پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

بایگانی آگوست, 2005

پرنده می داند

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
——

گریه سیب
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب
——
هوشنگ ابتهاج

ساحل

مرداد ۲۴

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود،‌ به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره‌های دریایی را می‌گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می‌انداخت. پیرمرد به دخترک گفت:دختر کوچولوی احمق، تو که نمی‌توانی همه این ستاره‌های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: می‌دانم ولی این یکی را که می‌توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی…
منبع: نشان لیاقت عشق،‌ برگردان: بهنام زاده

آن نیمه‌شب که همه دلخسته گرداگردِ آتش نشسته بودیم یادت هست، شب‌بیدار شهر، به قلب ما چه گفت: …آسمان زندانی‌ست از بلور؟ آسمان را نگاه کردیم: چشمک ستاره‌ها بود و چراغانی آسمان و لبخند ماه، انگار میلاد ما را جشن گرفته بودند، نمی‌دانستند ما در قله‌ی تابستان بدنیا آمده‌ایم،‌ نه روزگار زرد و سرخ شدن برگ‌ها، خندیدیم به سادگی و مهربانی‌شان … راستی چرا فروغ‌ها‌ دی‌ماه بدنیا می‌آیند؟… آسمان زندانی‌ست از بلور؟ آن شب پاسخی نداشتیم، اکنون چه می‌گویی؟ از پله‌ها پایین می آیم. دلم می‌خواست همین الان می‌توانستم با تو صحبت کنم،‌…ولی نه، هنوز راه زیادی، روزهای زیادی تا آن روز مانده است. پیاده‌رو پر از آدمک، فرزندان حضرت آدم‌ و همه‌ی ما از سلاله‌ی قابیل،‌ نام خواهرش چه بود؟ مادر ِمادر ِمادر…مادرمان!؟ نمی‌دانم! …” شما کیستید؟ از کجا آمده‌اید؟ کی از راه رسیده‌اید؟ چرا بی‌چراغ سخن می‌گویید؟ ” نمی دانم او از ما این سوال را می پرسد‌، یا من از این جمعیت بی‌شمار، در سایه‌ی خورشید بی‌حیا، خیالِ قدم زدن در یک شب مهتابی میان نفس‌های سرد خیابانی پر برف چه لذتی دارد، نیمه‌شبی منجمد و تماشای انعکاس نور پنجره‌ی یک اتاق در جوی آب، که یعنی من بیدارم، آنهم دست در دست تو،‌ در دستان گرم تو، و ما هر سپیده‌دم غروب خونین دیروز را که در دل‌های‌مان جا مانده است، با دستان زخمی و سوخته از یخ و آتش به طلوع هدیه می‌دهیم، همین کافی است، مگر چند ثانیه زنده هستیم؟ مگر چند ثانیه‌ی دیگر زنده هستیم؟…. جا پای پرنده‌ای در آسمان، خیال پرواز به سرم می‌اندازد؛ حیف که امروز بال‌های‌ام را با خودم نیاورده‌ام و الا اکنون کنار تو نشسته بودم در آن دوردست گمشده…..

The Snows Of New York Lyrics – Chris De Burgh

I can see you now by the light of the dawn,
And the sun is rising slow,
We have talked all night, and I can’t talk anymore,
But I must stay and you must go;

در روشنایی سپیده‌دم تو را می‌نگرم،
و خورشید به آرامی بر می‌آید.
ما تمام شب سخن گفته‌ایم و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است
من باید بمانم و تو باید بروی

You have always been such a good friend to me,
Through the thunder and the rain,
And when you’re feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me;

تو همواره رفیقی مهربان برای من بوده‌ای
در تمامی لحظات
وقتی که احساسات‌ات در برف‌های نیویورک گم می‌شوند،
از قلب‌ات به درآ و به من بیاندیش.

There are those who fail, there are those who fall,
There are those who will never win,
Then there are those who fight for the things they believe,
And these are men like you and me;

کسانی بودند،‌ که خطا کردند
کسانی بودند که فرو افتادند
کسانی بودند که هرگز پیروز نشدند،
کسانی که برای باورهای‌شان می‌جنگیدند.
کسانی مثل من و تو

In my dream we walked, you and I to the shore,
Leaving footprints by the sea,
And when there was just one set of prints in the sand,
That was when you carried me;

میان خواب و رویا می‌بینم که من و تو در ساحل قدم می‌زنیم و
دریا جای‌قدم‌ها را پاک می‌کند،
تنها یک ردیف جای‌پا بر ماسه‌های ساحل باقی مانده‌است
و آن زمانی بود که تو مرا در آغوش می‌کشیدی.

You have always been such a good friend to me,
Through the thunder and the rain,
And when you’re feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me;

تو همواره رفیقی مهربان برای من بوده‌ای
در باران و تندر
وقتی که احساسات‌ات در در برف‌های نیویورک گم می‌شوند،
از قلب‌ات به درآ و به من بیندیش.

When you’re feeling lost in the snows of New York,
Lift your heart and think of me,
Lift your heart and think of me.

وقتی که احساسات‌ات در در برف‌های نیویورک گم می‌شوند،
از قلب‌ات به درآ و به من بیندیش.

از پله‌ها آرام پایین می‌آیم، پشت به من، روبروی پنجره نشسته‌ای، روبروی پنجره که حالا چشم‌انداز یک روز برفی را نمایش می‌دهد. با اینکه بی‌سر و صدا آمدم، باز هم متوجه شده‌ای، سرت را می‌چرخانی و لبخند می‌زنی، همان لبخند‌های قشنگ همیشگی، لبخندهایی که به جز نمایش دو ردیف دندان سفید و مرتب، چین در پوست پلک‌ات می‌اندازد. و مثل همیشه می‌فهمم که از ته دل خوشحالی. من هم لبخند می‌زنم. می‌آیم کنار پنجره، به بیرون خیره می‌شوم، به سطح سفید خیابان، و رهگذرانی که به سرعت عبور می‌کنند.
“همنوایی شبانه” میان انگشتان دست تو آرام تکان می‌خورد،‌ و یقین دارم که باز هم به یاد گذشته‌ها افتاده‌ای؛ می‌بینی که می‌خواهم کنار تو بنشینم، پاهایت را که روی مبل ولو کرده‌ای جمع می‌کنی و سیخ می‌نشینی. یک سکوت گرم، هوای اتاق را نوازش می‌کند، نگاه هر دوی ما اکنون به بیرون خیره شده است، به بارش بی‌صدای برف.
بعضی نوشته‌های کتاب مثل بادی که میان بلورهای معلق آن سوی پنجره می‌وزد، ذهنم را مشغول می‌کند: “تاریخچه‌ی اختراع زن مدرن ایرانی، منظره‌ی ویرانی آدم‌ها،‌ سکوت بعد از کودتا “، دلم می‌خواهد سخنی بگویم، دلم می‌خواهد از این افکار فرار کنم؛ که کلام تو سکوت را می‌شکند و مرا نجات می‌دهد: “خوابگاه دوره‌ی دانشجویی من شبیه ساختمونی بود که این داستان توش اتفاق می‌افته،….”
مشتاق شنیدن حرفهای تو هستم، پاهایم را در سینه جمع می‌کنم ومی‌گویم: بگو، بگو عزیزم منتظرم…، و تو می‌گویی، از روزهای قشنگی که سال‌ها به طول کشید ولی گذرشان امروز به قدر یک چشم به هم زدن کوتاه می‌نماید. از هم‌کلاسی‌ها، از صبحانه خوردن در آشپزخانه، از شب‌نشینی‌ها،‌ از پرسه در کوچه‌های غربتی که اکنون وطن‌ات شده است. در سکوت گرم اتاق، واژه‌های تو را زیر زبانم مزه‌مزه می‌کنم و خیال‌ام می‌کوشد که صحنه‌ای از آن روزهای تو را برای‌ام به تصویر بکشد.
فکر می‌کنی، که من نسبت به گفته‌های‌ات بی‌تفاوتم و با اکراه به حرف‌های‌ات گوش می‌دهم، با نگاه‌ام مجبورم تو را قانع کنم که اشتباه می‌کنی.
دانه‌های برف آرام از آسمان می‌بارد و کلمات از میان لب‌های تو. پیش از آنکه برف خاموش شود، تو خاطره‌های‌ات را به پایان می‌بری و من هم می‌کوشم، در چشیدن شیرینی این یادها، هم‌سفره‌ات شوم. از شادی نگاه‌ سرزنده‌ات، برقی نیز به دل من می‌رسد.
فنجان‌های قهوه بر روی میز، دیگر نفس‌شان در نمی‌آید، صمیمیت گفته‌های تو ما را در خود غرق کرده است.
بلند می‌شوی، و آخرین کلمات را به زبان می‌آوری. من نیز برمی‌خیزم و پشت پنجره کنار تو می‌ایستم، هر دو به دنیای خاکستری بیرون خیره شده‌ایم، خاکستری که در چشمان من هر لحظه بر تیرگی آن افزوده می‌شود؛ تا مرز تاریکی مطلق.
اکنون تاریکی مطلق است، و آسمان را ابرها قرق کرده‌اند. درون بسترم، پشت پلکم آخرین قطرات خیال بخار می‌شود. رویای نیمه‌کاره‌ای که دوباره بر من گذشت و تیک‌تیک حزین ساعت‌ در هم می‌آمیزد و سرما از دیوارهای اتاقم می‌بارد،‌ اتاقی که آن سوی پنجره‌اش برف می‌بارد، اما این‌ سوی‌اش من ایستاده‌ام، بی تو….