پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی جولای, 2007

در شلوغی همه‌ی خیابان‌ها، در خیابان شلوغ راه می‌رفتند. ناگهان ایستاد، ناگهان. چشم‌اش در دوردست‌ها جایی میان خاطرات دیروز گم شد. ناگهان ایستاد نگاهی به خیابان به انتهای خیابان کرد. مدرسه‌ی من اینجا بود… چقدر من از اینجا رد شده‌ام. کی؟ چه پرسشی! سال‌هایی دور، سال‌هایی که تیره بود؛ آژیر قرمز بود و پناهگاه. سال‌هایی که کسانی می‌رفتند و … سال‌هایی که کسانی رفتند و دیگر برنگشتند. سال‌هایی تلخ بود. کجای کاری؟ در بچه‌گی‌های او گم شده بودم، گم شده‌ام. بیا با هم بازی کنیم. تمامی آن روزها من با تو بوده‌ام. روزی که بدنیا آمدی مدت‌ها قبل در یکی از همین روزها بدنیا آمدی. من را دم در بیمارستان ندیدی؟ تو کجا بودی؟ در آوندهای یک گیاه در صلب یک سنگ! نه من هم آنجا بودم و می‌دانستم که می‌آیی. زمان آمدن‌ات را می‌دانستم. اگر نمی‌دانستم بعد از گذر این همه نوروز و یلدا میان این همه غریبه چگونه پیدای‌ات کردم؟ یه لحظه صبر کنین! روزهای بسیاری را اینجا گم کرده‌ام. و روزهای بسیاری را آنجا گم کردم. تو که کوچه‌های شهر ما را ندیده‌ای، تو که در کوچه‌های تنگ درب‌شیخ و محله‌ی بیات‌ها هنوز راه نرفته‌ای. تو که هنوز در باغ ارم، تنهای تنها و پر از عشق، در حافظیه با کوله‌باری از حسرت با زندانی آن سقف هشت ستون در دل‌ات ناله نکرده‌ای تو از کجا مرا پیدا کردی؟
نمی‌دونست دل من شب بارونی چیه، گریه‌ی پنهونی چیه. و اکنون می‌داند. خوب هم می‌داند. من یادت دادم؟ تو مرا آموختی، شادی‌ها و غصه‌ی بزرگ. شایسته‌ی فرزند آب و آتش؟ آتش و لبخند و اشک و … درنگ کن در این خیابان بچه‌گی‌های من گذشته است. کودکی‌ها مرا سختی این کاشی‌ها دزدید. چکه‌چکه فرو می‌ریخت لحظه‌ها از سقف خیس شب و من، ما، شما در همسایه‌گی درختان قیطریه چه می‌کنیم؟ تو چه می‌کنی؟ من که اینجا بودم، من و دوستان‌ام. پسرخاله‌ها… کاش به او گفته بودم مرا به در مدرسه‌ات ببر. می‌خواهم دیوارهایی که چشمان تو بر آن دوخته شده است، می‌خواهم جای نگاه‌ات را ببوسم. کاش پیاده‌روها، جایی که سایه‌ی بچگی‌های‌ات بر آن جاری شده بوسیده بودم. تو کجایی کلمه‌ای که متولد نشده‌ای، تو که سفیر احساس من خواهی شد در هیاهوی این خیابان‌های شلوغ ، در محاصره‌ی کوه‌های عریان و استوار و خاموش. در شهری که هیچ‌کدام از مدرسه‌های‌اش، هفت سالگی تو را به خاطر ندارد. در شهری که هنوز کوچه‌های‌اش سنگینی نه، صداقت قدم‌های‌ات را درک نکرده است. ای ناپیدا، هیچ‌کدام از لغت‌نامه‌ها؛ هیچ‌کدام از زبان‌ها به اندازه‌ی دوری تو، صراحت حسرت را در رویاهای من زمزمه نکرده بودند. تو در این تابستان سوزان بدنیا آمدی. همین روزها. تولدت مبارک. چشم گشودن‌ات به دنیا، به دنیای من به رویاهای من، به پله‌ای که برای آخرین بار سر برگردانی و به من لبخند زدی. تولدت به تنهایی زمین. به تنهایی من به تنهایی تو. به هفت سالگی‌ات و آن عکس رودخانه، به تمام شمع‌های روشن مبارک باشد. میلادت مبارک، میلاد من.

پوچی برای بسیاری و شاید همه‌ی مردم، همه‌ی ما کوچولوها! یادآور تیره‌گی و تلخی و پایان است. بنظر می‌رسد در فرهنگ‌هایی که هنوز در مرحله‌ی دوم طبقه‌بندی اگوست کنت قرار دارند و جهان‌بینی‌شان اسطور‌ه‌ای-فلسفی است؛ این کلمه معنایی هولناک‌تر دارد. با این‌که هزار سال پیش خیام فریاد زده بود: از آمدنم نبود گردون را سود … از رفتن من جاه و جلال‌اش نفزود… از هیچ‌کسی نیز به گوشم نشنود… کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟! … هنوز وقتی در جامه‌ی نیچه پنهان می‌شوی و ذهن این و آن را قلقک می‌دهی، بر آشفته می‌شوند، که پس چرا تو زنده‌گی می‌کنی؟ اگر هیچ رازی در پشت لحظه‌ها مکتوم نیست، چرا باید بود و ماند و زیست؟ پاسخ م.امید به گوش می‌رسد:  فتاده تخته سنگ آن‌سوی‌تر انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته خسته انبوهی، زن و مرد و جوان و پیر … تا آنجا که می‌گوید: کسی راز مرا داند که از این سو به آن‌سویم به گرداند! نشستیم به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود.
شریعتی در بخشی از نوشته‌های‌اش که نام کویریات بر آن‌ها نهاده است، در مورد آدامس! می‌گوید: من آدامس نمی خواهم، آدامس چیه؟ هی بجوم هی بجوم آخرش چی؟ آخرش باز هی بجوی بجوی… بالاخره؟ بالاخره باز بجوی باز بجوی، نه آخر آخر آخرش چی می‌شود؟ آخر آخر آخرش هیچی، آخر آخر آخرش هم مثل اول اول اول‌اش است. فقط در لحظه اول یک لعاب شیرین دارد که اول‌اش ادم را می‌گیرد، می‌روی می‌خری تا توی دهان می‌گذاری لعاب می‌رود و بقیه‌اش هم  مقداری هیچی که جسمیت یافته. هیچیِ جرم‌دار! چیزی که نه گرسنگی را و نه تشنگی را فرونمی‌نشاند و باید بیهوده بجوی، بی‌بو وبی‌خاصیت. هی بجوی، با این همه بی‌همه چیزی از همه چیز هم بیشتر باید جوید. آخرش هم نه کم می‌شود، نه تمام. فقط چانه را خسته می‌کند، سر و صدایی هم دارد بیهوده و ول کن هم نیست وفقط باید دست کرد و از دهان گرفت و انداخت توی سطل اشغال. که اگر جای دیگری بیندازی  باز ممکن است به پای‌ات گیر کند، به لباس‌ات بچسبد. باز هم کنده نمی شود. دنیا همین است و آدم‌ها همین وهمبازی‌ها همین و بازی‌ها همین …
غیر از این هم می‌توان توقعی داشت؟ وقتی که از مسایل عادی زنده‌گی فراتر می‌رویم: وقتی که از خور و خواب و خشم و شهوت! می‌گذریم. وقتی که یک قدم جلو می‌رویم. بر زمین رگبار نفرت می‌بارد و همه چیز تهی از معنا می‌شود؛ چرا که تکراری و کوچک است و هر چه که این‌گونه است، تهی و پوچ و شرم‌آور. ولی آیا واقعا چنین است؟!
بیاید به کلام نیچه، این رند عافیت‌سوز گوش فرا دهیم:
اگر ما پوچ بودن زنده‌گی را با تمام وجود بپذیریم و آن‌گاه، پس از هضم این حقیقت، که هضم آن کار هرکس نیست، به تمامی زنده‌گی کنیم؛ آن زمان است که می‌توانیم شایسته‌ی همراهی با طبیعت و جهان گردیم، و شایسته‌ی زنده‌گی با آن‌ها…
آری. ما باید به تمامی زنده‌گی کنیم، و علم به این‌که زنده‌گی پوچ است، و عقیده بر این حقیقت، جرم نیست. جرم این است که به خاطر ترس از رسیدن به پوچی، هدفی برای زنده‌گی تعریف کنیم، و آن‌گاه که به این اهداف نرسیدیم، زمین و زمان را به پای میز محاکمه بکشانیم. جرم این است که ندانیم زنده‌گی خیلی ساده‌تر از این‌هاست که ما فکر می‌کنیم.