبگردی)، روی mySql , php کار کردم؛ امروز عصر دیگر همه‌ی مشکلات و ریزه‌کاری‌ها رفع شد و نتایج کار سمت راست صفحه به چشم می‌آید.
چهار) از پنجره‌ی بالکن، به شب ِ شهر، به شهر شب خیره شده‌ام، پانزده دقیقه از یک گذشته است. از در و دیوار تاریکی می‌چکد. آرام این نوا به گوشم می‌خزد:‌ روزی که قلب این جهان، با عشق و آزادی زند؛ دنیا به روی مردمان لبخندی از شادی زند، ای عاشقان از یاد ما یاد آورید؛ دل‌داده‌گان، دل‌داده‌گان از یاد ما یاد آوردید؛ با یاد ما داد آورید….
مثل همیشه گرفتار پرسش‌های بی‌پاسخ خویش‌ام. امشب دلم می‌خواست کیرکگور (kierkegaard) با ترس و لرزش با همه‌ی دل‌نگرانی‌هایش روبرویم نشسته بود و از علاقه‌اش به رگینه، آن لحظه‌های گذشتن از رگینه، دوران رنج وحشتناک سخن می‌گفت: “دوران رنج وحشتناکی بود؛ مجبور بودم آنگونه شقاوت کنم و در عین حال آنگونه هم عشق بورزم. رگینه مثل یک ماده ببر می‌جنگید. اگر باور نداشتم که خدا با این کار مخالف است، رگینه پیروز میدان می‌بود.” صحنه خیلی دراماتیک شده است ؛) از خودم خنده‌ام می‌گیرد به اندازه‌ی کافی نومید بوده‌ام، به قدر کافی در خود سوخته‌ام. اما اکنون..
اکنون چراغی کوچک روشن کن
شعری لطیف و ساده
نقبی بزن به این سوی تاریکی
از شهر دوردست فراموشان
شاید شبی, زنی
در پرتو چراغ تو
تصویر خویش را روشن‌تر از همیشه ببیند.
شاید؛ شاید شبی…

پی نوشت: دوست عزیزی برای این نوشته پیام گذاشته بودند، که سهوا نظر ایشان پاک شد، با عرض معذرت از ایشان درخواست می کنم مجددا پیام خود را درج کنند…