به نظر من، در وضعیت پست مدرن، انتخاب اخلاقی و مسئولیت اخلاقی معنا واهمیت کاملا تازه ای پیدا می کنند که مدت های مدیدی به فراموشی سپرده شده بود، معنا و اهمیتی که مدرنیته سخت کوشیده بود از آن ها دریغ کند، و در این راه موفقیت در خور توجهی نیز کسب کرده بود، چون به سوی جایگزین ساختن گفتمان حقیقت عینی، فرامحلی وغیر شخصی به جای گفتمان اخلاقی حرکت می کرد. مدرنیته، علاوه بر سایر چیزها، تلاشی غول آسا برای الغای مسئولیت فردی جز در مواردی بود که با ضوابط عقلانیت ابزاری و موفقیت عملی سنجیده می شد. ابداع قواعد اخلاقی مسئولیت پاسداری از آن ها به سطحی فرافردی محول می شد. وقتی جوامع(که به صورت دولت های ملی نهادینه شده اند) علاقه خود را به تقویت یکپارچگی فرهنگی و ایفای نقش در مقام نمایندگان عقل جهانی از دست می دهند، عاملان نیز با بلاتکلیفی و سر درگمی اخلاقی و فقدان وضوح انتخاب های اخلاقی همچون وضعیتی دائمی و نه دغدغه ای موقتی(واصولا قابل حل) مواجه می شوند. همچنین، عاملان با این مسائل به مثابه مسائل شخصی ومسئولیت شخصی خود روبرو می شوند. و بالاخره آن ها با این مسائل به هیئت چالش های ویرانگری مواجه می شوند که هرگز به نحو کامل ورضایت بخش قابل حل وفصل نیست؛ به مثابه مشقاتی که هیچ راه حل درست وحقیقی تضمین شده ای ندارند. حتی احنمال خلاصی از عدم قطعیت و سردرگمی هم وجود ندارد.
پارادوکس اخلاقی وضعیت پست مدرن این است که تمامیت انتخاب اخلاقی ومسئولیت را به عاملان باز پس می دهد، در حالی که در آن واحد آرامش ناشی از هدایت جهانشمولی را از آن ها دریغ می دارد که روزگاری اعتماد به نفس مدرن آن را نوید می داد. وظایف اخلاقی افراد سنگین تر می شود، در حالی که منابع اجتماعی لازم برای به انجام رساندن این وظایف تحلیل می رود. مسئولیت اخلاقی دوش به دوش تنهایی انتخاب اخلاقی از راه می رسد.
در همهمه صداهای اخلاقی، هیچ یک نمی تواند دیگران را ساکت کند، و افراد با ذهنیت خود به مثابه یگانه مرجع اخلاقی غایی تنها می مانند. اما، در عین حال، نسبی گرایی چاره ناپذیر همه قوانین اخلاقی پیوسته در گوش آن ها زمزمه می شود. هیچ قانونی نمی تواند داعیه شالوده ای نیرومندتر از اعتقاد پیروانش وعزم جزم آن ها برای وفاداری به قواعدش داشته باشد. این قواعد، اگر پذیرفته شوند، به ما می گویند که چه باید بکنیم؛ اما هیچ کس و هیچ چیز، دست کم به نحوی متقاعد کننده، به ما نخواهد گفت که چرا باید از همان ابتدا این قواعد را بپذیریم. به زیر کشیدن عقل جهانی، خدای جهانی را به مقام سابق باز نگرداند. در عوض، اخلاقیات خصوصی شده است؛ همانند همه چیزهای دیگری که همین تقدیر برایشان رقم خورد، اخلاق نیز به موضوعی برای قضاوت وصلاحدید فردی تبدیل شده و مخاطره آمیز و دچار عدم قطعیت مستمر و بیم و تردید های تسکین ناپذیر گردیده است.
در چنین اوضاع و احوالی، عاملان اجتماعی مشخصی وجود ندارند که انتخاب از میان بی تفاوتی و همبستگی – دو صورت کاملا متضاد تسامح پست مدرن – را هدایت کنند. این انتخاب سرانجام باید با واقع نگری و بدون پشتوانه یقین های فلسفی صورت گیرد. باید از اولین سنگ بناها و بر پایه اعتقادات اخلاقی و کردار اخلاقی کثیری از عاملان فردی آغاز شود. این که تسامح پست مدرن کدام صورت را اتخاذ خواهد کرد به هیچ وجه از پیش معلوم و حتمی نیست. هر یک از دو صورت مذکور عوامل تقویت کننده نیرومندی دارد، و هیچ نمی دانیم که کدام یک سرانجام غلبه خواهد کرد. این بدان سبب است که در پس پارادوکس اخلاقی پست مدرن، دو راهی آرزوی کسب پذیرش جهانی تر نسبت به این اعتقادات است؛ اما هر کوششی در راه این آرزو رنگ و بوی تلاش ها و تقلاهای رسوا شده سلطه جویانه را خواهد داشت.نفی و طرد جدی دگر مختاری از سوی موضع تک گویانه، به نحوی معماوار، به بی تفاوتی متکبرانه و زننده ای خواهد انجامید. در هر حال، فرد باید از ترغیب دیگران به عمل کردن بر طبق قواعدی که خودش از نظر اخلاقی درست میداند، و از بازداشتن دیگران از دنبال کردن قواعدی که به آسانی از همایند آن جدا کرد: یعنی نگاه اهانت بار به دیگری به چشم موجودی ذاتا پست، کسی که لازم نیست یا نمی تواند خود را به مرتبه ای از زندگی بالا بکشد که شایسته انسان پنداشته می شود. می توان گفت که این خودداری مشتاقانه موضع تک گویانه پیامدهایی به بار می آورد که شباهت شگرفی به همان چیزهایی دارد که خواهان دفع آن هاست. اگر من تنبیه بدنی را بی حرمتی و شکنجه و مثله کردن را غیر انسانی می دانم، مدارا باکسانی که این اعمال را انجام می دهند تحت عنوان احترام به حق انتخاب آن ها (یا چون من دیگر اعتقادی به قواعد اخلاقی جهانشمول ندارم) در عمل دوباره به صحه گذاشتن بر برتری من می انجامد: شاید آن ها می خواهند در وحشیگری هایی درغلتند که من هرگز تاب تحمل آن ها را ندارم… لیاقت این وحشی ها همین است. بنابراین، پس کشیدن موضع تک گویانه نعمت و برکت بی شائبه ای به نظر نمی رسد. این امتناع هر چه ریشه ای تر باشد، شباهت بیش تری به نسبی گرایی اخلاقی ای خواهد داشت که در پوست بی تفاوتی سنگدلانه رفته است.
ظاهرا راه خروج آسانی از این بن بست وجود ندارد. بشریت چنان بهای گزافی برای اعتیاد تک گویانه ی مدرنیته پرداخته است که دیگر نمی خواهد با تهدیدِ دور دیگری از نظم های برنامه ریزی شده و نوبت دیگری از مهندسی اجتماعی بر خود بلرزد. یافتن راه بینابینی طلایی میان وسوسه های استعمارگری و خودپرستی انزواجویی قبیله ای امکان ندارد کار آسانی باشد؛ هیچ یک از این دو بدیل، پیشنهاد جالبی نیست – هیچ آمیزه ای از این دو نیز خالی از اشکال به نظر نمی رسد و شانسی برای استمرار و بقا نیز ندارد. اگر دستور متمدن شدن مدرنیته خواهان واگذاری دست کم بخشی از آزادی عامل در مقابل وعده ی امنیتی بود که از قطعیت (مفروض) اخلاقی و اجتماعی برگرفته می شد. پست مدرنیته همه ی محدودیت های آزادی را غیر قانونی اعلام می کند، و همزمان با آن حتمیت اجتماعی را از صحنه خارج می سازد و عدم قطعیت اخلاقی را قانونی می کند. و نتیجه، عدم امنیت وجودی – بی قاعده گی هستی شناسانه ی هستی – است.
منبع: ص ۳۱-۳۳
باومن،زیگمونت.اشارت های پست مدرنیته. حسن چاووشیان. ققنوس. تهران. اول: ۱۳۸۴٫