خورشید خستهی آسمان مرثیهخوان بر مدار خویش، سالی دگر را در خاموشی خورشید “بامداد” پشت سر میگذارد. و من اینجا بر تلی از خاطرات، نگران و امیدوار ایستادهام. هراسناک ترک گفتن میهمانخانهای که تنهاییام را در ازدحام خویش پنهان میکرد. ترسان از سوسوی چراغهای آشنا گذشتهام و اینک گرگومیش خونین سپیدهدم. ایستادهام، ایستادهای. با قلبهایی آکنده از عشق به انسان، با تمام بدیهایاش با تمام بدیهایام. میشنوی؟ نعرهی نیستی چون برفی بیپایان بر تبارمان فرو میریزد …
ما نگران و امیدوار در دو سوی خویش ایستادهایم. آینهوار تداوم و امتداد یکدیگر را میجوییم و دلیهایمان دست ِدوستی همدیگر را میفشرند. … زین آتش نهفته که در سینهی من است – خورشید شعلهای است که در آسمان گرفت. به یقین هفت قرن پیش در کوچه پسکوچههای شیراز عطر این کلام از غنچههای نیمهباز لبهای او تراویده بود. و …
نه
تردیدی به جای بنمانده است.
مگر قاطعیت وجود تو
کز سرانجام خویش به تردیدم میافکند.
که تو آن
جرعهی آبی
که غلامان
به کبوتران مینوشانند
از آن پیشتر
که خنجر
به گلوگاهشان نهند.