پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی مارس, 2006

۱-۴ جوهر (Substance)
لفظ جوهر (substance) مرکب از دو جز است: sub به معنی زیر و stance به معنی ایستاده (یا ایستادن) که مجموعا به معنی چیزی است که در زیر ظواهر پایدار و مستمر است.
هیوم با وفاداری به مبانی اصالت تجربه، صریحا هم جوهر جسمانی را انکار می‌کند و جوهر نفسانی را. در خصوص جوهر جسمانی وقتی آن را حاصل از هیچ تاثری نمی‌داند، دیگر همچون لاک متوسل به فرض وجود برای امری ناشناخته که کیفیات بدان قایم باشند، نمی‌شود، و درباره‌ی جوهر نفسانی هم چون تاثری که تصور نفس مسبوق بدان باشد پیدا نمی‌کند و در خود جز یک سلسله تصورات و انفعالات و عواطف نمی‌یاید به همین تحلیل پدیده‌باورانه بسنده کرده نفس را منکر می‌شود و به این وسیله راه خود را از بارکلی هم جدا می‌کند.
حاصل نظر هیوم درباره‌‌ی جوهر جسمانی این است که ما تصوری از آن نداریم و نمی‌توانیم گفت که آن را از راه یکی از حواس به دست آورده‌ایم. جوهر اگر مبصر است باید رنگ داشته باشد، اگر مسموع است باید صدا داشته باشد، اگر مشوم است باید بو داشته باشد و … و جوهر هیچ‌کدام از این‌ها را ندارد. همین طور تصور جوهر از هیچ تاثر نیست لامحاله تصوری است موهوم. جوهر چیزی نیست جز مجموعه ای از تصورات بسیط که متخیله مرکب و متحدشان ساخته و نام خاص بدان‌ها داده است و هر یک از این تصورات بسیط را ک متعلق به مجموعه‌ی جوهر است عرض می‌خواند.
خلاصه نظر او درباره‌ی نفس این است: به طریقی مشابه یعنی با استناد به اصل کلی مسبوقیت هر تصور به یک تاثر، می‌گوییم ما تاثری از نفس نداریم پس تصوری هم از آن نداریم. آنچه تحت عنوان ادراکات در درون خود داریم. همه مستقل و متمایز از یکدیگرند. با این حال چرا ما به وجود نفس یعنی امری ثابت و واحد در طی زمان و بسیط قائلیم؟ سبب این اشتباه متخیله‌ی ماست. اشیایی که متعدد و متکثر و گسسته‌اند و در عین حال متصل مستمر تصور می‌شوند، نسبتی و ربطی با یکدیگر دارند و به دلیل همین نسبت و ربط، ما تعددشان را نادیده گرفته واحدشان می‌پنداریم.
بساطت نفس هم توهمی بیش نیست و مولود این امر است که قوه‌ی خیال آدمی شیئی را که اجزائش پیوند نزدیک با هم دارند، همچون شیئی یگانه و غیر قابل تقسیم می‌پندارد و تکثر آن را از میان بر می‌دارد. اجزا تشکیل دهندهِ نفس یعنی ادراکات و انفعالات و عواطف و احساسات ربطی وثیق و پیوندی قریب با هم دارند. لذا خیال آدمی این ربط و پیوند را هر چه نزدیک‌تر کرده تا در نهایت کاملا فاصله‌ها را بر می‌دارد و این مجموعه همچون امری بسیط و بدون اجزا توهم می‌شود.

۲- نظر هیوم پیرامون اخلاق (Moral)
(( عقل (فهم) یعنى کشف صدق و کذب قضایا. صدق و کذب هم چیزى نیست جز انطباق و یا عدم انطباق با روابط واقعى مفاهیم و یا وجود واقعى اشیاء خارجى. هرچه مشمول این انطباق و عدم انطباق نشود، صحیح یا غلط نمى‏تواند بود، و هم بدین سبب موضوع تحقیق عقل واقع نخواهد شد. بدیهى است که عواطف، امیال و اعمال ما به هیچ روى مشمل اینگونه صدق و کذب نمى‏شوند… و از این رو ممکن نیست که آنها را صحیح یا خطا دانست و یا آنها را مخالف یا موافق عقل محسوب کرد… کارها مى‏توانند قابل ستایش و یا قابل سرزنش باشند، اما منطقى نمى‏توانند بود. ستایش‏پذیر و سرزنش‏پذیر، بنابراین، به معناى منطقى و غیر منطقى نیستند. ))
دکتر سروش در کتاب دانش و ارزش پس از نقل کلام یاد شده، نوشته است «سخن هیوم را مى‏توان بدین صورت ساده و خلاصه کرد: همه قضایا و قوانینى که عقل در آنها کاوش مى‏کند و آنها را یا مى‏پذیرد و یا رد مى‏کند دو صفت مشخص دارند: یا درست‏اند و یا نادرست (حقیقى و غیر حقیقى). ملاک درستى و نادرستى قضایاى عقلى این است که با واقعیت‏هاى خارجى موافق باشند یا نباشند. از آن طرف نسبت حقیقى و غیر حقیقى دادن به رفتارهاى انسانى بى‏معناست. یک عمل را نمى‏توان گفت‏حقیقت است یا نیست‏ با مطابق با خارج است یا نیست. فقط مى‏توان گف ‏بد است یا خوب، و مطلوب است یا نامطلوب. بدین سبب خوبى و بدى (احکام عقل عملى) از حقیقى و غیر حقیقى (احکام عقل نظرى) قابل استنتاج نیستند. یعنى از انباشتن صدها قضیه که همه از صفت مطابقت یا عدم مطابقت با خارج برخوردارند و از صفات واقعى و فیزیکى اشیاء سخن مى‏گویند، نمى‏توان قضیه‏اى به دست آورد که سخن از خوبى و بدى و حسن و قبح، که صفاتى فیزیکى و خارجى نیستند، بگوید. و چنین است که استخراج عمل از عقل (به تعبیر هیوم) و یا اخلاق از علم (به تعبیر ما) میسر نیست.

ادامه دارد….

یک شب

اسفند ۱۲

یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
سرتا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر میکنم برای تو دامان را
از لاله های وحشی کوهستان
یک شب ز حلقه که به در کوبم
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
دیگر در آن دقایق مستی بخش
در چشم من گریز نخواهی دید
چون کودکان نگاه خموشم را
با شرم در ستیز نخواهی دید
یکشب چو نام من به زبان آری
می خوانمت به عالم رویایی
 بر موجهای یاد تو می رقصم
چون دختران وحشی دریایی
یکشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو میسوزد
چشمان من امید نگاهش را
بر گردش نگاه تو میدوزد
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طریق عشق می آموزم
یکشب چو نوری از دل تاریکی
در کلبه ات شراره میافروزم
آه ای دو چشم خیره به ره مانده
آری منم که سوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم

فروغ فرخزاد