زانو زده بر خاک زمین را نگاه می کنم
علف را نگاه می کنم
حشره را نگاه می کنم
لحظه را نگاه می کنم شکفته آبی آبی
به زمین بهاران مانی تو، نازنین من
تو را نگاه می کنم.
خفته بر پشت، آسمان را می بینم
شاخه های درخت را می بینم
لک لک ها را می بینم بال زنان
به آسمان بهاران مانی تو، نازنین من
تو را می بینم.
آتشی افروخته ام به صحرا شب هنگام
آتش را لمس می کنم
آب را لمس می کنم
پارچه را لمس می کنم
سکه را لمس می کنم
به آتش اردوگاهی زیر ستاره ها مانی تو
تو را لمس می کنم
میان آدمیانم و آدمیان را دوست می دارم
عمل را دوست می دارم
اندیشه را دوست می دارم
نبردم را دوست می دارم
در نبرد من موجودی انسانی یی تو
تو را دوست می دارم
در این شب پاییزی
سرشار از کلمات توام من:
کلماتی جاودانه زمان وار، ماده وار
کلماتی سنگین همچون دست
کلماتی درخشان به سان ستاره گان.
از دلت از سرت از تنت
کلمات تو به سوی من آمده است:
کلمات تو پربار از تو
کلمات تو، مادر
کلمات تو، زن
کلمات تو، دوست
کلماتت اندوهگین بود و تلخ
کلماتت شادمانه بود و سرشار از امید
کلماتت شجاع بود و قهرمان وار
کلماتت آدمیان بودند.
زیباترین دریا
دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنور فرا نرسیده است
و زیباتر سخنی که می خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است.
ناظم حکمت
ترجمه : احمد شاملو