پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی ژوئن, 2006

بی تو دلم گرفته است، کتاب‌ها روبرویم نشسته‌اند: عقلانیت و آزادی، نقد مدرنیته، روان‌شناسی اجتماعی، بنیان‌های جامعه‌شناختی …. اگر که بیهده زیباست شب برای چه زیباست شب؟ برای که زیباست؟ نسیمی خنک از آسمان شب درون اتاق سرک می‌کشد، باید تایپ کنم …. ولی واقعا باید تایپ کنم؟ چه بنویسم؟ در این دیار خسته‌کش … لبخندی زده بود چند لحظه قبل نه چند دقیقه قبل انگار همین الان بود؛ کتاب را باز کرده بود یعنی درس می‌خواند، شب که به خانه می‌رسم، شکسته‌بال و خسته‌جان باز به خواب می‌روم، زیر لب می‌گفت: نگید دنیا قشنگه، قشنگیشو ندیدم، همین‌طور بی‌مقدمه گفتم: می‌گن وقتی پولت بیشتر از تامین زندگی باشه بیشتر از تامین لذت‌های زندگی، می‌شه باهاش کارهای زیادی کرد می‌شه باهاش آدم‌ها رو بدبخت کرد، سرش را به نشانه‌ی تایید با یک لبخند تلخ حرکت داد. از پله‌ها بالا می‌آمد، ولی اون نبود، داشت خودش را بالا می‌کشید. گفتم: تریاک چه مزه‌ای داره؟ بار اولش، فقط بار اولش دفعه‌های بعد نه نه … آمد، نشست، خواهرش حامله بود می‌دانستم، می‌گفت من این‌جا هستم و خواهرم، دو تا خواهرام باید کارگری کنن تا من بتونم درس بخونم، کاش خودم مثل اون وقت کار می‌کردم: سنگ فرز رو وقتی می‌اندازی روی آلومینیم نمی‌دونی چی می‌شه، چه آتیشی بلند می‌شه. حس می‌کنی که هستی، داری یه کاری می‌کنی، اونجا که بودم شب‌ها کتابم رو می‌خوندم. استاده سر کلاس می‌گه واسه سلامتی‌ام دعا کنید که به‌تون این نمره رو دادم. می‌دونی چه شده؟ یک جور خاصی بود، می‌دونستی که؟‌ آره. خب بگو بچه چطوره؟ باز همان لبخند: بچه که بدنیا اومده دختر بوده دل من و این تلخی بی‌نهایت سرچشمه‌اش کجاست؟ آب دریاها سخت تلخ است آقا! آقا، بچه رو نشون خواهرم ندادن، یکی از اقوام شوهر خواهرم گفته من بزرگش می‌کنم، بچه رو دادن به اون، و خواهرم می‌خواسته بچه‌اش رو ببینه، بچه رو نشونش ندادن … بچه شیر خشک نخورده، مرده. الان چه سالی هست؟ کجا؟ مگه می‌شه؟ آره…. شده. یه ستاره واسه خنده . نرخ شادی مگه چنده؟ نمی‌دانستیم چه کنیم چه بگوییم. سکوت بود، رفیق دیگرم آن گوشه نشسته است، هم‌پیاله‌ی روزهایی که بر ما می‌گذرد، ما که رفته بر بادیم، مدام فکر شهاب‌سنگ است: یه شهاب‌سنگ به قطر چند کیلومتر: می‌گه این بخوره زمین چند هزار سال جو زمین پر از گردوخاک می‌شه نور به زمین نمی‌رسه، نسل آدمیزاد ور می‌افته. راحت می‌شیم، راحت می‌شه دنیا. یه ستاره پر رویا که قشنگه با تو دنیا. یاد کوه‌های کرکس می‌افتم، یه شب رفته بوده اونجا، نمی‌دونه چرا اونجا از زندگی خداحافظی نکرده؟ هنوز هم نمی‌دونه. نمی‌داند شاید هم بداند؛ حقیقت توهمی است که فراموش کرده  توهم است. دنبال جایی می‌گردم در دلم که این ماجرا را جا بدهم. تمام قفسه‌های سردخانه‌ی دلم پر است. این موقع شب پزشک قانونی از کجا بیاورم؟ می‌دونی، به خواهرم بچه رو نشون ندادن. در دلم جمله‌ی همیشگی‌اش می‌چرخد: I am your hate جای نشستن نیست. سکوتِ فضا، فضا و سکوت آدمی را له می‌کنند. خیره بر موکت قهوه‌ای کف اتاق، از بلندگوی راهرو این صدا می‌آید: اتاق….آقای….ملاقاتی دارید! از خودش می‌پرسد: شماره‌ی سلول ما چقدر است؟‌ کتاب‌ها روبرویم نشسته‌اند. در این شب روشن زیر چشمان درخشان ماه، مرا نمی‌بینی؟ مرا تماشا کن، بیا برایم آواز بخوان، بیا شعری تازه را فواره‌وار فریاد بزن، تا از او نشنوم: ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم. واقعا ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم؟ زندگی یک بیماری مقاربتی است؟‌ انسان یک اختراع تازه است و به زودی از نابود می‌شود؟ دروغ می‌گویند، هر چه از طعم بوسه می‌گویند؟ آن دورها خانه‌ای در آتش می‌سوزد. خانه‌ی من نیست. تو را به خدا بیا به من بگو، که خانه‌ی من نیست،‌ من چشمانم را می‌بندم هر چه تو بگویی باور می‌کنم، بیا بگو که خانه‌ی من نیست. بیا بگو این من نیستم که می‌سوزم، این ما نیستیم که می‌سوزیم میان شعله‌ها، بیا بگو که همه‌اش خواب و رویاست، بیا …. کتاب‌ها روبرویم نشسته‌اند: عقلانیت و آزادی، نقد مدرنیته، روان‌شناسی اجتماعی، بنیان‌های جامعه‌شناختی…. ولی، ولی تو چطور می‌تونی تویه چشماش نگاه کنی؟ تو که می‌دونستی می‌خواد بچه‌اش را ببینه. چرا نذاشتی؟ آخه چرا لعنتی؟

در واقعیت امر، به هر حال خجالت چیزی به مراتب بزرگتر از یک مکتسبه اخلاقی است : به نظر می رسد که خجالت ( به دلیل آن که در بسیاری از قبایل به اصطلاح وحشی هم مشاهده می شود) ناشی از تمایلی مبهم و در عین حال اساسی است که در افراد بشر برای حراست از اندامهای جنسی و تولید مثل وجود دارد. این نکته مخصوصاً به طور روشن مورد وقوف پزشکانی است که بین بیماران خود اغلب با کسانی برخورد می کنند که با این که از نظر روانی کاملاً عادی به حساب می آیند، در مواقعی که قرر است جهاز تناسلی آنان مورد معاینه قرار بگیرد، بزرگترین دشواریها را برای درآوردن لباس خود و فارغ شدن کامل از حالت تنش روانی احساس می کنند.
بدین دلیل است که به نظر می زسد زیاده روی های نمایشگرایانه طرفداران عریانی ابداً نتوانند منشا کمکی برای گناه زدایی ازجنس و روابط جنسی باشد، زیرا تظاهرات یاد شده از مبدا نوع نمایشگری نا خودآگاهانه سر چشمه می گیرد. این نمایشگری وقتی از ناحیه والدین و در مقابل چشم فرزندان به وقوع بپیوندد، می تواند به قدر تماشای جماع پدر و مادر برای روح بچه ها جریحه دار کننده باشد. بطور معکوس، از میان برداشتن کامل شرم و خجالت در روابط عشقی هنگامی به ظهور می رسد که این روابط از لحاظ محتوا و شدت بع منتها درجه اوج خود رسیده باشد، ولی حتی در این مورد و بین هملان زن و مرد مفروض هم، از میان برخاستن خجالت جز در همین حالت جنسی که اشاره کردیم جامه عمی نمی پوشد. در خارج از این حالت، پنهان کردن اندامهای تناسلی ( پنهان کردن به این دلیل که در مورد حاضر نمی توان سخن از دفاع یا حراست از اندامهای مذکور به میان آورد) ظاهراً برای آن است که از ایجاد عادت و نیز از فراگرد دیگری به نام مشتبه شدن اجتناب شود. دغدغه اجتناب از این عادت که می تواند به صورت نوعی مصونیت در برابر میلی درآید که از راه نظر بازی حاصل می شود، تنها وسیله ناخودآگاهانه ای است که بشر پیدا کرده تا بتواند هر بار لذت کشف را به صورت جلوه های دل انگیز حالت ارضای مربوط به مقدمات عشق بازی درک کند.
لباس چیزی نیست جز حجابی تصنعی که روی مواضع متهم به گناهکاری انداخته شده و به این ترتیب مانعی است که وجودش برای تحریک میل ضرورت دارد. اگر ایراد گرفته شود که تحریک میل امری غیر طبیعی است و جنبه هنجاری ندارد، در این صورت کل مسئله ای که ارضای انسان و حیوان را چه در قلمرو جنسی و چه در تمام زمینه های دیگر غریزی از یکدیگر متمایز می کند در برابرمان مطرح می شود. در مورد فراگرد مشتبه شدن درک مطلب آسان است : ساختمان بدن طوری است که نقاط شهوت انگیز در منتهی الیه خروجی دو اندام دفع کننده اصلی روی هم قرار گرفته اند. این امر سبب می شود که تنفر از مواد دفع شونده از آن اندامها ( که معذلک مجبوریم وجودشان را عادی به حساب بیاوریم )‌ بتواند میل جنسی را ضایع کند. ضمناً دلیل دیگری است که نشان می دهد نمی توان از عریانی کامل و دائمی اندامهای جنسی ( با توجه به پدیده هایی مانند عادت ماهانه زنان، عوارض موضعی، آسیب های پیری و غیره) طرفداری کرد. خاصیت امنیت زای روابط جنسی هم نیازی به اثبات شدن ندارد. عمل جنسی یکی از متواترترین وسایلی است که برای افزایش اعتماد به نفس به کار می رود.
منظور از آنچه که گفته شد به یک معنا احیای حالت کودکانه ای است که در آن تمام چیزهایی که حکایت از عشق دارند اجازه می دهند تا فرد بتواند خود را برخوردار از فعال ما یشایی آدمهای بالغ احساس کند. بسیاری اوقات، گرایش به افراط در روابط جنسی را دقیقاً در کسانی مشاهده می کنیم که در شرایط عادی آنقدر ها هم اهل زیاده روی نیستند و اگر چنین می کنند بدان دلیل است که توسل به این گونه اعمال را فرصتی برای جبران حقارت های بیش و کم نمایانشان در زمینه های گوناگون به حساب می آورند : ناکامی های شغلی، حقارت جسمانی، اجتماعی، مالی و غیره. عمل مکرر جنسی آرامشی موقتی به بار می آورد و برای مدتی اعتماد به نفسی را که مورد تهدید قرار گرفته است احیا می کند.

نحوه های جنسیت
روابط جنسی، نه یک جنبه، بلکه سه جنبه دارد: لذت، مهرو محبت، و تولید مثل.
در واقع این جنبه ها جدایی ناپذیرند. حتی در کوتاه ترین بغل گیریها، جرثومه ای از مهر و محبت وجود دارد. در پنهانی ترین روابط زن و مرد، میلی کم و بیش آگاهانه به ” گیراندن” و دوام بخشیدن یگانگی طرفین، با دخالت یک شخص ثالث در بین است. این شخص ثالث ” بچه است که بر آن یگانگی صحت می گذارد و باعث دوام اثراتش در طول زمان می گردد.
ما به همین سبب لذت جنسی، عشق و محبت و تولید مثل را به ترتیب مورد بررسی قرار می دهیم.
یک : لذت جنسی
جستجوی لذت جنسی دو مسئله بزرگ نیاز و امیال شهوانی را مطرح می کند.
۱- نیاز جنسی : ما نفس می کشیم قبل از آنکه خفه شویم. گرسنه می شویم قبل از آنکه در حالت قطی قرار گیریم و این ها تعجبی ندارد، چون تغییری ولو مختصر در شرایط درونی کفایت می کند تا اعمال ضروری را در ما به فعلیت درآورد، زیرا
مراکز مهم و تعیین کننده در جوارح ما با نوعی ” آهنگ” عمل می کنند و بدان خو می گیرند ( آهنگ کار، سطح فعالیت). از طرف دیگر حتی وقتی که هنوز احساس گرسنگی در ما پیدا نشده باز هم می توانیم با اشتها غذا بخوریم. علاوه بر این، هضم غذا حکم یک نوع ارزش نمادین در زمینه ی حفظ و بقای نفس و تضمین ایمنی آن را پیدا کرده است، به طوری که انسان حتی وقتی به نحوی نگران امنیت جان خویش است یا احساس کسالتی می کند باز هم دست از غذا خوردن بر نمی دارد. بالاخره از آن جا که هضم غذا معمولاً نوعی پاداش برای فلان یا بهمان موقعیت به حساب آورده می شود،‌انسان با لذت غذا می خورد تا به نحوی فلان توفیق یا احساس رضایت از بابت دیگر را از این طریق تقویت کند.
روابط جنسی هم درست مانند غذا خوردن دارای ارزش روان شناختی سه جانبه ای به صورت رها شدن از تنش، احساس امنیت و گسترش رضایت است. واقعیت پیش پا افتاده ای که مورد وقوف عوام هم قرار دارد این است که روابط موفقیت آمیز جنسی خاصیت تنش زدایی دارد، ولی چون ضمناً مقداری ” سستی و بی حالی ملایم ” بعدی به دنبال می آورد، ادعا شده که روابط مذکور فرساینده است، سلامتی را تباه می کند و باعث کوتاهی عمر- دست کم در مردان – می شود. این نظر به هیچ وجه مبنای قابل قبول علمی ندارد. اگر شدت ” ولع و هیجان ” را در نظر بگیریم. وضع هر دو جنس علی السویه است( مگر آنکه قبول کنیم که حساسیت زنان از مردان کمتر است). اگر هم صرفاً جنبه زیست شناختی مورد نظر باشد، در این صورت راجع به زنان روسپی چه باید گفت که ظاهراً به هیچ وجه از افراطی که در اعمال جنسی به خرج می دهند احساس از پا درآمدن نمی کنند. انزال منی برای مردان فقط با از دست رفتن بخش بسیار ناچیزی از ماده حیاتی ملازمه دارد.
آ نچه در واقع دست خوش استهلاک می شود خود فرد نیست بلکه میل او به نزدیکی با جنس مقابل است. چیزی که در عمل جنسی، فرسودگی به بار می آورد تقلایی است که بعضی افراد برای تکرار آن عمل به خرج می دهند بدون آنکه به قدر کافی از محرکهای روحی و جسمی برخودار بوده باشند. صحت این نظر را می توان در مطالعه نا توانی های ناشی از انتخاب به روشنی مشاهده کرد. این گونه مطالعات نشان داده که توفیق در جماع یا توانایی تکرار آن با عوض شدن طرف مقابل برای فرد مفروض حاصل شده است. فرسودگی پیش از آن که ناشی از خود عمل جنسی باشد، از افراط در شب زنده داری ها، پر خوری، ” بیرون رفتن ها” و مصرف چیزهای محرک ( دخانیات، الکل، ادویه و غیره) که مزید بر روابط جنسی می شوند سر چشمه می گیرد. به طوری که می دانیم مردان مجرد کمتر از مردان متاهل عمر می کنند. زندگی جنسی آنها در مقایسه با متاهل ها روی هم رفته کم محتواتر و در عوض بی نظم تر است. بطور معکوس، غلط است که گفته شود که پرهیز از روابط جنسی باعث حفظ و “صرفه جویی” قوای حیاتی می شود. واپس زدگی که بر اثر آن بوجود می آید، اگر مهار نشود می تواند به اندازه زندگی بی نظم جنسی، مولد ناراحتی های گوناگون باشد. البته افرادی هم وجود دارند که ضمن آنکه با نهایت عفاف زندگی می کنند، نه ناتوانند و نه به واپس زدگی دچار شده اند. بعضی ها اظهار نظر کرده اند که نیروی جنسی در این قبیل افراد به اصطلاح تصعید شده، یا به عبارت دیگر شکل خود را تغییر داده و به فعالیت فکری، هنری، علمی، اجتماعی، دینی و غیره تبدل یافته است. آیا چنین تغییر شکلی ممکن است و اصلاً نیروی جنسی چگونه چیزی است؟ اگر منظور از تصعید مجموعه تغییرات فیزیکی- شیمیایی باشد که با میل “جنسی” ارتباط پیدا می کند، در این صورت مشکل بتوان درک کرد که چطور این تغییرات به صورت تغییرات دیگری که آنها هم به نوبه خود با فعالیتهای تصعیدی رابطه دارند تغییر شکل می دهند. با عدم اطلاعی که عجالتاً نسبت به این روابط روانی – جسمانی داریم، هم عاقلانه تر و هم متواضعانه تر است که فکر کنیم چیزی به نام تصعید وجود ندارد. کشش جنسی را فقط می توان وادار به “سکوت” کرد و البته به دو نحو : از راه مبتنی بر ترس و گناه شماری، یا از طریق واپس زدگی دیگری که اساس آن بر علایق علمی، هنری، ادبی، مذهبی و غیره قرار داشته باشد. فرق دو نوع واپس زدگی های ذکر شده این است که : اولی، حالت ارضای جنسی و در همان حال اعتماد فرد را نسبت به خودش کاهش می دهد، در حالی که دومی احساس عدم ارضای جنسی را که بر وی تحمیل شده با ایجاد نوعی اعتماد به نفس زیاده از حد جبران می کند و تحمل سر کوب و واپس زدگی را آسانتر می کند. اما میل جنسی کماکان وجود دارد. در کنار واپس زدگی جنسی در شکل جامع و کلی آن، واپس زدگی های جزیی هم وجود دارد که با روش های جنسی(‌مثلاً اعمال و روابط جنسی ناقص) و یا با خود اندامهای جنسی ارتباط پیدا می کند. تظاهرات این نوع واپس زدگی ها [ به عنوان نمونه]‌ خجالت و یا امتناع از برهنگی و پوشاندن آن است. بعضی ها خجالت را جزو بقایای نا سالم تربیت از مد افتاده ای می دانند که در طول قرون متمادی رسوب کرده و موجودیتش از زمان توصیه های معروف صدر مسیحیت تا عصر ما ادامه یافته است. به همین دلیل اندرز می دهند که برای فایق آمدن بر اثرات نهی کننده این شرم بی اثر، کودکان را از ابتدا با عریانی پیکر انسان مانوس و آشنا کنند.

هلن

خرداد ۲

هلن به زیبایی شهره بود. چون به ده سالگی فراز آمد، تزه او را ربود، اما دیوسکورها( برادران هلن) او را به خانه بازآوردند. دلباختگانش گرداگردش را گرفته بودند. پدرش، تینداروس هر یک از آنان را واداشت سوگند خورند که در صورت نیاز یار و همراه شوی نیک‌بخت هلن شوند. پس هلن منلاس را به همسری برگزید. این زوج خوشبخت تا سه سال در کامرانی زیستند. آنگاه پاریس، فرزند پریام، شهریار تروا،‌از دربار منلاس بازدید کرد و به هلن دل باخت و او را ربود. چنین بود سبب جنگ تروا. شهزادگان یونان جمله هم پیمان شدند و سوگند یاد کردند که زیناوند( مسلح) شوند و به فرمان آگامنون درآیند تا به پاس توهینی که به منلاس رفته،‌ از پاریس انتقام بگیرند. ده سال در برابر باروهای سترگ تروا جنگیدند. نه دلاوری‌های اودیسه،‌ پهلوان دیومد، و نه قهرمانیِ‌های آشیل نتوانست مقاومت ترواییان را – که به فرماندهی هکتور دلیر می‌جنگیدند – درهم شکند. سرانجام،‌ جنگاوران یونانی توانستند با پنهان شدن در اسب چوبی بزرگی وارد شهر تروا شوند. اسب چوبی را خود ترواییان به داخل شهر کشیدند. بدین‌گونه، تروا فتح شد و درآتش سوخت. پریام، شهریار پیرکشته شد و دیگر اعضای خاندان شاهی با کشته شدند یا به اسارت درآمدند. منلاس همسرش را بازیافت و با وی آشتی کرد. می گفتند که هلن واقعی در این مدت در مصر مانده بود و شویش بعدها او را در آنجا یافت. پاریس تنها شبح او را به تروا برده بود. به هر حال،‌ آشکار است که این روایت را تنها بدان سبب برساخته بودند تا منلاس شوربخت اتکا به نفس خویش را بازیابد.
پایان سرگذشت هلن را به چند گونه روایت کرده‌اند. او پس از مرگ شوی خویش، با برادرانش، دیوسکورها، به درگاه ستارگان پذیرفته شد،‌ یا این که به آشیل پیوست و با هم به جزایری دوردست رفتند. نیز روایت کرده‌اند که او از اسپارت رانده شد و به رودس پناه برد و در آن جا به فرمان ملکه پولیسکو،‌ بر درختی به دار آویخته شد. او را در جزیره‌ی رودس با عنوان دندریتیس می‌پرستیدند.

منبع: ژیران،ف. اساطیر یونان. ابوالقاسم اسماعیل‌پور. انتشارات فکر روز. تهران. اول: ۱۳۷۵