در شهر زشت ما
اینجا که فکر ِکوته و دیواره‌ی بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما
آری در شهر ما، بار دیگر نمایشگاه کتاب برگزار شده است. در محل دایمی نمایشگاه بین‌المللی در شهرک گلستان جایی نسبتا دور از مرکز شهر، رادیو نمایشگاه مدام “منو ببخش” با صدای ناصر عبداللهی را پخش می‌کرد، یاد این صدا اما با واژه‌های ترانه‌ای دیگر افتادم: “سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم، ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم… چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم…” صاحب صدا و صاحب ترانه هر دو اکنون در ضیافت خاک ناسپاس حضور دارند، آن سوی هستی… کتاب‌هایی گرفتم: ” اصول نقد ادبی، شناخت اسطوره‌های ملل، زن در شرق باستان، زبان‌های جهان، … و آخرین اثر مارکز: خاطره‌ی دلبرکان غمگین من” خواندمش، حیرت‌انگیز نبود؛ یادم آمد که همه نباید مثل کوندرا بنویسند. هوا آرام آرام سرد می‌شود، و کوچه‌ها در آغاز تاریکی، در میان نیشخندهای شب از صدای پای رهگذران تهی می‌شود. رهگذران به نمی‌دانم کجا پناه می‌برند. من نیز، من در خیابان‌های شهرم راه می‌روم و از خود می‌پرسم: کیستم؟ کجای‌ام؟ جغرافیای من کجاست؟ باران، نمی‌دانم چرا باران نمی‌بارد، بغض آسمان در گلو خشکیده، مثل تو،…
می‌دانم، باز هم آشفته نوشته‌ام، پریشان … “منو ببخش!” بگذار برای صد هزارمین بار، کلمات شهریار مندنی‌پور، نویسنده‌ی شهرم را زمزمه کنم: ” … کتاب از دست ارغوان افتاد. کف دست‌ها را به سوی دهان برد. روح دفی در هوا بود، و در پرواز بود دانه‌های رخشان عرق از چهره‌ی ذبیح. به زانو افتاد. تنه‌اش آونگ شد، آونگ و دوار از چپ، مانند گرداب‌ها. وای ناله‌ای از دهان ارغوان درآمد وقتی ذبیح را مردمان روی دست به پیاده رو آوردند. مدهوش، نفس نفس و تب سوز. «دیوانه است. دیوانه است.» همهمه بود و نگاه کنجکاو اذهان اهل عشق ندیده. ذبیح را کف پیاده رو خواباندند. «دیوانه است، دیوانه …» کف به دهانش بسته شده بود. ارغوان نیامد درون حلقه‌ی تنان که بسته می‌شد گرد ذبیح. دست‌هایش، شاید باید پس می‌زدند مردمان را. جیغ کاش می‌شد کشید. «دیوانه است، دیوانه است.» دهان‌های عشق نچشیده، وراجند. ذبیح چشم باز کرد. نگاهش ارغوان را می‌جست میان تنان، و دختر دور می‌شد، گریان گریان. بر سر گور باز گشتم. سروها و نارنج‌ها، پاییز‌ها، تیره‌تر می‌شوند. چیزی کم است. چیزی که وقتی آسمان ابری می‌شود و نمی‌بارد نمی‌بارد، نبودش بیشتر احساس می‌شود. بادهای تند پاییزی شیراز می‌وزند. پنجه‌ی برگ چناری، روی سنگ مرمر گور می‌افتد. باد می‌کشاندش و چنگال‌های خشکیده روی خط برجسته‌ی شعر گور کشیده می‌شوند. صدایش، صدای ترک خوردن استخوان است زیر خاک … “