پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی ژوئن, 2007

به نظر من، در وضعیت پست مدرن، انتخاب اخلاقی و مسئولیت اخلاقی معنا واهمیت کاملا تازه ای پیدا می کنند که مدت های مدیدی به فراموشی سپرده شده بود، معنا و اهمیتی که مدرنیته سخت کوشیده بود از آن ها دریغ کند، و در این راه موفقیت در خور توجهی نیز کسب کرده بود، چون به سوی جایگزین ساختن گفتمان حقیقت عینی، فرامحلی وغیر شخصی به جای گفتمان اخلاقی حرکت می کرد. مدرنیته، علاوه بر سایر چیزها، تلاشی غول آسا برای الغای مسئولیت فردی جز در مواردی بود که با ضوابط عقلانیت ابزاری و موفقیت عملی سنجیده می شد. ابداع قواعد اخلاقی مسئولیت پاسداری از آن ها به سطحی فرافردی محول می شد. وقتی جوامع(که به صورت دولت های ملی نهادینه شده اند) علاقه  خود را به تقویت یکپارچگی فرهنگی و ایفای نقش در مقام نمایندگان عقل جهانی از دست می دهند، عاملان نیز با بلاتکلیفی و سر درگمی اخلاقی و فقدان وضوح انتخاب های اخلاقی همچون وضعیتی دائمی و نه دغدغه ای موقتی(واصولا قابل حل) مواجه می شوند. همچنین، عاملان با این مسائل به مثابه مسائل شخصی ومسئولیت شخصی خود روبرو می شوند. و بالاخره آن ها با این مسائل به هیئت چالش های ویرانگری مواجه  می شوند که هرگز به نحو کامل ورضایت بخش قابل حل وفصل نیست؛ به مثابه مشقاتی که هیچ راه حل درست وحقیقی تضمین شده ای ندارند. حتی احنمال خلاصی از عدم قطعیت و سردرگمی هم وجود ندارد.
پارادوکس اخلاقی وضعیت پست مدرن این است که تمامیت انتخاب اخلاقی ومسئولیت را به عاملان باز پس می دهد، در حالی که در آن واحد آرامش ناشی از هدایت جهانشمولی را از آن ها دریغ می دارد که روزگاری اعتماد به نفس مدرن آن را نوید می داد. وظایف اخلاقی افراد سنگین تر می شود، در حالی که منابع اجتماعی لازم برای به انجام رساندن این وظایف تحلیل می رود. مسئولیت اخلاقی دوش به دوش تنهایی انتخاب اخلاقی از راه می رسد.
در همهمه صداهای اخلاقی، هیچ یک نمی تواند دیگران را ساکت کند، و افراد با ذهنیت خود به مثابه یگانه مرجع اخلاقی غایی تنها می مانند. اما، در عین حال، نسبی گرایی چاره ناپذیر همه قوانین اخلاقی پیوسته در گوش آن ها زمزمه می شود. هیچ قانونی نمی تواند داعیه شالوده ای نیرومندتر از اعتقاد پیروانش وعزم جزم آن ها برای وفاداری به قواعدش داشته باشد.  این قواعد، اگر پذیرفته شوند، به ما می گویند که چه باید بکنیم؛ اما هیچ کس و هیچ چیز، دست کم به نحوی متقاعد کننده، به ما نخواهد گفت که چرا باید از همان ابتدا این قواعد را بپذیریم. به زیر کشیدن عقل جهانی، خدای جهانی را به مقام سابق باز نگرداند. در عوض، اخلاقیات خصوصی شده است؛ همانند همه چیزهای دیگری که همین تقدیر برایشان رقم خورد، اخلاق نیز به موضوعی برای قضاوت وصلاحدید فردی تبدیل شده و مخاطره آمیز و دچار عدم قطعیت مستمر و بیم و تردید های تسکین ناپذیر گردیده است.
در چنین اوضاع و احوالی، عاملان اجتماعی مشخصی وجود ندارند که انتخاب از میان بی تفاوتی و همبستگی – دو صورت کاملا متضاد تسامح پست مدرن – را هدایت کنند. این انتخاب سرانجام باید با واقع نگری و بدون پشتوانه یقین های فلسفی صورت گیرد. باید از اولین سنگ بناها  و بر پایه اعتقادات اخلاقی و کردار اخلاقی کثیری از عاملان فردی آغاز شود. این که تسامح پست مدرن کدام صورت را اتخاذ خواهد کرد به هیچ وجه از پیش معلوم و حتمی نیست. هر یک از دو صورت مذکور عوامل تقویت کننده نیرومندی دارد، و هیچ نمی دانیم که کدام یک سرانجام غلبه خواهد کرد. این بدان سبب است که در پس پارادوکس اخلاقی پست مدرن، دو راهی آرزوی کسب پذیرش جهانی تر نسبت به این اعتقادات است؛ اما هر کوششی در راه این آرزو رنگ و بوی تلاش ها و تقلاهای رسوا شده سلطه جویانه را خواهد داشت.نفی و طرد جدی دگر مختاری از سوی موضع تک گویانه، به  نحوی معماوار، به بی تفاوتی متکبرانه و زننده ای خواهد انجامید. در هر حال، فرد باید از ترغیب دیگران به عمل کردن بر طبق قواعدی که خودش از نظر اخلاقی درست میداند، و از بازداشتن دیگران از دنبال کردن قواعدی که به آسانی از همایند آن جدا کرد: یعنی نگاه اهانت بار به دیگری به چشم موجودی ذاتا پست، کسی که لازم نیست یا نمی تواند خود را به مرتبه ای از زندگی بالا بکشد که شایسته انسان پنداشته می شود. می توان گفت که این خودداری مشتاقانه موضع تک گویانه پیامدهایی به بار می آورد که شباهت شگرفی به همان چیزهایی دارد که خواهان دفع آن هاست. اگر من تنبیه بدنی را بی حرمتی و شکنجه و مثله کردن را غیر انسانی می دانم، مدارا باکسانی که این اعمال را انجام می دهند تحت عنوان احترام به حق انتخاب آن ها (یا چون من دیگر اعتقادی به قواعد اخلاقی جهانشمول ندارم) در عمل دوباره به صحه گذاشتن بر برتری من می انجامد: شاید آن ها می خواهند در وحشیگری هایی درغلتند که من هرگز تاب تحمل آن ها را ندارم… لیاقت این وحشی ها همین است. بنابراین، پس کشیدن موضع تک گویانه نعمت و برکت بی شائبه ای به نظر نمی رسد. این امتناع هر چه ریشه ای تر باشد، شباهت بیش تری به نسبی گرایی اخلاقی ای خواهد داشت که در پوست بی تفاوتی سنگدلانه رفته است.
ظاهرا راه خروج آسانی از این بن بست وجود ندارد. بشریت چنان بهای گزافی برای اعتیاد تک گویانه ی مدرنیته پرداخته است که دیگر نمی خواهد با تهدیدِ دور دیگری از نظم های برنامه ریزی شده و نوبت دیگری از مهندسی اجتماعی بر خود بلرزد. یافتن راه بینابینی طلایی میان وسوسه های استعمارگری و خودپرستی انزواجویی قبیله ای امکان ندارد کار آسانی باشد؛ هیچ یک از این دو بدیل، پیشنهاد جالبی نیست – هیچ آمیزه ای از این دو نیز خالی از اشکال به نظر نمی رسد و شانسی برای استمرار و بقا نیز ندارد. اگر دستور متمدن شدن مدرنیته خواهان واگذاری دست کم بخشی از آزادی عامل در مقابل وعده ی امنیتی بود که از قطعیت (مفروض) اخلاقی و اجتماعی برگرفته می شد. پست مدرنیته همه ی محدودیت های آزادی را غیر قانونی اعلام می کند، و همزمان با آن حتمیت اجتماعی را از صحنه خارج می سازد و عدم قطعیت اخلاقی را قانونی می کند. و نتیجه، عدم امنیت وجودی – بی قاعده گی هستی شناسانه ی هستی – است.

منبع: ص ۳۱-۳۳

باومن،زیگمونت.اشارت های پست مدرنیته. حسن چاووشیان.  ققنوس. تهران. اول: ۱۳۸۴٫

وقتی در حصار کلمه‌ها اسیری، در حصار کلمه‌های‌ات، پشت واژه‌ها چه چیزی پنهان شده است؟ در تاریک روشن اتاق، روبروی هم ایستاده‌اند، نشسته‌اند، دراز کشیده‌اند. چشم در چشم هم دوخته‌اند، بوی گل‌ها هوای اتاق را معطر کرده است، گلی که آن‌جا بود، هیچ‌کدام جرات نمی‌کند حرفی بزند، گلی که او بود، گلی که تو هستی. هیچ‌کدام حرفی برای گفتن ندارند، هیچ‌کدام نمی‌داند آنچه را می‌خواهد بگوید، چگونه بگوید؟ فرقی نمی‌کند؟! اکنون که چیزی نمی‌گویند، در سکوت اتاق تیک‌تاک ساعت دیواری، ثانیه‌های سکوت را رج می‌زند. در چشم‌های هم خیره شده‌اند، پشت این پنجره‌ها که همیشه خیسِ باران است، دنبال چه می‌گردند؟ از من می‌پرسی؟ در نی‌نی چشم‌های‌اش سرزندگی یک کودک، آهسته‌گی یک پیر، حسادت یک عاشق، خسته‌گی شب‌بیداری‌های بسیار موج می‌زند. و …، و فراموش کردی بگویی: … نه، آن را نمی‌گویم! پشت آن دریچه‌ی تاریک در روشنای سپیده‌دم، مطربی شکسته بر ساز خسته‌ی دلت زخمه می‌زد؟ در این خاموشی، جز فریاد سکوت چه می‌شنوی، دیگر چه می‌شنوی؟ شبگرد کوچه‌های دلم، دلت…. بر می‌خیزند، دست در گردن هم آویخته، شاید زبانِ بدن‌ها سردی کلمات را فراری دهند…، هنوز ایستاده‌اند، نه صدای هیجان‌انگیز خنده‌ای، نه ناله‌ی بریده بریده‌ی گریه،  تنها سکوت بود و اتاق خاکستری و لحظه‌هایی که می‌تازند، تا صبح، تا همیشه، تا روزی که تمامِ کلمات کهنه تمام شوند و کلمات دیگری متولد شوند، کلماتی متعلق به خودشان، متعلق به ما، مثل لباست، کتابم، کفش‌های‌مان، لبخندم، چشم‌های‌ات، چشم‌های‌اش، دست‌های‌ام، که هیچ‌کدام‌شان مال من نیست…،کلماتی که راز فهم‌شان را تنها آن‌کس که باید بداند، می‌فهمد. حباب‌ها وقتی به هم می‌رسند، گاهی می‌ترکند، گاهی گهگاهی مثل آن روز، یکی می‌شوند، قطب‌های مخالف آهن‌ربا، متصل می‌شوند، ولی یکی نمی‌شوند. رودها در هم می‌آمیزند و صداها هر روز موسیقی می‌شوند، و شما چه می‌شوید؟ و ما؟ و شما در کلبه‌ی تاریک‌تان در آن‌سوی شهر، شما در پشت پرده‌های حریر، شما و بوسه‌های‌تان، من و ضربان قلبم، تو و طعم تمامی ترانه‌ها، شما حباب‌های تهی، شما قطب‌های مخالف… “هیچ یک سخنی نگفتند، نه میزبان و نه میهمان و نه گلهای داوودی”. من هم سخن نگویم، از تو نگویم؟ از تو که در دو سوی ایستاده‌ای، میزبانی و میهمان و گل‌های داوودی تا چشم کار می‌کند تو هستی، تو می‌روییی، می‌خشکی، پرواز می‌کنی، جاری می‌شوی ….

صورت‌ها بشاش، دیوارها با نورهای رنگارنگ مزین شده‌اند. نشسته بود گوشه‌ای و به آن‌چه که دیگران فکر نمی‌کنند فکر می کرد؟ دست‌اش را گرفتم، گفتم ما گمان می‌کنیم، متحمل یک تجاوز فرهنگی روحی شده‌ایم. خیالی که مشخص نیست چقدر با وقعیت فاصله دارد، در کوچه‌ها و خیابان‌ها حس می‌کنیم کنار شوهرمان هستیم، در خانه‌هامان فکر می‌کنیم، غریبه‌ای مشغول درآویختن با ماست، صفحه‌ی تلویزیون، بلندگوهای ضبط‌صوت، مانیتور کامپیوتر … لبخندی بر گوشه‌ی لب‌اش نشست، گفت شاید هم از عهد دقیانوس آمده‌ایم، روشنفکران صدر مشروطه، و سه نسل بعد از ایشان رفته‌اند برای‌مان از شهر نان بخرند و هنوز باز نگشته‌اند! سیصد سال یا سیصد و نه سال خوابیده‌ایم؟ گفت نمی‌دانم به اندازه‌ی تفاوت ۲۰۰۷ با ۱۳۸۶؟ شاید ۶۲۱ سال البته به سال شمسی، قمری‌اش را خودت حساب کن. چشم گشودم، دیدم هنوز بیدار نشده‌ام. میان تحریرهای خواننده‌ای که هنوز متولد نشده است دست و پا می‌زدم، دستم را گرفت‌. با همان لبخند، گفت: آقا جون به من که نمی‌تونی دروغ بگویی، زنای محصنه بوده نه تجاوز! خودت می‌خواستی. سرم را انداختم زیر، گفتم: …، گفت مگه همه با کسایی که دوست دارن زندگی می‌کنن؟ این‌هم زن و دختر در این چند هزار سال، مگه باید همه می‌رفتن سراغ یه نفر دیگه؟ تو چرا جای فارابی و ابن سینا، دکارت و کانت و نیچه خوندی؟… هیچ‌کس که اون کتاب‌ها رو دست تو نداد، خود هی رفتی خوندی هی خوندی هی خوندی، حالا هم می‌گی… آرام به پشتم می‌زد تا مبادا از خواب بیدار شوم، این جمله را زیر لب زمزمه می‌کرد: ما ظاهرا بخشی کوچک از یک سوال بزرگیم… چه لالایی آرامش‌بخشی. پیش از آن‌که بخوابم، بخوابم برای دیشب، برای امشب،‌ برای هر شب و همیشه، با قلبم گفتم: ما در سال‌های شک زیسته‌ایم. قلبم خندید.

مارکس معتقد است که افکار طبقه‌ی حاکم در هر عصری، افکار حاکم بر همان جامعه است. یعنی طبقه‌ای که قوای مادی تسلط بر جامعه و حفظ وضع موجود را در دست دارد، نیروی فکری توجیه‌کننده و پشتیبان آن را نیز پدید می‌آورد. به عبارت دیگر، نیرویی که ابزارهای تولید مادی را در اختیار دارد، بر ابزارهای تولید ذهنی نیز تسلط خواهد داشت. (کوزر: ۸۰) مارکس ابزارهای ذهنی توجیه‌گر وضع موجود را ایدئولوژی می‌نامد و دین را یکی از رایج‌ترین ایدئولوژی‌های حامی طبقه سلطه‌گر و تخدیرکننده‌ی طبقه‌ی فرودست در دوران گذشته می‌شناسد. دین برخلاف ایدئولوژی‌های دیگر که تنها معتمد و مقبول یکی از دو طبقه‌ی اصلی قرار می‌گیرند، در جوامع دارای ساخت طبقاتی، یک نقش دوگانه و مکمل دارد؛ نقش دوگانه‌ای که در نهایت به نفع یکی از دو سوی منازعه، یعنی طبقه مسلط تمام می‌شود. دین در چنین جوامعی ضمنِ توجیه و تبیین ماورائی اوضاع نابرابر و مناسبات تبعیض‌آمیز و اقناع نظری – روانی گروه‌های تحت ستم در درک و پذیرش این اوضاع به عنوان سرنوشت محتوم، به مثابه‌ی ایمان و تعلق خاطر مشترک، بر روی تضادهای فاحش و شکاف‌های عمیق درون جامعه نیز نوعی سرپوش می‌نهد و صورتی از یک همبستگی کاذب میان دو خصم ذاتی را به نمایش می‌گذارد. مارکس در همین نظریات بی‌آنکه خود را درگیر بحث‌های مردم‌شناختی و تاریخی کش‌دار بنماید، تکلیف منشاء و کارکردهای روانی و اجتماعی دین را نیز تعیین کرده است. بدیهی است که او هیچ اصالت و جوهری برای دین قایل نیست و ظهور و افول آن را همچون دیگر پدیده‌های ذهنی و غیر مادی، تابع زیر ساخت‌های اقتصادی جامعه و مناسبات طبقاتی حاکم می‌داند.
اندیشه‌های مارکس درباره‌ی دین که صبغه ایدئولوژیک عرف‌گرایانه در آن پر رنگ‌تر از وجهه نظرهای تئوریک است، به شدت متاثر از آرای فوئرباخ است که اعتقاد دینی و پرستش ذوات ماوراءالطبیعی را بارزترین جلوه ی از خودبیگانگی انسان می‌دانست و معتقد بود که ریشه‌های خداشناسی را باید در انسان‌شناسی بازجُست؛ چرا که بر خلاف گمان رایج، انسان‌ها خود را تابع آفریده‌ی خود و نه آفریدگار خود قرار داده‌اند.
از مارکس دو موضع صریح که به نحوی و بی‌ذکر نام به فرآیند عرفی‌شدن جوامع و افراد اشارت دارد، قابل بازشناسی است. مارکس دین و دولت را ابزارهای ایدئولوژیک – سیاسی قدرت‌های حاکم می‌داند. او معتقد است که این دو محصول مناسبات طبقاتی، با عبور بشر از دوران ما قبل تاریخ و گام نهادن به دوران بی طبقه‌گی، از میان خواهد رفت. ( همیلتون: ۱۴۹) او به علاوه از متعالی و برترشده‌گیِ مجدد بشر برای خود، یعنی بازگشت به همان چیزی که فوئرباخ، دور شدن از آن‌را به عنوان از خودبیگانه‌گی انسان تعبیر کرده بود، سخن می‌گوید. شِلی از این سرانجام خوشایند مورد نظر مارکس، چنین تعبیر کرده است: پادشاه بر خود و معاف و بر کنار از ترس، از پرستش و از مرتبه. (شجاعی زند۸۰: ۱۶۹)

شجاعی‌زند، علیرضا. دین، جامعه و عرفی‌شدن. نشرمرکز. تهران. اول:۱۳۸۰٫