بی تو دلم گرفته است، کتابها روبرویم نشستهاند: عقلانیت و آزادی، نقد مدرنیته، روانشناسی اجتماعی، بنیانهای جامعهشناختی …. اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب؟ برای که زیباست؟ نسیمی خنک از آسمان شب درون اتاق سرک میکشد، باید تایپ کنم …. ولی واقعا باید تایپ کنم؟ چه بنویسم؟ در این دیار خستهکش … لبخندی زده بود چند لحظه قبل نه چند دقیقه قبل انگار همین الان بود؛ کتاب را باز کرده بود یعنی درس میخواند، شب که به خانه میرسم، شکستهبال و خستهجان باز به خواب میروم، زیر لب میگفت: نگید دنیا قشنگه، قشنگیشو ندیدم، همینطور بیمقدمه گفتم: میگن وقتی پولت بیشتر از تامین زندگی باشه بیشتر از تامین لذتهای زندگی، میشه باهاش کارهای زیادی کرد میشه باهاش آدمها رو بدبخت کرد، سرش را به نشانهی تایید با یک لبخند تلخ حرکت داد. از پلهها بالا میآمد، ولی اون نبود، داشت خودش را بالا میکشید. گفتم: تریاک چه مزهای داره؟ بار اولش، فقط بار اولش دفعههای بعد نه نه … آمد، نشست، خواهرش حامله بود میدانستم، میگفت من اینجا هستم و خواهرم، دو تا خواهرام باید کارگری کنن تا من بتونم درس بخونم، کاش خودم مثل اون وقت کار میکردم: سنگ فرز رو وقتی میاندازی روی آلومینیم نمیدونی چی میشه، چه آتیشی بلند میشه. حس میکنی که هستی، داری یه کاری میکنی، اونجا که بودم شبها کتابم رو میخوندم. استاده سر کلاس میگه واسه سلامتیام دعا کنید که بهتون این نمره رو دادم. میدونی چه شده؟ یک جور خاصی بود، میدونستی که؟ آره. خب بگو بچه چطوره؟ باز همان لبخند: بچه که بدنیا اومده دختر بوده دل من و این تلخی بینهایت سرچشمهاش کجاست؟ آب دریاها سخت تلخ است آقا! آقا، بچه رو نشون خواهرم ندادن، یکی از اقوام شوهر خواهرم گفته من بزرگش میکنم، بچه رو دادن به اون، و خواهرم میخواسته بچهاش رو ببینه، بچه رو نشونش ندادن … بچه شیر خشک نخورده، مرده. الان چه سالی هست؟ کجا؟ مگه میشه؟ آره…. شده. یه ستاره واسه خنده . نرخ شادی مگه چنده؟ نمیدانستیم چه کنیم چه بگوییم. سکوت بود، رفیق دیگرم آن گوشه نشسته است، همپیالهی روزهایی که بر ما میگذرد، ما که رفته بر بادیم، مدام فکر شهابسنگ است: یه شهابسنگ به قطر چند کیلومتر: میگه این بخوره زمین چند هزار سال جو زمین پر از گردوخاک میشه نور به زمین نمیرسه، نسل آدمیزاد ور میافته. راحت میشیم، راحت میشه دنیا. یه ستاره پر رویا که قشنگه با تو دنیا. یاد کوههای کرکس میافتم، یه شب رفته بوده اونجا، نمیدونه چرا اونجا از زندگی خداحافظی نکرده؟ هنوز هم نمیدونه. نمیداند شاید هم بداند؛ حقیقت توهمی است که فراموش کرده توهم است. دنبال جایی میگردم در دلم که این ماجرا را جا بدهم. تمام قفسههای سردخانهی دلم پر است. این موقع شب پزشک قانونی از کجا بیاورم؟ میدونی، به خواهرم بچه رو نشون ندادن. در دلم جملهی همیشگیاش میچرخد: I am your hate جای نشستن نیست. سکوتِ فضا، فضا و سکوت آدمی را له میکنند. خیره بر موکت قهوهای کف اتاق، از بلندگوی راهرو این صدا میآید: اتاق….آقای….ملاقاتی دارید! از خودش میپرسد: شمارهی سلول ما چقدر است؟ کتابها روبرویم نشستهاند. در این شب روشن زیر چشمان درخشان ماه، مرا نمیبینی؟ مرا تماشا کن، بیا برایم آواز بخوان، بیا شعری تازه را فوارهوار فریاد بزن، تا از او نشنوم: ما اشتباه به دنیا آمدهایم. واقعا ما اشتباه به دنیا آمدهایم؟ زندگی یک بیماری مقاربتی است؟ انسان یک اختراع تازه است و به زودی از نابود میشود؟ دروغ میگویند، هر چه از طعم بوسه میگویند؟ آن دورها خانهای در آتش میسوزد. خانهی من نیست. تو را به خدا بیا به من بگو، که خانهی من نیست، من چشمانم را میبندم هر چه تو بگویی باور میکنم، بیا بگو که خانهی من نیست. بیا بگو این من نیستم که میسوزم، این ما نیستیم که میسوزیم میان شعلهها، بیا بگو که همهاش خواب و رویاست، بیا …. کتابها روبرویم نشستهاند: عقلانیت و آزادی، نقد مدرنیته، روانشناسی اجتماعی، بنیانهای جامعهشناختی…. ولی، ولی تو چطور میتونی تویه چشماش نگاه کنی؟ تو که میدونستی میخواد بچهاش را ببینه. چرا نذاشتی؟ آخه چرا لعنتی؟