پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی دسامبر, 2005

۱-۲ علیت (Causation)
(( چه مانعی دارد که درختان در زمستان شکوفه کنند و در بهار برگ ریزند؟ … به برهان منطقی و مقدم بر تجربه نمی‌توان این فرض را باطل کرد. (۲) ))

پرنفوذترین بخش فلسفه‌ی هیوم،‌ نظریه‌ی او در خصوص علیت می‌باشد.
تصور علیت متضمن دو عنصر ضرورت و کلیت است. اگر مثلا “الف” علت “ب” باشد، لازمه‌اش این است که اولا ب در پی الف بیاید این توالی نیز نه از روی واقع، بلکه از روی ضرورت باشد. ثانیا ب “همیشه”  در پی الف بیاید، به شرط آنکه پدیده سومی در کار دخالت نکند. مثلا اگر زنگوله‌ای را که درست و بی‌عیب باشد، (الف) تکان دهیم صدا (ب) از آن در می‌آید. مگر آنکه آن را در خلا (ج) حرکت دهیم. این کلیت است و چنین است تصور علیت.<!–more–>
ولی آیا این تصور، موجه و مطابق واقع است؟ یا آن که سودای باطلی بیش نیست؟ هیوم مسلم می‌داشت که ما جز تجربه هیچ منبعی برای دانش خود نداریم. و تجربه از دیدگاه او یا از راه حواس درک می‌شود، مانند دانشی که درباره‌ی درخت، خانه و … داریم؛‌ و یا دانش درباره‌ی محمولات ذهنی، مانند حس خشم،‌ از راه تفکر یا درون‌نگری (Introspection) حاصل می‌گردد.
ولی تجربه، مطابق این تعریف، نه مفید ضرورت است و نه کلیت. من فقط می‌توانم ببینم یا بشنوم یا به لمس دریابم که چیزی هست ولی هرگز نمی‌توانم دریابم که آن چیز “باید” باشد. هم چنین علیت به هیچ رو بر ضرورت منطقی دلالت ندارد. مثلا سرما آب را منجمد می‌کند. ولی میان سرما و انجماد هیچ‌گونه ارتباط منطقی نیست. انجماد را نمی‌توان به حکم ضرورت منطقی از سردی استنتاج کرد.
بر مبنای تجربه می‌گوییم مثلا ب بعد از الف می‌آید،‌ اما به هیچ رو نمی‌تواند به ما اجازه‌ی این گمان را بدهد که ب همیشه بعد از الف می‌آید.
به عقیده‌ی هیوم تجربه تنها سرچشمه‌ی دانش راستین است و چون عناصر اصلی علیت یعنی کلیت و ضرورت را در تجربه نمی‌توان یافت. چنین بر می‌آید که علیت توهمی بیش نیست. هیوم مدلل می‌دارد که این توهم به موجب قانون تداعی معانی دست می‌دهد، بدین  معنی که اگر ما همواره داشته باشیم که ب به دنبال الف می‌آید، ناگزیر این دو را با هم تداعی می‌کنیم و می‌پنداریم که این پیاپی آمدن آنها الزاما و همیشه راست است. هنگامی که ب در پی الف می‌آید،‌ وی به اقتران(conjunction) این دو معتقد است نه به ارتباط (relation).

1-3 استقرا (Induction)
استقرا در لغت به معنی قریه‌گردی و در اصطلاح استدلال از جزیی به کلی است، یعنی سرایت دادن حکمی که در مورد جزیی صادق است به کلی که آن جزیی بخشی از آن است. اساس این استدلال شباهتی است که بین جزییات استقرا شده و جزییات استقرا نشده موجود است. مثل حکم سفیدی تمام قوها با دیدن چند قوی سفید. در علوم تجربی روش تحقیق و علم آموزی استقرا است. چه در این علوم، ما با مشاهده‌ی چند نمونه‌ی جزیی و با چند آزمون حکم کلی درباره‌ی اموری از امور عالم طبیعت صادر می‌کنیم. بنابراین در این علوم، آنجا که درباره‌ی روابط علی و معلولی بین امور عالم طبیعت می‌خواهیم سخنی بگوییم، یقین دست نیافتنی است.
هیوم که علیت را منحصرا با حس و تجربه می‌جوید و چون نمی‌یابد وجودش را از اصل منکر می‌شود، به طریق اولی باید استقرا را مفید یقین نداند، از نظر وی اساسا علیتی وجود ندارد تا ما روزی در علوم تجربی در گوشه‌ای از طبیعت بتوانیم آن را بیابیم و لاافل یک قانون علمی یقینی داشته باشیم. با قبول نظر هیوم در باب علیت دیگر از هر تلاشی برای حل مشکل استقرا بی‌نیاز خواهیم شد.

ادامه دارد….

امانوئل کانت در مقدمه‌ی کتاب تمهیدات (Prolegomena) می‌گوید:
I openly confess, the suggestion of David Hume was the very thing, which many years ago first interrupted my dogmatic slumber, and gave my investigations in the field of speculative philosophy quite a new direction
من آشکارا اذعان می‌کنم که این هشدار دیوید هیوم بود که نخستین بار سال‌ها پیش مرا از خواب جزمی‌مذهبان بیدار کرد و به پژوهش‌های من در قلمرو فلسفه‌ی نظری جهت دیگری بخشید. (۱)
اشاره‌ای کوتاه به زندگی هیوم
دیوید هیوم(David Hume)، تاریخ‌نگار و فیلسوف اسکاتلندی یکی از درخشان‌ترین چهره‌های فلسفی سده‌ی هیجدهم به شمار می‌رود. وی در ۷ ماه می سال ۱۷۱۱ در شهر ادینبورگ، مرکز اسکاتلند به دنیا آمد. نسب خانواده‌ی وی به روستاییان بزرگ کم‌درآمد اسکاتلند می‌رسید. هیوم پس از پایان تحصیلاتش در دانشگاه ادینبورگ به مطالعات شخصی پرداخت و آثاری چند درباره‌ی فلسفه و دین و تاریخ از خود به جای گذاشت.
او سومین و برجسته‌ترین شخصیت در میان فیلسوفان تجربه‌گرای بریتانیا می‌باشد، کسی که تکمیل کننده‌ی رویکرد جان لاک و جرج بارکلی خوانده می‌شود. این فیلسوفان معتقدند که همه‌ی معلومات ما ناشی از حس و تجربه است. لیکن این تعریف بر آنان به یک اندازه صادق نیست، رگه‌های اصالت عقل در فلسفه‌ی لاک به روشنی پیداست. بارکلی هم در همه‌ی مولفات خود به اصالت تجربه وفادار باقی نمانده است. اما هیوم یک فیلسوف اصالت تجربی به مراتب خالص‌تر از این دو نفر است و کسی است که در حق او گفته‌اند، همه‌ی لوازم منطقی نظریه‌ی اصالت تجربه را به دست داده است.
وی فعالیت‌های اجتماعی نیز داشت و از سال ۴۹-۱۷۴۶، به عنوان منشی ژنرال سینت‌کلر در لشکرکشی به ناحیه به ناحیه ۷ بریتانیای شرکت کرد؛ و یک ماموریت سیاسی در شهر تورن به انجام رسانید. در سال ۱۷۵۲، کتابدار دانشگاه ادینبورگ بود و در همین سال نوشته‌ای از خود را به عنوان تاریخ بریتانیای بزرگ منتشر کرد. در فاصله‌ی سال‌های ۶۶-۱۷۶۳ به عنوان منشی لرد هرتفورد، سفیر انگلستان در پاریس، ماموریتی سیاسی به عهده گرفت، و مدتی نیز در آنجا کاردار سفارت انگلستان بود. در فاصله‌ی سال‌های۶۸-۱۷۶۷، نیز در سمت معاون وزارت امور خارجه‌ی انگلستان مشغول به کار بود. وی در ۲۵ آگوست سال ۱۷۷۶ درگذشت.
اندیشه‌ها
۱- نظر هیوم پیرامون چند مساله‌ی فلسفی
۱-۱ منشا تصورات (Of the Origin of Ideas)
از دیدگاه هیوم کلیه‌ی ادراکات به دو دسته تقسیم می‌شوند:
۱- تاثرات یا انطباعات یا صور مرتسمه : Impressions
2- تصورات: Ideas
آنچه بر اثر تماس مستقیم یکی از حواس ظاهری یا باطنی با شی حاصل می‌شود، تاثر نام دارد، و مادام که این تماس باقی است،‌ تاثر باقی است. تصور عبارت است از به یادآوردن تاثر بعد از آن که آن تماس از بین می رود. می‌توان گفت مقصود از تاثر همان صورت حسی است و غرض از تصور همان صورت خیالی است. وقتی که از نزدیک و مستقیم دست بر آتش داریم، آنچه احساس می‌کنیم، تاثر گرماست و چون دست برداشتیم و گرمای احساس شده را تخیل کردیم تصوری از گرما داریم. هیچ تصوری نیست که مسبوق به تاثر نباشد. تصوری که تاثر برایش نتوان یافت. موهوم است یعنی در واقع تصور نیست.
تاثرات را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
تاثرات احساس(Impressions of sensation) و تاثرات بازتابی (Impressions of reflexion). نوع اول اساسا از علل ناشناخته در نفس بر می‌خیزد. نوع دوم تا اندازه‌ی زیادی از تصورات نشات می‌گیرد. مثلا من تاثری از سرما یا گرما یا لذت یا درد دارم،‌ به دنبال این تاثرات،‌ تصوراتی در من پیدا می‌شود، وقتی بعدا این تصورات را به یاد می‌آورم تاثرات جدیدی همچون شوق یا نفرت در من حاصل می‌گردد. این تاثرات اخیر را می‌توان تاثرات بازتابی نامید که دوباره خود اینها موجب پیدایش تصوراتی می‌شوند که آن تصورات می‌توانند سبب تاثرات بازتابی دیگری باشند. در اینجا هرچند تاثرات بازتابی بعد از تصورات پیدا شده‌اند، لکن خود آن تصورات ناشی از تاثرات احساس‌اند. پس به طور کلی می‌توان گفت در نهایت، تاثر مقدم بر تصور است.
در نظر هیوم،‌ مسبوق بودن همه‌ی تصورات به تاثرات امری است روشن، و دریافت آن هیچ احتیاجی به قوه‌ی تشخیص دقیق یا استعداد فلسفی ندارد. با این حال او برای این امر با آنکه می‌گوید بدیهی است، دو دلیل اقامه می‌کند. اول آنکه ما اگر افکار یا تصورات خود را هر قدر پیچیده و مرکب باشند، تحلیل کنیم، می‌بینیم که منحل به تصورات بسیطی می‌شوند که خود نسخه‌ی یک احساس سابق بر خودند. مثلا تصور خدا، به معنی موجود عاقل، حکیم و خیر نامتناهی از تامل در اعمال ذهن خودمان و افزایش صفات خیر و حکمت تا درجه‌ی نامتناهی حاصل شده است. دلیل دوم آنکه، اگر فردی به سبب نقص یکی از حواس خود از نعمت آن حس محروم باشد، از تصورات مربوط به آن حس نیز محروم خواهد بود. شخص نابینا مفهوم رنگ و شخص ناشنوا مفهوم صوت را فاقد است.
مطلبی که هیوم در خصوص تقسیم ادراکات به تاثرات و تصورات و مسبوق بودن تصورات به تاثرات می‌گوید، اگرچه در نظر اول مطلبی ساده در باب راه حصول علم و نظریه‌ای است در برابر رای عقلی‌مذهبان، اما باید گفت تاثیری اساسی در سایر تعالیم فلسفی این فیلسوف دارد و مرکز ثقل و مبدا همه‌ی فلسفه اوست. موضوعاتی مانند: نظر وی پیرامون علیت و جوهر و فلسفه‌ی اولی همه از همین سرچشمه ناشی می‌شود.