پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی جولای, 2006

ردی از خون بر ایوان نشسته است، پرنده، پرنده‌ام، پرنده‌ی خوش‌آوازم از آن سوی دریاها به دیدارم آمد. با قفسی که برای‌اش ساخته بودم، با زندان عشق‌ام بر خاک فرود آمد. لب به سخن گشود، دهان به آواز گشود …
آی رفیق، مرهم کجا می‌فروشند؟ پرنده‌ام را زخمی کرده‌ام، زخمی کاری بر جان‌اش زده‌ام، حکیم این شهر کجا منزل دارد. پرنده خوش می‌خواند، ولی گوش‌های ناشنوای‌ام نشنیدند، … تیر بر بال‌اش نشست، تیر من بر بالش نشست. بر بال‌های خسته‌اش،‌ بال‌هایی که از آن‌سوی آب‌ها به شوق دیدار من گشوده شده بودند …
کجا، آخر کجا دیده‌اید که پرنده‌ی حصاری را شکار کنند، کجا دیده‌اید؟ تو مرا می‌بخشی، تو که این حکایت را می‌خوانی، تو مرا می‌بخشی؟ آرزوی بخشیده شدن از سوی او …
ای رفیق، مرهم می‌خواهم برای زخم قناری خوش‌آوازم، مرهم می‌خواهم برای زخم عقاب دورپروازم. مرهم می‌خواهم برای مرغ‌عشقم. مرهم کجا می‌فروشند؟ کجا؟
چه زندان‌بانی که من هستم! چه دژخیمی که من هستم! تو مرا می‌بخشی، با این‌که آواز گوش‌نواز عشق‌ام را نشنیده‌ای، اما بی‌شک خود زمانی در گرداب هراس‌انگیز و هیجان‌آور، عشقی آتشین گرفتار بوده‌ای، تو مرا می‌بخشی؟ تو اگر با پرنده‌ات چنین کرده بودی، باز می‌توانستی شب‌ها به صورت ماه نگاه کنی؟ من که نمی‌توانم، سربه‌زیر و شرمنده، در خاموشی خویش، دل به ناله‌های او می‌دهم. افسوس که بالین خون‌آلودش نیز آن‌سوی آب‌هاست. تا ایوان خانه‌ام فاصله‌ی بسیار دارد. فاصله‌ی روشنایی روز تا تیره‌گی شب. روز طلوع خورشیدم، تیر تیره‌گی بر بال‌اش زدم. وقتی که در آسمان‌ام پرواز می‌کرد، روشنی از او بود، چشمان‌ام نمی‌دید. از درد بر خود می‌پیچد و من تنها مجال تماشا یافته‌ام، من تنها تماشا می‌کنم.
با ترانه‌ی زندان‌بان چه کنم؟
با عمق چشمان شیرین‌اش که عمیق‌تر از حقیقت است چه کنم؟

برای تو می‌نویسم، تنها برای تو؛ با مضراب زنگ‌دار ساز شکسته‌ای که در دستان تو تار و پودش دوباره به هم پیوست، جان گرفت و بیدار شد. فردا سال‌گشت میلاد هر روزه‌ی توست. زیباترین لحظه‌های زندگی‌ام ارمغان توست. امشب در کنارم هستی، مثل هر شب. خاطره‌ات شیطان‌تر از همیشه، از پشت پنجره‌ی دلم سرک می‌کشد، ببیند چه می‌کنم. نمی‌داند در این شب خجسته بیش از همیشه به نوازش دستان‌ سخاوت‌مند تو محتاجم.
نگاه کن؛ امشب ماه چقدر زیباست،این چند شب چقدر زیبا است. بزرگ و روشن و امیدوار، چون خورشیدی بی‌هیاهو به ما لبخند می‌زد، بی آنکه حتا نیم‌نگاهی به سیاهی بکند. شاید می‌داند که آدینه‌ی این هفته چه روزی است! فردا حلقه‌ی دیگری به تنه‌ی سترگ قامت زندگی تو افزوده می‌شود، تو که سال‌های بی‌باران بسیاری را چه در غربت خانه‌گی و چه در آن‌سوی آب‌ها تجربه کرده‌ای.
واژه‌ها با تمام رندی‌شان باز هم نتوانسته‌اند شراری از آتش معنا بدزدند و مثل همیشه مردد و مردود میان نقطه‌ها سردرگم‌اند. واژه‌ها بی‌معنی هستند، معنا درون انسان‌هاست. درون ما، پس بگذار از درون خویش برای درون تو بگویم. کلمات خواهش می‌کنم شما سکوت کنید! ادامه مطالعه …

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

فریدون مشیری