روزهای با هم بودن، روزهای روشنی بود، و شبها شبهایی آفتابی. دستهای کوچک و لطیفات نوازش نسیم آشنایی بر برهوت بینوایی و تنهایی بود. یادت هست چقدر به قیافهی کسی که صورت و موهایاش هفت رنگِ رنگینکمان بود خندیدیم، چقدر برایات غیر عادی بود. میخواستی از چهرهاش عکس بگیری. چشمهایات انکار غربت، لبهایات طعم ترانه. چقدر با هم در مورد معنای “من” صحبت کردیم. چه لذتی داشت. یادت هست نزدیک بود دستات را با آتش سیگار بسوزانم. وای آن شب، آن شب که نزدیک بود، در پیادهرویی پایات بشکند. و شبی دیگر گفتیم: چه نوشیدنی خوش طعمی، با طعم نعناع. لباسهایی که با خود آورده بودی و فرصت نشد بپوشی. آن شش شمع کوچک که برای ما سوختند و اتاق را روشن کردند. آن کافهی گوشهی خیابان، فضای پر از دود، قابی که در آن نوشته بود لطفا سیگار نکشید و جملهی پشت منو: “نه کسی میآد، نه کسی میره، خیلی بدجوریه!” چی بیارم؟ یه لاته…. کلی وقت بود یه آدم حسابی ندیده بودم، الان که خواستم برم بهاش میگم. دیدی، بهاش گفت. گفت من تازه چند روزه اومدم. گاهی دستهایات را از دستم میدزدیدی، میترسیدم، چی شده؟ حتمن کار بدی کردهام. خیره میشدم، نگاهات را میدزدیدی. چقدر قشنگ میشدی، وقتی محلم نمیذاشتی. لبخندهایات محشر بود و …
بیدار شو ای بوسهی باران ای طراوت نسیم، بیدار شو مرا، مرا در شهر دیگران تماشا کن، نمیبینی شهر در سکوتی بهتانگیز فرو رفته است، تاریکی هنوز با قبای روشنایی گلاویز بود. صدای زنگ ساعت بیدارم میکند، بیدارمان میکند. چه سپیدههای سردی از سر گذراندهام، روزی پاییزی که آن عزیز را به خاک هدیه کردم. آن روز تیر ماه که خورشید منجمد آسمان بدرقهی تو را نظاره میکرد. و این روزهای نخستین بهار که باز هم بدرقهای دیگر، خطی تیره و تلخ بر رخسارشان کشید. پرنده در قفس خویش خواب میبیند، در قفس خویش خواب تو را میبیند، میبینم. از آن سوی شیشه دست تکان میدهی، از آن سوی میلههای قفس دست تکان میدهی، میخواهی بروی، میدانم، میدانم، میدانم. “حتا نسیم را بیپرسوجو اجازهی رفتن نمیدهند.” تو میروی، من میدانم تمام داستان همین است. از ساز دلم صدای نالهی نتهای تکهتکه بر میخیزد. به سوی پلهها گام بر میداری، چند قدم یکبار صورتت را بر میگردانی به من لبخند میزنی، دست تکان میدهی، دو سه قدم بیشتر به پلهها نمانده، نفسام در سینه حبس شده میدانم که صورتت را بر میگردانی قدری مکث میکنی، لبخند میزنی و میروی، مجبوری که بروی، اینجا خاک تو نیست. مجبوری به دیار خویش باز گردی، اما آنجا نیز دیار تو … بر میگردی به من نگاه میکنی. در لحظه معلق میشوم، چشم در چشم زمان میدوزم، از نگاهم استیصال میبارد، میگوید متاسفم کاری از دستم بر میآید، مثل تمام ثانیههای این میلیاردها سال باید بگذرد، من فریاد میزنم ولی این لحظه مثل باقی آن لحظهها نیست، لبخندی بر صورتاش میدود، تا از زمان رو بر میگردانم، میبینم او رفته است، تو رفتهای. باز من میمانم مثل تمام این صدها و هزاران روز و قناعت کردن به صدای دلنشین تو آن سوی خط، که دلم را میلرزاند.
کاش با هم واژهنامهای تازه مینوشتیم: حسرت، لذت، شادی، درد، دلتنگی، غربت، تنهایی؛ در کنارِ ما معناهای تازه یافتند. با تو دانستم قلب آدمی چه وسعتی دارد، چه توانایی شگفتی در خود نهان دارد، میدانی تصویر چهرهات را با چشمهای دزدیدهام. میدانی که با تو میخوابم با تو بیدار میشوم. با تو میخندم، با تو میگریم. و باز هم انتظار دیداری دیگر، دیداری دیگرگونه، دیداری که پیام آخرین، بدرود آن گم شده باشد. داستانی که پایان نگیرد. سرآغازی که ریشه در گرمای قلبمان دارد و گلهایاش در هوای حضور تو، در دقایق با هم بودن شکفته میشود. عطرش را ساکنان کوچههای آن سوی شهر استشمام میکنند، و بر غریبی قربت من و تو، غبطه خواهند خورد…