پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی می, 2007

به‌شون قول دادی؟ به‌شون گفتم که برادرم می‌آد، با هم می‌بریمت بیرون، تا گلهارو ببینی… باشه. هر وقت که رفتی به من زنگ بزن من می‌آم. وقتی زنگ زد،‌ داشتم کتاب‌ها رو مرتب می‌کردم، چند تا را آورده بودم. داشتم یکی را ورق می‌زدم که تلفن زنگ زد: سلام، من می‌خوام الان برم اونجا، خونه‌ی همون مریضه. تو هم می‌تونی بیایی؟ آره از اون طرف هم می‌خوام برم کتاب‌خونه‌ی پژوهشکده… نگاه کن‌؛ آدرس‌اش که یادت هست، بلوار …. ، بیست متری…. کوچه‌ی دوم،‌ سر کوچه یه سوپر مارکت هست، کوچه بن‌بست هست؟ با خود می‌گویم: چه سوالی معلومه که بن‌بسته، نمی‌دونستی؟! در آخر، یه در سفید رنگ هست. در بزنی من خودم در رو باز می‌کنم…
کاش درِ آخر همه‌ی کوچه‌های بن‌بست، دروازه‌یِ خانه‌ی آشنایی بود، تا آدمی مجبور نباشد در خاموشی، مثل شعله‌ی آخر شمع؛ فراموش شود. لباس پوشیدم، یکی از همان تی‌شرت‌هایی که تو برایم آورده‌ای. چند دقیقه راه رفتن در آفتاب داغ،… آفتاب شیراز یادش رفته است که هنوز به اواسط اردیبهشت هم نرسیده‌ایم.

ادامه مطالعه …

ملاک صدق و کذب قضایا و معناداری
میان تصویر و آنچه به تصویر در آمده، شباهتی در ترکیب وجود دارد، به این معنا که صورت قضیه مطابق است با صورت واقعیت و اگر در این شباهت در ترکیب، اختلاف ایجاد شود، قضیه بی‌معنا خواهد بود. مناط صادق بودن یک قضیه، تحقق و فعلیت یافتن آن در عالم و معیار کاذب بودن آن؛ عدم فعلیت آن در عالم است.
صورت منطقی
آن عنصر مشترکی که میان تصویر و واقعیت وجود دارد و سبب می‌شود که تصویر با واقعیت مطابقت داشته باشد، “صورت منطقی” نام دارد (رساله ۶۱/۲). صورت منطقی، این همانی تصویر و واقعیت را تبیین می‌کند.
ضرورت منطقی
به عقیده ویتگنشتاین، یک قضیه، تصویری از یک امر واقع است. بر این اساس، آنچه قضایا تصویر می‌کنند،‌ این است که اشیا با امور چگونه هستند، ‌اما درباره‌ی اینکه اشیا یا امور چگونه باید باشند،‌ چیزی نمی‌گوید،‌به دلیل اینکه ضرورتی وجود ندارد. ضرورت، تنها در چارچوب منطق وجود دارد و بیرون از قوانین منطقی، هیچ ضرورتی در عالم وجود ندارد (رساله ۳/۶). بنابراین از وجود یک وضع امور،‌وجود وضع امور دیگر را نمی‌توان استنتاج کرد؛ زیرا هیچ ارتباط علی‌ّای که چنین نتیجه‌گیری قیاسی را توجیه کند، وجود ندارد (رساله ۳۶۱/۵). علم انسان قادر نیست آینده و حوادث آن‌را پیش‌بینی کند؛ زیرا هیچ ضرورت منطقی در عالم وجود ندارد. در بنیاد جهان‌بینی جدید، این پندار باطل وجود دارد که قوانین طبیعت، توضیح و تبیین پدیدارهای طبیعت است؛ حال آن‌که علم جدید، سراسر توصیفی است نه تبیینی.
منطق زبان
منطق زبان، همه اشیا و مفاهیم معینی است که زبان می‌تواند آن‌ها را بیان کند؛ یعنی “گفتنی‌ها” و آن‌چه را نتوان گفت یا بیان نتوان کرد- یعنی “ناگفتنی‌ها” بیرون از منطق زبان است. ویتگنشتاین متقدم، ناگفتنی‌ها را جزو قلمرو مابعدالطبیعه می‌داند و آن‌ها را از حیطه‌ی فعالیت فلسفه خارج می‌سازد. آن‌چه می‌تواند گفته شود،‌ می‌توان آن را به روشنی گفت و آن‌چه را نتوان در موردش چیزی گفت، باید درباره‌ی آن سکوت کرد. حاصل آن‌که “ناگفتنی” بیرون از حدود زبان است و هرچه بیرون از آن باشد،‌ خارج از منطق زبان است. فیلسوفان – به معنای سنتی کلمه- غالبا از مرزهای زبان تجاوز می‌کنند و این تجاوز سبب می‌شود که تمام قضایایی که می‌پرورانند بی‌معنا باشد. وظیفه‌ی فیلسوف آن است که اولا به آن‌ها که می‌کوشند درباره‌ی “ناگفتنی‌ها” چیزی بگویند،‌ بفهماند که راهشان خطا و سعی‌شان بی‌نتیجه است؛ ثانیا معنای قضایای علوم طبیعی را روشن نمایند. غایت فلسفه، روشن ساختن منطقی اندیشه‌هاست. نتیجه‌ی فلسفه، قضایای فلسفی نیست؛ بلکه ایضاح قضایاست (رساله ۱۲/۴). قضایای مابعدالطبیعی، جدلی‌الطرفین و مهمل هستند. مابعدالطبیعه، فلسفه نامشروع و غیرحقیقی گذشته است. فلسفه حقیقی و مشروع نقادی زبان است.

ویتگنشتاین متقدم در روش تفکر فلسفی خود،‌ بی‌شباهت به کانت نیست؛ هر دوی آن‌ها در صدد سست نمودن بنیاد فلسفه‌ی متداول، یعنی فلسفه مابعدالطبیعی هستند. همان‌گونه که کانت، قضایای مابعدالطبیعی را نتیجه‌ی فراروی ناروای عقل از مرزهای تجربه و از این‌رو نامعتبر می‌دانست، ویتگنشتاین قضایای مابعدالطبیعی را حاصل بد فهمیدن منطق زبان و بنابراین بی‌معنا می‌داند. فلسفه از نظر هر دو اساسا فعالیتی نقادانه است نه مجموعه‌ای از نظریه‌ها.
در واقع همان کاری را که کانت با عقل کرد، ویتگنشتاین با زبان انجام داد؛ یعنی نقادی تحلیلی زبان را به جای نقادی عقل محض نشاند. ویتگنشتاین مدعی است که از راه تحلیل منطق زبان، راه‌حل قطعی همه‌ی مسایل فلسفی را بیان کرده است. کار فلسفه این نیست که حیطه‌ی وجود را مورد پژوهش قرار دهد تا حقایق تازه‌ای را کشف کند. “غایت فلسفه، توضیح منطقی اندیشه‌هاست.” اما در جایی باید سکوت کرد و آن، جایی است که حوزه گفتنی‌ها پایان می‌پذیرد و تبیین‌ها به پایان می‌رسد.

ویتگنشتاین که در دوره نخست تفکر خود، از یک‌سو تحت تاثیر سنت پوزیتویستی و تجربه‌گرایی انگلستان قرار دارد و از سوی دیگر با بهره‌گیری از اندیشه‌های برتراند راسل و ” اتمیسم منطقی” دچار نوعی شیفتگی در برابر زبان و جمله‌های زبان می‌شود،‌ تلاش تازه‌ای را برای ویران کردن همه‌ی مسایل مرسوم فلسفی و به ویژه مسایل مابعدالطبیعی آغاز می‌کند؛ کاری که در سنت فلسفی غرب چندان تازگی نداشت، اما تازگی کار ویتگنشتاین از این جهت بود که او می‌خواست این کار را با استفاده از بنیان نهادن روشی نوین در انتقاد از زبان و ساختمان و محتوای آن انجام دهد. به اعتقاد وی، مسایل سنتی فلسفی و مسایل مابعدالطبیعی،‌ نتیجه‌ی بدفهمی ما از زبان و کاربرد نادرست جمله‌های زبان درباره‌ی مفاهیم و چیزهایی است که بیرون از مرزهای آن هستند. به دیگر سخن،‌ منطق زبان، فقط می‌تواند از چیزهایی معین و درباره‌ی مفاهیمی معین سخن گوید و مسایل مابعدالطبیعه، بیرون از این مرزها قرار دارند؛ به عبارت دیگر‌، به گستره‌ی چیزهای ناگفتنی یا بر زبان نیامدنی تعلق دارند. بر این پایه، مرزهای زبان ما همان مرزهای جهان ما هستند. جهان تا جایی واقعیت دارد که در قالب زبان ما بگنجد. “مرزهای زبان من، یعنی مرزهای جهان من” (رساله ۶/۵). بدین ترتیب ویتگنشتاین متقدم به دنبال یافتن پایه‌های زبان است. پایه زبان، نزد او قضیه یا گزاره است و همه‌ی وظیفه او در توضیح و تبیین ماهیت گزاره خلاصه می‌شود.
جهان نیز مجموعه‌ای از اشیا نیست؛‌ بلکه مجموعه‌ای از امور واقع (fact) است. “عالم به امور واقع تجزیه می‌شود” (رساله ۲/۱). هر کدام از این امور واقع، در جهان مستقل هستند و میان آن‌ها صرفا نسبت‌های منطقی وجود دارد و به‌واسطه‌ی همین نسبت‌ها با یکدیگر پیوند و ارتباط دارند. وظیفه‌ی زبان آن است که این امور واقع را در خود نمایان سازد.
نظریه تصویری معنا: ویتگنشتاین از اینجا نظریه‌ی تصویری معروف خود را ارایه می‌دهد که بر اساس آن “زبان به منزله‌ تصویر واقعیت” است و در واقع، هر قضیه یک تصویر است؛ تصویری از امر واقع (رساله ۴/۱). انواع گوناگون قضیه می‌تواند انواع مختلف واقعیت یا امور واقع را تصویر کند. اینکه اجزای یک تصویر به نحوی معین با یکدیگر نسبت دارند، بیانگر این است که اشیا نیز همان‌گونه با یکدیگر نسبت دارند (رساله ۱۵/۲).
بر این اساس،‌ ویتگنشتاین یکی از مسایل مهم را که در واقع، محور تفکر ویتگنشتاین در دوره اول است، مطرح می‌کند؛ یعنی مساله‌ی نسبت میان زبان و عالم. او به دنبال نظریه‌ی اتمیسم منطقی راسل، معتقد است که زبان و عالم از بسائط منطقی ساخته شده‌اند. بسائط زبان، نام‌ها؛ و بسائط عالم، اشیا هستند. نام، نشانه ساده‌ای است که در قضیه به کار می‌رود. این نشانه‌های ساده بسیط‌اند و از نشانه‌های دیگر ترکیب نشده‌اند. در برابر هر نامی، یک شی یا یک موضوع قرار دارد و این اشیا یا موضوعات، عناصر بسیط عالم به شمار می‌رودند و جوهر و حقیقت عالم را می‌سازند؛ بنابراین خود نمی‌توانند مرکب باشند. یک نام، تصویر واقعیت نیست؛ بلکه قضیه است که با ترکیبی از “نام‌ها” می‌تواند واقعیت را تصویر کند. به عقیده ویتگنشتاین، زبان ذاتا دارای خصلت تصویری است و وظیفه‌ی واقعی آن، توصیف امور واقع یا واقعیت است. زبان از واقعیت نشات می‌گیرد و ساختار عالم،‌ ساختار زبان را تعیین می‌کند. زبان از تصویر، عالم را متمثل می‌سازد.
ادامه دارد…

لبخند عجیبی بر لب‌های‌اش نشسته، شاید بهتر است بگویم لبخند عجیبی بر لب‌های‌اش ماسیده است. راه رفتن‌اش را اگر ببینی‌، روزی صد هزار بار خدا را شکر می‌کنی! دشوار است راه رفتن وقتی که یکی از پاها از دیگری ۱۲ سانتی‌متر کوتاه‌تر یا بلندتر باشد. برداشتن هر قدم،‌ طعنه‌ی کسی… با احساسات من بازی می‌کنند؟ آه، از این آدمیزاد مذکر، همین که الان از کنارم رد شد،‌ نشنیدی چی گفت؟! کدام شب؟ شبی که لعنت از مهتاب می‌بارد. باید باز گردم و این جمله را بنویسم و …
مرا از بارش نابهنگام باران بی‌مجال خبر داد و رفت. نه چتری با خود آورده بود،‌ نه انگار آشنایی در این حوالی ناآشنا…؛ بوی آهوی خفته در پناه صخره ی خسته می داد. زن‌های جنوب خیلی صبورند،‌ بیا تماشا کن…حتا وقتی تن‌شان می‌‍سوزد چیزی نمی‌گویند، گمان می‌کند این سوختن هم جزیی از درمان است، حوله بذارم؟ شوهرت چند تا زن داره؟ یکی! چرا؟ چرا این‌قدر کم!؟ بدبخت پول نداره! هفت هشت تا بچه‌ی قد و نیم قد که بزرگترین‌شان ۱۰ بهار را به چشم ندیده است. شما همه‌تون خواهر و برادرید، آره، سه تا زن با هم گرم گفتگو هستند، گمان می کنم، خواهر یکدیگر هستند، ‌نه عزیز…چه هووهای مهربانی،‌ چه منظره‌ی تاریکی است تماشای روشنایی این محبت، با اون آقا، با اون صورت که انگار ذغال سیاه است و بچه‌های‌اش را که چقدر دوست دارد و خوب هم بچه‌داری می‌کند،‌ بغلشان می‌کند. من خودم دیدم، دعای تو و آن پرنده‌ی بیقرار، هر دو، پرپر زدند، رفتند، و بر قوس کاشی شکسته نشستند.