در شلوغی همهی خیابانها، در خیابان شلوغ راه میرفتند. ناگهان ایستاد، ناگهان. چشماش در دوردستها جایی میان خاطرات دیروز گم شد. ناگهان ایستاد نگاهی به خیابان به انتهای خیابان کرد. مدرسهی من اینجا بود… چقدر من از اینجا رد شدهام. کی؟ چه پرسشی! سالهایی دور، سالهایی که تیره بود؛ آژیر قرمز بود و پناهگاه. سالهایی که کسانی میرفتند و … سالهایی که کسانی رفتند و دیگر برنگشتند. سالهایی تلخ بود. کجای کاری؟ در بچهگیهای او گم شده بودم، گم شدهام. بیا با هم بازی کنیم. تمامی آن روزها من با تو بودهام. روزی که بدنیا آمدی مدتها قبل در یکی از همین روزها بدنیا آمدی. من را دم در بیمارستان ندیدی؟ تو کجا بودی؟ در آوندهای یک گیاه در صلب یک سنگ! نه من هم آنجا بودم و میدانستم که میآیی. زمان آمدنات را میدانستم. اگر نمیدانستم بعد از گذر این همه نوروز و یلدا میان این همه غریبه چگونه پیدایات کردم؟ یه لحظه صبر کنین! روزهای بسیاری را اینجا گم کردهام. و روزهای بسیاری را آنجا گم کردم. تو که کوچههای شهر ما را ندیدهای، تو که در کوچههای تنگ دربشیخ و محلهی بیاتها هنوز راه نرفتهای. تو که هنوز در باغ ارم، تنهای تنها و پر از عشق، در حافظیه با کولهباری از حسرت با زندانی آن سقف هشت ستون در دلات ناله نکردهای تو از کجا مرا پیدا کردی؟
نمیدونست دل من شب بارونی چیه، گریهی پنهونی چیه. و اکنون میداند. خوب هم میداند. من یادت دادم؟ تو مرا آموختی، شادیها و غصهی بزرگ. شایستهی فرزند آب و آتش؟ آتش و لبخند و اشک و … درنگ کن در این خیابان بچهگیهای من گذشته است. کودکیها مرا سختی این کاشیها دزدید. چکهچکه فرو میریخت لحظهها از سقف خیس شب و من، ما، شما در همسایهگی درختان قیطریه چه میکنیم؟ تو چه میکنی؟ من که اینجا بودم، من و دوستانام. پسرخالهها… کاش به او گفته بودم مرا به در مدرسهات ببر. میخواهم دیوارهایی که چشمان تو بر آن دوخته شده است، میخواهم جای نگاهات را ببوسم. کاش پیادهروها، جایی که سایهی بچگیهایات بر آن جاری شده بوسیده بودم. تو کجایی کلمهای که متولد نشدهای، تو که سفیر احساس من خواهی شد در هیاهوی این خیابانهای شلوغ ، در محاصرهی کوههای عریان و استوار و خاموش. در شهری که هیچکدام از مدرسههایاش، هفت سالگی تو را به خاطر ندارد. در شهری که هنوز کوچههایاش سنگینی نه، صداقت قدمهایات را درک نکرده است. ای ناپیدا، هیچکدام از لغتنامهها؛ هیچکدام از زبانها به اندازهی دوری تو، صراحت حسرت را در رویاهای من زمزمه نکرده بودند. تو در این تابستان سوزان بدنیا آمدی. همین روزها. تولدت مبارک. چشم گشودنات به دنیا، به دنیای من به رویاهای من، به پلهای که برای آخرین بار سر برگردانی و به من لبخند زدی. تولدت به تنهایی زمین. به تنهایی من به تنهایی تو. به هفت سالگیات و آن عکس رودخانه، به تمام شمعهای روشن مبارک باشد. میلادت مبارک، میلاد من.