پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی می, 2006

سیزیف

اردیبهشت ۳۰

اگر بلروفن دلاورترین پهلوان کورینت بود، پدربزرگش، سیزیف هشیارترین پهلوان آن سرزمین به شمار می‌رفت. سیزیف فرزند آئولوس و بنیانگذار افیرا یا سرزمین باستانی کورینت بود. او از روزگار باستانی هومر، زیرک‌ترین آدمیان به شمار می‌آمد. گاه حتی او را پدر اودیسه میِ‌دانستند و از این لحاظ، همانندی‌های بسیار میان آن دو قایل بودند. سیزیف به آسوپوس، ایزد رود، خبر داد که دخترش اژینا به دست زئوس ربوده شده است. زئوس خشماگین تاناتوس را سوی او گسیل کرد، اما سیزیف تیزهوش در به دام انداختن این ایزد مرگ پیروز آمد و آرس بود که توانست تاناتوس را از بند برهاند. این بار، سیزیف ناگزیر گردید که در برابر سرنوشت تسلیم شود. اما پیش از مرگ، به همسرش توصیه کرد که مراسم تدفین به جای نیاورد. او به ندرت به جهان زیرین سفر کرده بود، خواست از اهمال همسرش گلایه کند و فرصتی خواست تا لحظه‌ای به زمین برگردد و او را پادافره دهد. این فرصت به سیزیف داده شد و او دوباره به زمین فراز آمد، اما از برگشتن به جهان زیرین سرباز زد. هرمس شخصاً مامور رسیدگی به آن سرکشی و کار تمردآمیز شد. پس سیزیف به پاس این دژکنشی پادافره دید و برای ابد محکوم گردید که تخته سنگ عظیمی را از سر کوه به پایین افکند و دوباره از پای کوه به چکاد فراز برد.

منبع: ژیران،ف. اساطیر یونان. ابوالقاسم اسماعیل‌پور. انتشارات فکر روز. تهران. اول: ۱۳۷۵

هرکول

اردیبهشت ۲۹

یزدان قهرمان
هراکلس( هرکول)
از اشتقاق واژه هراکلس چندان مطمئن نیستیم ( هراکلس گونه‌ی لاتینی هرکول است). فرضیات بسیاری برای توجیه نام او پیشنهاد کرده‌اند. باستانیان معتقد بودند که هراکلس بدان روی این نام را به خود پذیرفت که شکوه و جلالش را به هرا مدیون بود. این نام را به ” شکوه اندر وای(هوا) ” نیز معنی کرده‌اند. اما هیچ یک از معانی پیشنهاد شده متقاعد کننده نیست.

خویشکاری‌های هراکلس
هراکلس را همچون نمودگار نیروی جسمانی می‌پنداشتند. به پاس همین جنبه‌ی ورزشکار- پهلوانی او بود که بنیاد بازی المپیک را بدو نسبت داده‌اند. پیندار آورده که او همه‌ی قوانین و جزئیات مربوط به المپیک را وضع کرده است. اما خویشکاری مهم هراکلس، سهمی بود که در نگاهبانی داشت. هنگامی که انسانها به خطر می‌افتادند، هراکلس الکسیکاکوس پناهنده‌ی آنان بود. در نتیجه،‌ او حتی خویشکاری طبابت را نیز برعهده می‌گرفت. در امراض مسری بدو التجاء‌ می‌کردند و چشمه‌های شفابخش هیمرا و ترموپیلائه بدو اختصاص داشت. سرانجام، گاهی چنگ نیز می‌نواخت. او پیش از هر چیز، دوست و مشاور انسانها بود.

جلوه‌ها و آیین هراکلس
 این پهلوان شکوه‌مند و ورزشکار شکست‌ناپذیر را به گونه‌ی مردی با قدرت بدنی کامل نمایانده‌اند. عضلات تنش برجسته، و سرش نسبت به پیکر اندکی کوچک است. هراکلس در تندیس‌ها و نگاره‌ها عموماً ایستاده و به گرز سنگینش تکیه داده است. در تندیس‌ها و نگاره‌ها او را اندکی غمناک و تندخو می‌بینیم، هر چند هراکلس، این فاتح جاویدان، هرگز آسایش نمیِ‌شناخت. ظاهر چهره‌اش چنان بود که گویی هنوز ابرمرد دیگری را انتظار می‌کشید تا با وی هماورد گردد.
هراکلس همانند دیگر پهلوانان مورد ستایش بود و شعایری همانند داشت، اما َآیین وی عمومیت بیشتری داشت. همه‌ی یونانیان وی را بزرگ می‌پنداشتند و اعمال برجسته او را به راستی در سراسر جهان هلنی رخ داده بود. تب و آرگوس مراکز مهم گسترش افسانه‌ی هراکلس به شمار می‌رفت.

منبع: ژیران،ف. اساطیر یونان. ابوالقاسم اسماعیل‌پور. انتشارات فکر روز. تهران. اول: ۱۳۷۵

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب سپهری