پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

دسته بندی: ادبیات

آدم سه پسر داشت (مثل فریدون، ولی نام های شان سلم، تور و ایرج نبود) نام پسرهایش هابیل و قابیل و من بود، (نمی دانم چرا هابیل و قابیل من را تو خطاب می کردند، اسم من که “من” بود، شاید “تو” هم بود، شاید تو هم بودی). وقتی که قابیل سنگ را بر سر هابیل کوفت، من آنجا ایستاده بود، لابلای بوته ها (نگران هم نبود، زیرا هنوز یادش بود که قانون جنگل حاکم است، این روزها چون گاهی مردم یادشان می رود که در جهان قانون جنگل حاکم است، نگران می شوند). دشنامی زشت نیز نثار هابیل کرد. هابیل معنای آن آوا را نمی دانست ولی من و قابیل، من و برادرش قابیل می دانستند.
نخستین کسی که سخن گفت، قابیل بود، جنایتکار نخستین، خون برادر بی زبانش را بر خاک ریخت، شاید اگر من هم مثل هابیل بی زبان بود، کشته می شد، ولی نه، من زبان داشت، زبان دراز بود. کلمه را از قابیل آموخت. کلمات زشت و زیبا، کلمات زشت را به “من” یا همان “تو” می گفت. و کلمات زیبا را به او می گفت. ضمیر زاده شده بود. ضمیر من؛ تو و او، ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخودآگاه، ضمیر فاعلی، ضمیر مفعولی و مهمتر از همه ضمیر ملکی.
از همان روزها “من” فهمید که باید کلمات زشت را تحمل کند، ولی “تو” نفهمید. نمی دانم چرا؟ از همان روز “من” از “تو” جدا شد و آن روز ابتدای ویرانی بود (فروغ می گوید باد هم می وزید؛ اما من درست یادم نیست.)
از همان روزها من فهمیدم که باید کلمات زشت را تحمل کنم، ولی تو نفهمیدی و می دانم که چرا نفهمیدی و می دانم که چرا قابیل از او می ترسید. او نبود، و قابیل مثل فرزندانش از اویی که نیست می ترسند، ، آن هایی که هستند – مثل من، تو و هابیل- ترس ندارند، ولی من و تو از چیزهایی که نیستند نمی ترسیم. من و تو از چیزهایی که هستند می ترسیم، آنان از چیزهایی که نیستند، می ترسند. چیزی که این میان اهمیت دارد، ترس است. همه ی ما می ترسیم، پس مثل هم هستیم. مثل همه ی فرزندان آدم.
گهگاهی خیال شان راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنند، شاید چیزهایی که نیستند، اصلن نباشند. گهگاهی خیال ما نیز راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنیم، شاید چیزهایی که نیستند، اندکی باشند.
هابیل سکوت کرد، چون کار دیگری بلد نبود. سکوت کرد و در سکوت مرد، برادرم قابیل نخستین کسی بود که دروغ گفت، نخستین کسی بود که عشق ورزید، نخستین قاتل جهان. نخستین حیوانی که سخن گفت و من همه ی این کارها را از برادر بزرگم آموختم.
در نخستین زمستان، بدون شعر بدون موسیقی در شکاف غارها نمی دانی اجداد ما چقدر لرزیدند. درست یادم است که چیزی کم بود، چیزی که نبودنش احساس می شد، چیزی که نمی دانستیم چیست، ولی می دانستیم که نیست.
از آن سرما تا انجماد امروز، راه درازی پیموده ام، چیزهای زیادی را آموخته ام، ولی هرگز نفهمیدم که چرا “من” را، “تو”خطاب می کنند. شاید می خواهند همیشه هم نگران “من” باشم، هم نگران “تو”. ولی اینقدر مهربان نیستند. می خواهند مرز مبهم میان من و تو همیشه مبهم بماند تا …

پی نوشت:

فلسفه سیاسی چیزی نیست مگر به کار بستن علم اخلاق در مورد جامعه.

آدم فیلم های قدیمی را که نگاه می کند -با کیفیت بد و سیاه سفید- گمان می کند که دنیا آن روزها همین رنگ بوده است. (نبوده است؟)

منبع: درویشیان علی اشرف. چهار کتاب. نشر تاخ. چاپ اول. ۱۳۷۸٫ ص ۹۳

 

شب ها دایی موسی کتاب کهنه اش را می آورد، عینک بادامی و شکسته اش را می زد و با گریه شروع می کرد به خواندن.
بی بی – که مادربزرگمان بود- و بابا هم گریه می کردند. عمو پیره که شوهر بی بی بود و همیشه نماز می خواند همان طور سر نماز گریه می کرد و اشک از روی ریش سفیدش می چکید. هرکس گریه نمی کرد بابا با مشت می کوبید به کله اش، اما به دایی موسی و بی بی و عمو پیره نمی زد. شاید به خاطر اینکه آن ها خوب گریه می کردند. شاید هم از آن ها می ترسید.
ساعت به ساعت صاحبخانه ی پیر می آمد و به اتاق ما سر می کشید. اصلا به همه ی اتاق ها سر می کشید. وقتی او می آمد همه ی ما خوب گریه می کردیم. بابام گفته بود، تا صاحبخانه خوشش بیاید و برای کرایه خانه های عقب مانده فشار نیاورد.
از بس بابا می زد تو سر ننه، زیر چشم های ننه کبود شده بود.
میان کتاب اسم اکبر و اصغر هم بود. وقتی اسم اکبر و اصغر می آمد، اکبر و اصغر ناگهان گریه را می بریدند و ماتشان می برد. با وحشت به دهان دایی موسی خیره می شدند، ولی مشت بابا آن ها را به خود می آورد تا گریه کنند.
میان کتاب همه اش کشت و کشتار بود ظلم بود آتش سوزی بود گریه و زاری خواهرها و برادرها بود گریه کار همیشه ی ما بود موقع عزاداری عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.
ادامه مطالعه …

یکی از دوستان در پست‌ اخیر وبلاگش لینکی را گذاشته بود، بدین مضمون که “اداره‌ی بررسی کارنامه‌ی رژیم کمونیستی سابق جمهوری چک” سندی را در دست دارد که نشان می‌دهد، میلان کوندرا با نظام کمونیستی جمهوری چک همکاری کرده است و با ارائه اطلاعاتی؛ موجب حبس دانشجویی به مدت چهارده سال شده است.
منبع: {+}
خواندن این خبر مرا به فکر انداخت تا از خود و شما بپرسم، رابطه‌ی هنرمند با اثر هنری چیست؟ رابطه ی اندیشه با اندیشمند چیست؟ آیا یک اثر بزرگ (در حیطه‌ی هنر و یا اندیشه) همواره ساخته‌ی ذهن یک انسان بزرگ است؟ (بزرگ به معنی کسی که صفت‌هایی که به نظر ما مثبت است را در خود جمع کرده است.)
آیا کسانی که با شنیدن صدای ویولون رکن الدین خان مختاری مسحور می‌شوند، می‌دانند که او همان سرپاس مختاری معروف است، و در دوره‌ی ریاست او بر شهربانی (در دوران رضاشاه) قتل‌ها و جنایت‌های بسیاری رخ داده است؟ و در واقع اگر این را بدانند معتقد می‌شوند که گوش‌شان اشتباه کرده و آثار موسیقایی او بسیار ضعیف هستند؟
فرض کنید چند سال بعد شعری از استالین پیدا شود که مضمون آن با این شعر سعدی یکی باشد: بنی آدم اعضای یکدیگرند … که در آفرینش ز یک گوهرند …. آیا کسی که به زبان روسی سخن می‌گوید، با خود می‌اندیشد که این سخن، سخنی بی ارزش است، از آن رو که ساخته‌ی ذهن استالین آدمکش است؟
آیا این تصور درست است که ما با توجه به آثار فکری و هنری شخصی، معتقد شویم که او انسان بزرگ و خردمندی است و اگر روزی مدرکی دال بر نادرست بودن تصور ما پیدا شود، باید بر سادگی و بلاهت خویش افسوس خوریم که چقدر زود تحت تاثیر قرار گرفته‌ایم و چقدر بچه بوده‌ایم؟
کوندرا در بار هستی، ص ۲۳۸ ترجمه فارسی می‌گوید: «با اضطراب به حیاط نگاه کردن و مردد بودن، شنیدن قار و قورهای پیاپی شکم خود در یک لحظه‌ی هیجان عاشقانه، خیانت کردن و احساس ناتوانی کردن از کنار رفتن از راه دلفریب خیانت، بالارفتن مشت‌ها در صفوف راه‌پیمایی بزرگ، خوشمزگی و لودگی کردن در برابر میکروفن‌های پلیس: من در زندگی‌ام به تمام این موقعیت‌ها برخورده و با آن‌ها درگیر شده‌ام، ولی با این وصف شخصیت واقعی من از هیچ کدام آن‌ها ناشی نشده است. شخصیت‌های رمانی که نوشته‌ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند…. رمان اعترافات نویسنده نیست، بلکه کاویدن زندگی بشری در دامی است که جهان نام دارد.»
شاید تمام کوشش‌های فرهنگی بشر، همه‌ی هنرها و اندیشه‌ها چیزی جز کاویدن زندگی بشر در دامی که جهان نام دارد، نباشد. و به گمان من کسانی که در این جستجو گنج‌ها را آشکار می‌کنند، ستایش برانگیزند، حتا اگر قاتل، هرزه، پست فطرت و خائن باشند. کسی که بار هستی،‌ کتاب خنده و فراموشی، جاودانگی، پرده و … را نوشته است، چشم‌اندازهای چشم‌نواز و حیرت‌انگیزی پیش روی من گشوده است. از این رو حکایت جاسوسی کوندرا، مساله‌ای است میان او و وجدانش. (شاید هم میان او و دادگاه) نه میان من و کتاب‌هایش. همان گونه که رابطه‌ی هایدگر با نازی‌ها یا رذالت‌های او در رابطه‌ی عاشقانه و خصوصی‌اش با هانا آرنت، چیزی از ابهت «هستی و زمان» در نزد من نمی‌کاهد.
(بد نیست به هرمنوتیک نیز بیندیشیم و روند فهم متون)
نظر شما چیست؟

*

نیش‌خندها لبان ِ تازه‌تری می‌جویند

و چندان که از جست و جوی بی‌حاصل باز می‌مانند

به لبان ما باز می آیند.

*

شعر مرثیه، کتاب باغ آینه، احمد شاملو.

 وقتی من به دنیا آمدم، خرمشهر خونین‌شهر بود. امروز خرمشهر بازهم خرمشهر است.
امروز به بچه‌ها می‌اندیشیدم. به شیوا. به آنانی که طعم داشتن پدر را نچشیده‌اند. نمی‌دانند وقتی که دست‌ات کوچک است، دست‌های پدر چقدر گرم، مهربان و بزرگ است. حتا وقتی به صورت‌ات سیلی می‌زند و می‌گوید چرا با بچه‌ی همسایه کتک‌کاری کرده‌ای؟
نگاه کن، بیست و شش سال پیش خرمشهر به آغوش وطن بازگشت…
نوروز شصت و یک نخل‌های خرمشهر هفت‌سین نداشتند، بهار نداشتند. آب‌های خروشان کارون حسرت چند لیوان آب تنگ بلور را می‌خوردند و گلدسته‌های مسجد جامع میان این همه غریبه از آن دورها آه می‌کشیدند.
امروز به سرفه‌های خون‌آلود می‌اندیشیدم، به ریه‌های پاره‌پاره‌ای که امان پدر شیوا را بریده بودند و سرفه‌هایی که امان همسایه‌ها را بریده بودند. در تابستان اگر در پشت پنجره‌ی خانه‌ی همسایه یک جانباز شیمیایی آرمیده باشد، نسیم خنک شیراز هم آرامشی نمی‌دهد. به دوستم، به بهترین دوستم می‌اندیشیدم که خاموش شدن شمع جان برادرش را به چشم می‌دید. شاید این همه آشنایی ما بی‌سبب نباشد، من و او تنها شاهد بودیم، تنها گواه ماجرا، او پرکشیدن جان برادرش را به سوی آسمان دید و من خاموشی پدرم را در پاییز سرد شهر.
بد نیست بعضی وقت‌ها به شیواها بیاندیشیم و سرفه‌های خون‌آلود پدرشان. میان نفس‌های بریده بریده‌ی میان سرفه‌ها هویت ما، تاریخ ما جوانه می‌زند.
اما امروز در نخستین روز‌های آخرین ماه بهار

“… بازگشته‌ایم.
هر هجای این دستان قلم شده
یادآور نوازشی‌ست
هر هجای این جمجمه‌های شکسته
یادآور خاطره‌ای‌ست
هر هجای این قلب‌های دریده
یادآور عشقی‌ست
هر هجای این لبان بر خاک ریخته
یادآور سرودی‌ست
بازگشته‌ایم
تا این زخمی را
که بر گرده‌ی خونین خاکمان نشانده‌اند
التیام دهیم.”
شاعر: تیمور ترنج