<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Ghaflat.com</title>
	<atom:link href="http://ghaflat.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ghaflat.com</link>
	<description>دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و ...</description>
	<lastBuildDate>Sat, 21 Aug 2010 10:03:19 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>نه در نگاه ها٬ نه در کلمات</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=139</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=139#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 10:01:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=139</guid>
		<description><![CDATA[نخست آنکه اینجا سخن از عشق نیست که عشق تهمتی است بر این خویشاوندی٬ خویشاوندی خیال٬ خستگی و خاطره. ما که نه٬ اما شما در اینجا جدایی می بینید٬ جدایی بهار و برگ٬ شب و سکوت. آنچه که در فهم متن ما را یاری می کند٬ امتزاج افق هاست و من متنی هستم که او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نخست آنکه اینجا سخن از عشق نیست که عشق تهمتی است بر این خویشاوندی٬ خویشاوندی خیال٬ خستگی و خاطره. ما که نه٬ اما شما در اینجا جدایی می بینید٬ جدایی بهار و برگ٬ شب و سکوت. آنچه که در فهم متن ما را یاری می کند٬ امتزاج افق هاست و من متنی هستم که او می خواند٬ قصیده ای شاید٬ داستانی کوتاه که برگ های آخرش را او تا ابد خواهد نوشت. او متنی است که من می خوانم. غزل غروری٬ کتیبه ای کهن بر تارک میراثی تاریخی یا حتا رایحه ی عطری دل انگیز بر جامه ی مندرس جهان. افق ها در هم آمیخت و.<br />
و ما ملاقاتیم٬ ملاقاتی مجسم پشت پنجره ی معبدی که میعادگاه مرگ و میلاد است. معبدی که در ژرفای دهلیزهای تاریک و خوفناکش گنجی نهان بود٬ و ما آن را یافتیم. ما آن را در یافتیم. در پیوند با &#8230;؟ در پیوندِ «بدون» با. در پیوند. حضوری تاریخمند که آرام از درگاه اتصال می گذرد. در گیسوی کسی که ریسمان رستگاری و رهایی بود آویختم٬ درآویختم٬ آویخته شدم. لابلای نوازش نت ها کلید محبس را از روی چین خوردگی های وجودش درست کردیم. و وقتی می گویم رنگ خاکستری٬ رنگ خاکستری پیرامون٬ پیرامونش زیباترین رنگ دنیاست٬ می خندد. آن هم چه نوازش-خنده ای!<br />
آخر دنیا که می گویند٬ که می گفتند٬ همین جاست. و آخرالزمان همین امروز٬ همین امروزی که ما در آن ایستاده ایم. ما٬ من و اوییم؛ و هم بسیاران دیگری که در ما هست و شما نمی شناسید و ما می شناسیم. همسایه های کوه استسقا می شناسند. هم سایه های کوه استسقا در غرب شیراز٬ هم تشنگی درختان قیطریه٬ هم مضراب های تاری که در چند قدمی خاموش خویش را می گرید٬ هم گره های نی که در امید دمیدن نفس آدمی است. هم گیتاری که او بعدها خواهد نواخت. هم برق جداره ی فلوتی  که الهه ی نازی٬ زمانی حفره ی درونش را پر می کرد. اینجا همان جاست. اما نه همان جایی که فکر می کنی. همان جایی که در کتاب ها نوشته اند. اینجا همان جایی است که بعدها در کتاب ها خواهند نوشت. که بعدها در کتاب ها خواهیم نوشت. دست گشودم تا تنی را دریابم٬ تلاطمی نصیبم شد٬ تندر٬ ترانه٬ تبسمی. حیران بودم. بر معبر مصیبت٬ موج مرگ می لغزید و بر درگاه خاموشی و فراموشی تنهایی استوار ایستاده بود٬ تا من درگشایم و صیدم کند٬ اسیرم کند. اما تنهایی نبود٬ تنهایی بود اما تنهایی عظیم او بود که من می کوشم انکارش کنم٬ فرو ریزمش٬ فرو می ریزمش.<br />
با هم بزرگ شدیم٬ هزاران سال. بزرگم کرد٬ بزرگش کردم. بوسیدمش٬ مرا بوسید. مرا خواهد بوسید٬ یقین دارم.<br />
نخست سخن از عشق نبود و نیست٬ نه در نگاه های غبار آلود٬ نه در کلمات گل آلود. نه در کلمات و نگاه ها که در فاصله ی بین سطرها٬‌ جان کلام نهان است. دیگر آن که سخن از چیز دیگری است؛ نسیمی بر پرده٬ پشت پنجره ای باز در صبحی بهاری که ما در کنار هم بر بلندای برجی خفته ایم. او گمان می کند من خفته ام٬ من گمان می کنم او خفته است٬ اما ما بیداریم٬ چه خوب است که ما بیداریم و در آرزوی دیدار٬ دیداری دوباره٬ هزارباره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=139</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرگیجه</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=133</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=133#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 16:23:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[شب ها، شب ها وقتی که جلوی پنجره می ایستم، شهرِ تاریک با حیله ی چراغ های کوچکش تمام قد مقابلم می ایستد. اتوموبیل های اندکی از خیابان می گذرند. آرامش، آرامشِ خفیفی بر همه جا سایه افکنده است. سیاهی پرده ی هولناکی بر دغدغه های تلخ روز و روزگار تلخ کشیده است. مردمان در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">شب ها، شب ها وقتی که جلوی پنجره می ایستم، شهرِ تاریک با حیله ی چراغ های کوچکش تمام قد مقابلم می ایستد. اتوموبیل های اندکی از خیابان می گذرند. آرامش، آرامشِ خفیفی بر همه جا سایه افکنده است. سیاهی پرده ی هولناکی بر دغدغه های تلخ روز و روزگار تلخ کشیده است. مردمان در بستر خویش در برابرِ دشواری، افقی ایستاده اند (و این خود دیگرگونه معجزتی است.)، جدن خواب می بینند، جدی خواب می بینند، کاملن جدی.<br />
در آن سوی پیاده رو، کورسوی امیدی به چشم می آید. یک سوپرمارکت باز است، به بهای فروش پفکی، قالبی پنیر، شیشه ای نوشابه یا یک بسته سیگار به کسی مثل من&#8230; خواب را بر خود حرام کرده است و این نیز خود یک دلگرمی است. کارکنان بخش فوریت های پزشکی، آتش نشانان (و آتش فشانان نیز) همچو من بیدارند. اما گمان نمی کنم هیچ کدام شان مثل من سرگیجه داشته باشد.<br />
چند صباحی است که یک سرگیجه ی خفیف همدم لحظه هایم شده است. می گویند: از بس کتاب می خوانی، سیگار می کشی و پای کامپیوتر می نشینی. (که مواردی تهی از واقعیت نیست و اگر شب بیداری را هم به این مجموعه اضافه کنیم، کلکسیون کامل می شود.)<br />
رفته ام پیش متخصص مغز و اعصاب، بینایی و شنوایی ام را بررسی می کند. می گوید: هیچ مشکلی نداری، به خاطر فشارهای روحی و عصبی است. از روی ساده دلی (و نیز تخصص پزشکی) می پرسد: ضربه ای به سرت نخورده؟ (می خواهم بگویم: آقای دکتر، به سر شما هم ضربه ای نخورده؟ به سر همه ی ما ضربه ای نخورده؟ اما) می گویم: نه!<br />
برایم یک قرص ضد سرگیجه می نویسد، که ثمربخش است و شب ها مرا در حالت تعلیق داوری (اپوخه ی هوسرلی!)  به خواب می برد.<br />
می گوید: اگر بهتر نشدی دو هفته ی دیگر باز هم بیا. &#8211; باشد، می آیم.<br />
همین امروز خواب دیدم که شیراز گرفتار یک سیلاب شده است، از همه سو آب موج می زد، من بر پشت بام خانه ایستاده بودم. همسایه ها در هول و هراس گرفتار بودند و من به همه لبخند می زدم و می گفتم: بابا این آب ها از کجا آمده است؟ بارانی که نباریده. باور کنید داریم خواب می بینیم. ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. موج ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و ذره ای در اطمینان من تزلزل وارد نمی شد. خواب می بینیم، خواب! در آینده ی یک پندار. از خواب بیدار شدم. شیراز محکم سر جای خویش ایستاده بود، مثل تمام این هزاره ها. چیزی که زودتر از همه به خاطرم آمد برق چشم های تو بود و بعد از آن سرگیجه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=133</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا من را تو خطاب می کنند؟</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=131</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=131#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 00:23:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=131</guid>
		<description><![CDATA[آدم سه پسر داشت (مثل فریدون، ولی نام های شان سلم، تور و ایرج نبود) نام پسرهایش هابیل و قابیل و من بود، (نمی دانم چرا هابیل و قابیل من را تو خطاب می کردند، اسم من که &#8220;من&#8221; بود، شاید &#8220;تو&#8221; هم بود، شاید تو هم بودی). وقتی که قابیل سنگ را بر سر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">آدم سه پسر داشت (مثل فریدون، ولی نام های شان سلم، تور و ایرج نبود) نام پسرهایش هابیل و قابیل و من بود، (نمی دانم چرا هابیل و قابیل من را تو خطاب می کردند، اسم من که &#8220;من&#8221; بود، شاید &#8220;تو&#8221; هم بود، شاید تو هم بودی). وقتی که قابیل سنگ را بر سر هابیل کوفت، من آنجا ایستاده بود، لابلای بوته ها (نگران هم نبود، زیرا هنوز یادش بود که قانون جنگل حاکم است، این روزها چون گاهی مردم یادشان می رود که در جهان قانون جنگل حاکم است، نگران می شوند). دشنامی زشت نیز نثار هابیل کرد. هابیل معنای آن آوا را نمی دانست ولی من و قابیل، من و برادرش قابیل می دانستند.<br />
نخستین کسی که سخن گفت، قابیل بود، جنایتکار نخستین، خون برادر بی زبانش را بر خاک ریخت، شاید اگر من هم مثل هابیل بی زبان بود، کشته می شد، ولی نه، من زبان داشت، زبان دراز بود. کلمه را از قابیل آموخت. کلمات زشت و زیبا، کلمات زشت را به &#8220;من&#8221; یا همان &#8220;تو&#8221; می گفت. و کلمات زیبا را به او می گفت. ضمیر زاده شده بود. ضمیر من؛ تو و او، ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخودآگاه، ضمیر فاعلی، ضمیر مفعولی و مهمتر از همه ضمیر ملکی.<br />
از همان روزها &#8220;من&#8221; فهمید که باید کلمات زشت را تحمل کند، ولی &#8220;تو&#8221; نفهمید. نمی دانم چرا؟ از همان روز &#8220;من&#8221; از &#8220;تو&#8221; جدا شد و آن روز ابتدای ویرانی بود (فروغ می گوید باد هم می وزید؛ اما من درست یادم نیست.)<br />
از همان روزها من فهمیدم که باید کلمات زشت را تحمل کنم، ولی تو نفهمیدی و می دانم که چرا نفهمیدی و می دانم که چرا قابیل از او می ترسید. او نبود، و قابیل مثل فرزندانش از اویی که نیست می ترسند، ، آن هایی که هستند &#8211; مثل من، تو و هابیل- ترس ندارند، ولی من و تو از چیزهایی که نیستند نمی ترسیم. من و تو از چیزهایی که هستند می ترسیم، آنان از چیزهایی که نیستند، می ترسند. چیزی که این میان اهمیت دارد، ترس است. همه ی ما می ترسیم، پس مثل هم هستیم. مثل همه ی فرزندان آدم.<br />
گهگاهی خیال شان راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنند، شاید چیزهایی که نیستند، اصلن نباشند. گهگاهی خیال ما نیز راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنیم، شاید چیزهایی که نیستند، اندکی باشند.<br />
هابیل سکوت کرد، چون کار دیگری بلد نبود. سکوت کرد و در سکوت مرد، برادرم قابیل نخستین کسی بود که دروغ گفت، نخستین کسی بود که عشق ورزید، نخستین قاتل جهان. نخستین حیوانی که سخن گفت و من همه ی این کارها را از برادر بزرگم آموختم.<br />
در نخستین زمستان، بدون شعر بدون موسیقی در شکاف غارها نمی دانی اجداد ما چقدر لرزیدند. درست یادم است که چیزی کم بود، چیزی که نبودنش احساس می شد، چیزی که نمی دانستیم چیست، ولی می دانستیم که نیست.<br />
از آن سرما تا انجماد امروز، راه درازی پیموده ام، چیزهای زیادی را آموخته ام، ولی هرگز نفهمیدم که چرا &#8220;من&#8221; را، &#8220;تو&#8221;خطاب می کنند. شاید می خواهند همیشه هم نگران &#8220;من&#8221; باشم، هم نگران &#8220;تو&#8221;. ولی اینقدر مهربان نیستند. می خواهند مرز مبهم میان من و تو همیشه مبهم بماند تا &#8230;</p>
<p style="text-align: justify">پی نوشت:</p>
<p style="text-align: justify">فلسفه سیاسی چیزی نیست مگر به کار بستن علم اخلاق در مورد جامعه.</p>
<p style="text-align: justify">آدم فیلم های قدیمی را که نگاه می کند -با کیفیت بد و سیاه سفید- گمان می کند که دنیا آن روزها همین رنگ بوده است. (نبوده است؟)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=131</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیالون</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=130</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=130#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 18:22:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=130</guid>
		<description><![CDATA[منبع: درویشیان علی اشرف. چهار کتاب. نشر تاخ. چاپ اول. ۱۳۷۸٫ ص ۹۳
&#160;
شب ها دایی موسی کتاب کهنه اش را می آورد، عینک بادامی و شکسته اش را می زد و با گریه شروع می کرد به خواندن.
بی بی &#8211; که مادربزرگمان بود- و بابا هم گریه می کردند. عمو پیره که شوهر بی بی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify">منبع: درویشیان علی اشرف. چهار کتاب. نشر تاخ. چاپ اول. ۱۳۷۸٫ ص ۹۳</p>
<p style="text-align: justify">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify">شب ها دایی موسی کتاب کهنه اش را می آورد، عینک بادامی و شکسته اش را می زد و با گریه شروع می کرد به خواندن.<br />
بی بی &#8211; که مادربزرگمان بود- و بابا هم گریه می کردند. عمو پیره که شوهر بی بی بود و همیشه نماز می خواند همان طور سر نماز گریه می کرد و اشک از روی ریش سفیدش می چکید. هرکس گریه نمی کرد بابا با مشت می کوبید به کله اش، اما به دایی موسی و بی بی و عمو پیره نمی زد. شاید به خاطر اینکه آن ها خوب گریه می کردند. شاید هم از آن ها می ترسید.<br />
ساعت به ساعت صاحبخانه ی پیر می آمد و به اتاق ما سر می کشید. اصلا به همه ی اتاق ها سر می کشید. وقتی او می آمد همه ی ما خوب گریه می کردیم. بابام گفته بود، تا صاحبخانه خوشش بیاید و برای کرایه خانه های عقب مانده فشار نیاورد.<br />
از بس بابا می زد تو سر ننه، زیر چشم های ننه کبود شده بود.<br />
میان کتاب اسم اکبر و اصغر هم بود. وقتی اسم اکبر و اصغر می آمد،  اکبر و اصغر ناگهان گریه را می بریدند و ماتشان می برد. با وحشت به دهان دایی موسی خیره می شدند، ولی مشت بابا آن ها را به خود می آورد تا گریه کنند.<br />
میان کتاب همه اش کشت و کشتار بود ظلم بود آتش سوزی بود گریه و زاری خواهرها و برادرها بود گریه کار همیشه ی ما بود موقع عزاداری عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.<br />
<span id="more-130"></span>بعضی وقت ها اکبر و اصغر خوب گریه می کردند و آن شب هایی بود که رفوزه شده بودند. بابا خوشش می آمد و با خشم و با چشم های قرمزش به من غره می رفت و می گفت:<br />
«درد و بلای این ها بخوره طوق سرت. چرا گریه نمی کنی آخه حرام لقمه؟»<br />
من با خودم می گفتم: «آخه من قبول شدم.»<br />
عمو پیره می گفت:<br />
«لابد تو فکر سیمنماس. سیمنما گریه از یاد مردم برده. خر دجال همینه به خدا.»<br />
توی کتاب اسم امام حسین بود. من همیشه وقتی اسم امام حسین می آمد از ته دل گریه می کردم. دلم می خواست شمشیری داشتم و دشمنان امام حسین را می کشتم. قلبم فشرده می شد و غصه ام می گرفت و یاد یار محمد می افتادم که یک روز عده ای به سرش ریختند و او با آنها گلاویز شد. کتاب هایش میان گل و لای افتاد و پخش و پلا شد.<br />
خون از گوشش بیرون زد و او را بردند. بابا و دایی موسی هم بودن، اما هیچ نگفتند. حتی عمو رجب بقال هم که روزهای عاشورا می شد علم کش دسته، هیچ نگفت. من از ترس خودم را پشت آن ها قایم کردم.<br />
شب که همه خسته می شدیم. می رفتم و هر کدام گوشه ای می خوابیدیم. بابا در خواب هم گریه می کرد.<br />
*<br />
هفته ای یک ساعت سرود داشتیم. معلم سرود که می آمد، ویلون را از میان آستر پالتوش که مثل جیب درست کرده بود، در می آورد. ویلون را می زد، ولی ناگهان می رفت میان آهنگ های غمناک. همیشه این کارش بود. یک شیشه ی عرق میان آستر طرف راست پالتوش بود. وسط های زنگ، می رفت توی مستراح و می خورد. تا می رفت، ما سر و صدا می کردیم. هرکس نصفه تیغی داشت در لبه ی نیمکت فرو می کرد و صدای ژرررر و ویزویز بلند می شد.<br />
معلم سرود که با چشم های سرخ می آمد، همه ساکت می شدیم، می گفت: «توی این کلاست عده ای حمال زاده هستن که سر و صدا می کنن.»<br />
اما ناگهان از گفته ی خود پشیمان می شد و با عجله می گفت: «ولی البته عده ای هم آقا زاده هستن که سر و صدا نمی کنن و همیشه آرامن.»<br />
ویلون را می گذاشت زیر چانه اش و آرام آرشه را می کشید. ما سراپا گوش می شدیم. می زد و می زد تا اشک هایش جاری می شد. آن وقت ویلون را می گذاشت میان آستر پالتوش. راهش را می کشید و می رفت و کلاس پر از ژرژر و ویزویز می شد.<br />
مبصر کلاس هم بینی خود را با دو انگشت می گرفت و با مداد روی آن می کشید و از خودش صدای ویلون در می آورد. قیامت می شد.<br />
شب ها خواب ویلون می دیدم. چه آهنگ های خوبی می زدم. ولی صبح که بلند می شدم، می دیدم جیک جیک گنجشک ها و ویزویز سماور است که به خوابم آمده. با میخ و چوب و چند تا سیم چیزی درست کردم و دور از چشم اهل خانه، مشغول تمرین شدم ولی نشد. اکبر واصغر را هم پختم. بنا شد پول هایمان را جمع کنیم. بعد چون عجله داشتیم و پولمان کم بود، دزدی هم کردیم. هر چه می خواستیم بخریم از پولش بر می داشتیم. یک مرتبه اکبر به جای سه قران، دو قران نفت خریده بود و به اندازه ی یک قران میان بطری شاشیده بود. ننه که نفت رو اتوی پریموس کرد، هر چه کبریت زد روشن نشد؛ با غرولند گفت: «پدر سگای بی دین توی نفت هم آب می ریزن.»<br />
از پول شمع سقاخانه هم برداشتیم. چوبدستی صاحبخانه را هم دزدکی فروختیم. تا شد پول یک ویولون نمیدار و پوسیده.<br />
*<br />
ننه میان حیاط رخت می شست. جمعه بود. عمو پیره کنار دیوار زیر آفتاب پاییزی نشسته بود. بی بی جوراب کهنه اش را رکابی می کرد؛ زیرا فقط ساقه اش مانده بود. همسایه های دیگر هم هرکدام گوشه ای نشسته بودند و گپ می زدند.<br />
رفتم میان اتاق. یواشکی چادر نماز ننه را بر داشتم. بردم بیرون و از خانه ی یکی از بچه ها ویلون را برداشتم و در چادر پیچیدم و به خانه آوردم. گذاشتم میان جعبه ی کتاب هایم، و رویش را با کتاب پوشاندم.<br />
به نوبت با اکبر و اصغر، نزدیک در اتاق کشیک می دادیم و هر وقت کسی نبود، می رفتیم و سرمان را می کردیم توی جعبه و با انگشت به سیم ها می زدیم و &#8211; بننن گ &#8211;  صدا می کرد. چقدر خوشحالی می کردیم! اگر یکی از ما دوباره انگشت می زد، می گرفتیم و کتکش می زدیم.<br />
*<br />
دایی موسی کتاب می خواند. عمو پیره منقل را بغل کرده بود. بی بی گوشه ی چادرش فین می کرد. من و اکبر و اصغر دور چراغ گردسوز نشسته بودیم. بابا هم نزدیک نشسته بود. هر وقت دایی مثلا می خواند که «شمشیر زد به فرق آن ملعون.» بابا مشتش را برای ما آماده می کرد. اوهو اوهوی گریه بود و مف مف اصغر.<br />
ساکت شدیم که چای بخوریم. عمو پیره بعضی وقت ها مساله ای مطرح می کرد. آن شب هم دستی به ریشش کشید. کوزه آب کنار اتاق را نشان داد و گفت: «فرض کنین که دست من نجسه. اگر به بیرون این کوزه دست بکشم آب توش نجس می شه یا نه؟!»<br />
همه در فکر فرو رفتیم. اکبر چنان قیافه ای گرفته بود که می گفتی می خواهد مساله حوض سه فواره و چهار زیرآب را حل کند. همه ساکت بودیم. از فرصت استفاده کردم و آهسته دستم را توی جعبه کردم که کتابی بیرون بیاورم. ولی ناگهان:<br />
-بن ن ن گ، درین ن ن گ &#8230;<br />
همه متوجه من شدند.<br />
بابا گفت: «چه بود او؟!»<br />
عمو پیره گفت:<br />
«صدای کفر آمد.»<br />
بی بی گفت: «بدبخت و آواره شدیم.»<br />
دایی موسی عینکش را برداشت و گفت:<br />
«صدای چه بود؟!»<br />
ننه با دلواپسی گفت:<br />
«یا امام حسین!»<br />
عمو پیره دل از منقل کند و بلند شد. رنگم پریده بود. اکبر و اصغر  می لرزیدند. همه دورم جمع شدند. عمو پیره نزدیک جعبه آمد. همه گردن کشیده بودند. عمو پیره یواش در جعبه را باز کرد. همه با هم گفتند: «بیاااالوون!!!»<br />
عمو پیره می خواست بیرون بیاورد ولی پشیمان به من گفت:<br />
«بیارش بیرون. بیارش بیرون دِ لوطی. قرتی سرخاب مال.»<br />
مثل نعش یک عزیز بیرونش آوردم. روی دست هایم بود. آستین بابا به سیم هایش خورد: «درین ن ن گ.»<br />
عمو پیره گفت:<br />
«یواش بیچاره شدیم. فرشته ها همه از دور بالابان (پشت بام) فرار کردن.»<br />
بابا گفت: «نانمان برید.»<br />
دایی موسی گفت: «خودمان شدیم اسباب بدبختی خودمان.»<br />
بی بی گفت: «موریچه خودش خاک می کنه تو سر خودش.»<br />
ننه رو کرد به من و در حالی که دماغش از ترس تیر کشیده بود، با دلسوزی گفت:<br />
«روله(فرزند) این مایه ی شر، چه بود آوردین خونه؟»<br />
سر و صدا بالا گرفته بود. ناگهان عمو پیره گفت:<br />
«هس س س. اگه صاحبخانه بویی ببره، فردا جل و پلاسمان تو کوچه س. یه طوری باید سر به نیستش کرد.»<br />
صبح زود عمو پیره ویلون را زد زیر عباش و آرشه را کرد میان آستینش. و از خانه بیرون زد. آن شب همه مان کتک خوردیم. زیر چشمم به اندازه ی یک گردو سبز شده بود. اکبر و اصغر هم همین طور. اصغر تا صبح دو بار خون دماغ شد.<br />
ننه هم از بابا کتک خورد و تا چند ماه حمام نرفت تا مبادا زن های همسایه لکه های سیاه روی بدنش را ببینند.<br />
جعبه خالی بود. چهره ی رنگ پریده ی ننه خجالتم می دادم. سماور حلبی وزوز می کرد. ننه چای ریخت و ما مثل سه تا بچه گربه ی کتک خورده، دور سفره نشستیم.<br />
عمو پیره ویلون را برد. اما من همه اش در فکر ویلون دیگر بودم.</p>
<p style="text-align: justify">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=130</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه یک نظریه تلفیقی درست کنیم؟</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=128</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=128#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 22:59:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=128</guid>
		<description><![CDATA[وسایل و مواد لازم:
یک &#8211; آثار مارکس، دورکیم و پارسونز &#8230;
دو &#8211; آثار وبر، زیمل، هربرت مید و هورتون کولی &#8230;
سه- تعدادی دانشجوی جامعه شناسی
دستورالعمل:
در بخش نخست، صد صفحه از آثار متفکران دسته ی اول صحبت می کنید؛ در میان بحث لابلای تعاریف و تیکه پاره کردن تعارفات این نقد فخیمانه را نیز لحاظ می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">وسایل و مواد لازم:<br />
یک &#8211; آثار مارکس، دورکیم و پارسونز &#8230;<br />
دو &#8211; آثار وبر، زیمل، هربرت مید و هورتون کولی &#8230;<br />
سه- تعدادی دانشجوی جامعه شناسی<br />
دستورالعمل:<br />
در بخش نخست، صد صفحه از آثار متفکران دسته ی اول صحبت می کنید؛ در میان بحث لابلای تعاریف و تیکه پاره کردن تعارفات این نقد فخیمانه را نیز لحاظ می کنید که آری انسان ها در هر لحظه جهان و ارتباطات اجتماعی خویش را تولید می کنند و همیشه در چنبره ی ساختارها و نظام ها گرفتار نیستند. در هر پارگراف یک بار این معنا را به زبان های مختلف بیان می کنید. تا جایی که خواننده دچار خشم شود، ولی نه در آن حد که کتاب را به گوشه ای پرتاب کند.<br />
در ادامه ی بحث و در صد صفحه ی دوم به سراغ متفکران دسته ی دوم می روید. از دانش دایره المعارفی وبر می گویید. از شیوه ی عالی تدریس مید نکاتی را بر می شمارید و یکی دو بار هم می گویید که کتاب مید را از روی درس هایی که سر کلاس ارائه کرده است جمع آوری کرده اند. بد نیست قدری هم از هارولد گارفینکل سخن بگویید و خوشمزگی های مستتر در آزمایش های نقض کننده را برای تغییر ذائقه خواننده شرح دهید. ترجیع بند کلامتان در این صد صفحه باید این باشد که انسان در هر لحظه جهان و روابط اجتماعی خود را می سازند ولی در این کارکاملا مستقل نیستند و تحت فشار ساختارها و نظام قرار دارند. [مطابق ضرب المثلی قدیمی یکی به نعل می کوبید یکی به میخ.] این معنا را در هر پارگراف یک بار تکرار می کنید تا جایی که خواننده دلزده و خشمگین شود ولی نه تا آن حدی که کتاب را به سویی پرتاب کند.<br />
<img src="http://ghaflat.com/wp-includes/js/tinymce/themes/advanced/images/spacer.gif" alt="More..." title="More..." class="mce_plugin_wordpress_more" name="mce_plugin_wordpress_more" width="100%" height="10">تا اینجا خوب پیش رفته ایم و نیمی از کار را انجام داده ایم. اکنون باید به یک بحث تاریخی بپردازیم. از یونان باستان شروع می کنیم. از افلاطون و ارسطو می گوییم. نگاهی کوتاه به قرون وسطا و اندیشه های سنت آگوستین و ابن خلدون می اندازیم. به دکارت و تولد سوژه می رسیم و پس از آن قدری از کانت می گوییم و اینکه وی چگونه می خواست تجربه گرایی و عقل گرایی را تلفیق! کند. پس از کانت به هگل می رسیم. هگل را باید دو دستی بچسبید. تا جای ممکن از کلمه ی دیالکتیک استفاده کنید. کمی از تاثیر هگل بر مارکس بگویید. برخی از جمله ها را با این عبارت آغاز کنید: همانگونه که مارکس در تزهای فوئرباخ می گوید&#8230; یا مثلا: مارکس در نامه ای به انگلس بر این نکته تاکید می کند که .. مدام از سوبژکتویسم و ابژکتویسم حرف بزنید و آرام آرام فضا را برای معرفی دو واژه ساختار و عاملیت (agency) آماده کنید.<br />
تا کنون ۳۰۰ صفحه نوشته اید و آن بخت برگشته ای که تا اینجا همراه شما بوده و این نوشته ها را خوانده است، یقینا صد صفحه ی آخر را هم می خواند.<br />
در این صد صفحه همچون صفحات قبل قرار نیست حرف خاصی بزنید. همان چیزهایی را که قبلا گفته اید باز هم تکرار کنید و به نوشته های معتبر جامعه شناسان ارجاع دهید. از گیدنز و بوردیو و هابرماس نام ببرید و سعی کنید مرزهایی خیالی میان حرف های ایشان و خودتان ایجاد کنید.<br />
فراموش نکنید که بگویید در دهه ی هشتاد گیدنز کسانی را که به نظریه پردازی اشتغال داشتند مسخره می کرد ولی یک دهه بعد خودش نظریه پرداز شد. یا می توانید پیچیدگی و گنگ بودن نوشته های بوردیو را با نقل قول هایی از وی نشان دهید.<br />
ادویه جات:<br />
در خلال متن می توانید متلک هایی به نظام سرمایه داری بگویید تا دل مکتب فرانکفورتی ها خنک شود و برای اینکه مذهبی ها دلشان نگیرد، زدن چند کشیده به صورت مارکس ضرری ندارد. با این کار نشان داده اید که طرفدار سرمایه داری نیستید و در ضمن همنشین مارکس هم نیستید. متفکری ناب و نخبه هستید که چنین نظریه ی تلفیقی را به جهان اندیشه ارائه کرده است.<br />
نکته ی دیگر بکار بردن الزامی اصطلاحات و عباراتی از قبیل: بازنمودهای دیالکتیکی، دیدگاه های فراتجربی، نقاط افتراق هرمنوتیک استعلایی و رئالیسم انتقادی &#8230; می باشد که می تواند تعداد زیادی از مخاطبان چموش را هم به تله بیندازد.مطمئن باشید که هیچ کس یقه ی شما را نخواهد گرفت که تمام حرف شما یک جمله است: انسان ها تاریخ را می سازند اما نه آنگونه که خود می خواهند.</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">در آخر شما می مانید که صفت نظریه پرداز به اسم تان افزوده شده است و ما دانشجویان مظلوم جامعه شناسی که باید صد صفحه بخوانیم تا یک سطر حرف تازه ببینیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=128</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اندر مصایب مرد بودن و انسان بودن ِ هم هنگام</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=127</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=127#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 22:35:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=127</guid>
		<description><![CDATA[اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ نور خیره کننده ی عقل و علم بود. روزگاری که توپ خانه ی آسمان کوب این سه تن، مسلسل این مثلث هراس، حیرت و حسرت، هنوز سینه ی سپهر و قلب ما ساده دلان را نشانه نرفته بود.<br />
اگر دست خودم بود، دلم می خواست نام هیچ کدام از غول های آلمان و فرانسه را نمی شنیدم. اگر دست خودم بود با افلاطون و ارسطو سرگرم می شدم و مثل میرداماد هم ارسطویی می شدم و هم افلاطونی و به هیچ کسی هم بر نمی خورد.<br />
باری، حیات در دوران تاریکی که فلسفه مرده است، به مرگ شباهت بیشتری دارد تا به زندگی. روزگار سلطه ی نظریه هاست. و متاسفانه ما به درستی آگاه شده ایم که چشم انداز ما تنها یکی از بی نهایت دریچه ای است که بر جهان گشوده است. اما تو از کدام دریچه به تماشای این برهوت نشسته ای؟ ظالمی یا مظلوم؟<br />
ظالم و مظلوم هیچکدام نمی توانند، لایق کلمه ی انسان باشند. اما فراسوی این رابطه ی مبتنی بر استثمار چیست؟ از درون تاریکی دوچندانی سخن می گویم که همه ی ما در آن اسیریم: نخست ظلمات جهان مردسالار، و دیگر ظلمات و خلائی که اندیشه های خارج از چارچوب اندیشه های مردسالار در آن زندگی می کنند. واقعیت چیست؟ زن چیست؟ مرد چیست؟ احساسات ما که در مرداب متعفن این دنیا ریشه دوانده اند، چگونه می تواند به جای گنداب، شهد برای شاخساران ما سوغات آورند؟<br />
فرض کنیم روزگاری اثبات شود که اساسا مرد و زن با هم متفاوتند و مردها در تمام وجوه بر زن ها برتری دارند. تکلیف ما در آن زمان چیست؟ باید بر روح آن اهل معرفت، آخرین حکیم از سلسله ی حکمای بزرگ، درود بفرستیم که با بصیرتی هولناک هنگام بیان احکام، طبقه بندی چندش آورش را لحاظ می کرد و می نگاشت: الرجال&#8230;.. من النساء و الحیوانات &#8230;<br />
آوردگاه اصلی درون ماست، درون ما مردهایی که ناچاریم نقش ظالم را بازی کنیم، که اگر این چنین نباشیم مرد نیستیم، انسان نیستیم. که اگر&#8230; پس کیستی؟ نه مرد، نه زن، در بهترین حالت: مخنثی والاتبار! شاید هم از اعقاب و اخلاف جان استوارت میل&#8230;<br />
شما ای مردان خردمند کیستید؟ برده دارانی دلسوز؟ یکه سالارانی رحیم؟ هیولاهایی جذاب و دلربا؟ آری، &#8220;نیشخندها لبان تازه تری می جویند و چندان که از جست و جوی بی حاصل باز می مانند به لبان ما باز می آیند.&#8221;<br />
جهنم موعود آغاز گشته است، در درون ما. کاش کسی به غمگساری ما بر می خاست! برای هویتی که نیست. برای بودنی که دوستش ندارم، برای بودنی که با دستان لعنت بار نابرابری و برتری من بر تو، برتری مرد بر زن شکل گرفت. و ذهنیتی دیگرگونه که در گوشش خطبه های خوف می خواندند، و چشمانش مسحور کلمات فرزانگان زمین بود.<br />
می خواهیم این نقش جانفرسا و انسان سوز را رها کنیم، اما در کدامین جهان و به کدامین بها؟ کجایند بازیگرانی که در اجرای این تراژدی ما را یاری رسانند؟ کجایند بازیگرانی که بر روی صحنه در اوج داستان ناگهان زمام اختیار از کف ندهند و قهقهه ای رندانه سر ندهند و فریاد بر نیاورند که: مگر زن بودن و مرد بودن غیر از آنچه همیشه بوده است، چه چیزی می تواند باشد؟<br />
هر اتفاقی روی دهد، مهم نیست. اگر انسان نبودم، اگر در انتها شکست خوردم دست کم، چهره ی انسان را برای لحظه ای، (کدام لحظه؟ بگذریم!) دیده ام و این تصویر هوش ربا را لابلای زخم های دلم برای آیندگان نگاه می دارم. شاید کسی، کودکی در گنجه ی ما مردگان ِ فردا، قرابت این تصویر را با رویاهای گمشده اش دریافت و جهان دیگرگونه ای ساخت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=127</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آگهی های ترحیم و صراحتِ یک ضمناً</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=126</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=126#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 21:12:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=126</guid>
		<description><![CDATA[یکی از دلچسب ترین سرگرمی های دنیا، خواندن آگهی های ترحیم است.
تویه شهری که در دوره ی کارشناسی ارشد دانشجو بودم، محتویات این آگهی ها بسیار جذاب بود، این که مثلن در آگهی ترحیم، ده ها نام و نام خانوادگی ذکر می شد. که مرحوم مغفور پسر دایی فلان دکتر، یا شوهر خاله ی فلان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">یکی از دلچسب ترین سرگرمی های دنیا، خواندن آگهی های ترحیم است.<br />
تویه شهری که در دوره ی کارشناسی ارشد دانشجو بودم، محتویات این آگهی ها بسیار جذاب بود، این که مثلن در آگهی ترحیم، ده ها نام و نام خانوادگی ذکر می شد. که مرحوم مغفور پسر دایی فلان دکتر، یا شوهر خاله ی فلان حاج آقا بوده است. (معلوم نیست حالا هدف از این شجره نامه ها چیه: مثلن اقوامِ مرحوم، آدم های کله گنده ای هستن، پس مرحوم آدم کله گنده ای بوده؟ یا اینکه مرحوم با اینکه خودش آدم مهمی نبوده ولی مرگش آدم های مهمی را داغدار کرده؟ بگذریم) آگهی هایی که مرگ زن ها را اعلام می کرد با آن کلمه ی &#8220;متعلقه&#8221; بیشتر از باقی آگهی ها، دلبری می کرد: متعلقه ی مهندس ناصر&#8230;<br />
اما از این ویژگی ها که در هر نقطه ی کشور به شکلی خود را هویدا می کند اگر بگذریم، به مسائلی که در همه ی این آگهی ها مطرح می شود، می رسیم.<br />
ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم &#8230; روز درگذشت خانم / آقا، در روز &#8230; ساعت &#8230; در مکان &#8230; برگزار می گردد. حضور شما سبب&#8230;<br />
بعد هم یکی دو بیت شعر بی مزه و بی معنی، با غلط های تایپی، مثلن کلمه ی &#8220;مرهم&#8221; را عموما &#8220;مرحم&#8221; می نویسند. که ای پدر، ای مادر، ای جوان ناکام (که خوشبختانه کمیاب شده است)، تو چقدر با حال بودی، چقدر دمت گرم بود (البته معلوم نیست تا هفته ی قبل که این مرحوم، هنوز نامرحوم بوده، کسی به اش اصلن محل می ذاشته یا نه؟؟) و حالا که رفتی پدر صاحب بچه مون در اومد از بس که گریه کردیم. (واقعی یا غیر واقعی اش مساله ی مهمی نیست، که مثلا خود من بارها در مراسم مرحومان مذکر دیده ام، که وقتی یک آدم مهم یا یکی از نزدیکان متوفا، مثلا خواهر یا برادر مرحوم وارد مجلس یا جلسه می شود، همسر یا دختران مرحوم ناگهان هنگامه بر پا می کنند. -تحلیل این کنش ها و واکنش ها خود حدیث دلکشی است.- )<br />
اما جمله ای که در انتهای تمام آگهی ها بدون استثنا عشوه گری می کند، چنین است:<br />
&#8220;ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.&#8221;<br />
ضمناً نه، صریحاً قربون این &#8220;ضمناً&#8221; برم. خوب شد که این جمله رو نوشتی، و الا زن ها ممکن بود فکر کنند، مجلس زنانه در زمانی دیگر و در مکانی دیگر برگزار می گردد.<br />
اندیشه مردسالار که هیچ گوشه و کناری را بی نصیب نگذاشته، از خیر این یکی هم نگذشته و وسط مرده کشی و تشیع جنازه هم ول کن ماجرا نیست که بابا، در هر صد هزار تا آگهی فوت، پایین  نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه تاش نوشته، <strong>&#8220;ضمنا مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.&#8221;</strong><br />
اگه مشکل تو آگهی دهنده ی محترم، -یا در واقع سنتی که شکل آگهی ها را از چند دهه ی گذشته تعیین کرده- اینه که اطلاع بدی. جمله های بدرد بخور بنویس. اگه تویه همه ی قصه ای که گفتی:  &#8220;<strong>ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم &#8230; روز درگذشت خانم / آقا، در روز &#8230; ساعت &#8230; در مکان &#8230; برگزار می گردد. حضور شما سروران گرامی سبب&#8230;</strong>&#8221; منظورت از سروران، آقایان هست، چرا می ترسی؟؟ خب راحت باش، اون بالا همه جا بنویس: آقایان گرامی، آخرش هم بنویس: <strong>&#8220;آقایان گرامی می توانند متعلقات شان را هم بیاورند.&#8221; </strong><br />
ولی مردسالاری حقه بازتر از این حرفاس. با این کلک حرفش رو در لفافه می زنه و به همین راحتی و با بسیاری ترفندهای ساده تر و ابکی تر از این، ته ته کله ی همه ی ماها بذر می پاشه و جوونه می زنه. تا وقتی ناخودآگاه بین هویت انسانی زن ها و مردها فرق می ذاریم، از خودمون شگفت زده بشیم و بگیم: <strong>عجب! من که اینجوری فکر نمی کردم، پس چرا اینجوری رفتار کردم؟</strong><br />
و در آخر توصیه ای به کلیه بازماندگان محترم خودم: اگه دیدم در آگهی ترحیم من، این جمله ی &#8220;ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.&#8221;  چاپ شده. از قبر می آم بیرون، اونوقت می دونم باهاتون چکار کنم!</p>
<p align="justify">دی ماه هشتاد و هفت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=126</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غزه</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=125</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=125#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 09:27:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=125</guid>
		<description><![CDATA[دستی در یک کجای جهان، دیو ظلمت را، در گهواره می جنباند.
دستی در یک کجای جهان، تازیانه ی ظلم را، بر گرده ی محرومی، فرو می نشاند.
دستی در یک کجای جهان، بر اندام تازه عروسی، رخت عزا می پوشاند.
ترانه ئی دیگر بخوان!
دستی در یک کجای جهان، خرمن امیدی را بر باد می سپارد.
اما غزه می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دستی در یک کجای جهان، دیو ظلمت را، در گهواره می جنباند.</p>
<p>دستی در یک کجای جهان، تازیانه ی ظلم را، بر گرده ی محرومی، فرو می نشاند.</p>
<p>دستی در یک کجای جهان، بر اندام تازه عروسی، رخت عزا می پوشاند.</p>
<p>ترانه ئی دیگر بخوان!</p>
<p>دستی در یک کجای جهان، خرمن امیدی را بر باد می سپارد.</p>
<p>اما غزه می ماند. غزه زنده می ماند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=125</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما و یلدا</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=123</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=123#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 22:34:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=123</guid>
		<description><![CDATA[چشات رو ببند می‌خوام یه چیزی به‌ات نشون بدم&#8230; (یعنی می‌خوام تو رو شگفت زده کنم.) کاش می‌شد گفت: گوشات را ببند می‌خوام یه چیزی به‌ات بگم. چطوری می‌شه یه نفر رو با صدا، با کلمه شگفت زده کرد؟ شگفت آنکه حیرت‌انگیزترین جمله‌ها در جهان، بسوده‌ترین و دست‌مالی شده ترین جملات است. می‌خواستم بگویم دوستت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">چشات رو ببند می‌خوام یه چیزی به‌ات نشون بدم&#8230; (یعنی می‌خوام تو رو شگفت زده کنم.) کاش می‌شد گفت: گوشات را ببند می‌خوام یه چیزی به‌ات بگم. چطوری می‌شه یه نفر رو با صدا، با کلمه شگفت زده کرد؟ شگفت آنکه حیرت‌انگیزترین جمله‌ها در جهان، بسوده‌ترین و دست‌مالی شده ترین جملات است. می‌خواستم بگویم دوستت دارم. می‌خوام بگم دوست دارم.<br />
کاش روی یه سیاره‌ای زندگی می‌کردیم که &#8220;دوست دارم&#8221; معادل &#8220;می‌خوام باهات سکس داشته باشم.&#8221; نبود. کاش تنها دلیل عاشقی رابطه‌ی جنسی نبود. کاش در جهانی زندگی می‌کردیم که نیرنگ جای استعاره و تشبیه را نگرفته بود. کاش من / ما تویه این زمین تویه حصار این فرهنگ ملی و جهانی بزرگ نشده بودیم، اسیر نشده بودیم.<br />
کاش من بودم و تو و تاریکی مهربون شب، تاریکی سرد شبی که صداقت دارد. لخت و برهنه واقعیت‌اش را بیان می‌کند و از کسی ترسی ندارد. کاش من بودم و تو و خورشیدی که می‌دونیم یه جایی قایم شده، کاش من بودم و تو و هدایت، که برامون تار بزنه، نی بزنه، سه تار بزنه&#8230; تویه چشمات خیره می‌شدم و ته چشمات یه جایی که هیچ کس نیست تو رو احساس می‌کردم. تو رو درک می‌کردم. کاش کنارم بودی تا با همون یه آهنگی، که با فلوت می‌تونم بزنم، گوش‌هات رو پر می‌کردم. برات الهه‌ی ناز می‌زدم. الهه‌ی ناز &#8230;.</p>
<p align="justify"> کاش شب یلدا به جز خوردن هندوانه، معنای دیگری هم داشت.</p>
<p align="justify"><img src="http://www.persianadmins.com/temppic/yalda.jpg" width="476" align="middle" height="357" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=123</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چطوری می‌شود رفت دوبلین؟</title>
		<link>http://ghaflat.com/?p=122</link>
		<comments>http://ghaflat.com/?p=122#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 01:21:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehdi Shahvali</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ghaflat.com/?p=122</guid>
		<description><![CDATA[لطیفه‌ای ایرلندی هست که می‌گوید راننده‌ای از عابری می‌پرسد: «از این جا چطوری می‌شود رفت دوبلین؟» و او در جواب می‌گوید: «اگر می‌خواستم بروم دوبلین، از این جا شروع نمی‌کردم.»
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">لطیفه‌ای ایرلندی هست که می‌گوید راننده‌ای از عابری می‌پرسد: «از این جا چطوری می‌شود رفت دوبلین؟» و او در جواب می‌گوید: «اگر می‌خواستم بروم دوبلین، از این جا شروع نمی‌کردم.»</p>
<p align="right"> <img src="http://ghaflat.com/images/next-icon.jpg" width="48" align="right" height="48" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ghaflat.com/?feed=rss2&amp;p=122</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
