پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

دسته بندی: زنان

اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ نور خیره کننده ی عقل و علم بود. روزگاری که توپ خانه ی آسمان کوب این سه تن، مسلسل این مثلث هراس، حیرت و حسرت، هنوز سینه ی سپهر و قلب ما ساده دلان را نشانه نرفته بود.
اگر دست خودم بود، دلم می خواست نام هیچ کدام از غول های آلمان و فرانسه را نمی شنیدم. اگر دست خودم بود با افلاطون و ارسطو سرگرم می شدم و مثل میرداماد هم ارسطویی می شدم و هم افلاطونی و به هیچ کسی هم بر نمی خورد.
باری، حیات در دوران تاریکی که فلسفه مرده است، به مرگ شباهت بیشتری دارد تا به زندگی. روزگار سلطه ی نظریه هاست. و متاسفانه ما به درستی آگاه شده ایم که چشم انداز ما تنها یکی از بی نهایت دریچه ای است که بر جهان گشوده است. اما تو از کدام دریچه به تماشای این برهوت نشسته ای؟ ظالمی یا مظلوم؟
ظالم و مظلوم هیچکدام نمی توانند، لایق کلمه ی انسان باشند. اما فراسوی این رابطه ی مبتنی بر استثمار چیست؟ از درون تاریکی دوچندانی سخن می گویم که همه ی ما در آن اسیریم: نخست ظلمات جهان مردسالار، و دیگر ظلمات و خلائی که اندیشه های خارج از چارچوب اندیشه های مردسالار در آن زندگی می کنند. واقعیت چیست؟ زن چیست؟ مرد چیست؟ احساسات ما که در مرداب متعفن این دنیا ریشه دوانده اند، چگونه می تواند به جای گنداب، شهد برای شاخساران ما سوغات آورند؟
فرض کنیم روزگاری اثبات شود که اساسا مرد و زن با هم متفاوتند و مردها در تمام وجوه بر زن ها برتری دارند. تکلیف ما در آن زمان چیست؟ باید بر روح آن اهل معرفت، آخرین حکیم از سلسله ی حکمای بزرگ، درود بفرستیم که با بصیرتی هولناک هنگام بیان احکام، طبقه بندی چندش آورش را لحاظ می کرد و می نگاشت: الرجال….. من النساء و الحیوانات …
آوردگاه اصلی درون ماست، درون ما مردهایی که ناچاریم نقش ظالم را بازی کنیم، که اگر این چنین نباشیم مرد نیستیم، انسان نیستیم. که اگر… پس کیستی؟ نه مرد، نه زن، در بهترین حالت: مخنثی والاتبار! شاید هم از اعقاب و اخلاف جان استوارت میل…
شما ای مردان خردمند کیستید؟ برده دارانی دلسوز؟ یکه سالارانی رحیم؟ هیولاهایی جذاب و دلربا؟ آری، “نیشخندها لبان تازه تری می جویند و چندان که از جست و جوی بی حاصل باز می مانند به لبان ما باز می آیند.”
جهنم موعود آغاز گشته است، در درون ما. کاش کسی به غمگساری ما بر می خاست! برای هویتی که نیست. برای بودنی که دوستش ندارم، برای بودنی که با دستان لعنت بار نابرابری و برتری من بر تو، برتری مرد بر زن شکل گرفت. و ذهنیتی دیگرگونه که در گوشش خطبه های خوف می خواندند، و چشمانش مسحور کلمات فرزانگان زمین بود.
می خواهیم این نقش جانفرسا و انسان سوز را رها کنیم، اما در کدامین جهان و به کدامین بها؟ کجایند بازیگرانی که در اجرای این تراژدی ما را یاری رسانند؟ کجایند بازیگرانی که بر روی صحنه در اوج داستان ناگهان زمام اختیار از کف ندهند و قهقهه ای رندانه سر ندهند و فریاد بر نیاورند که: مگر زن بودن و مرد بودن غیر از آنچه همیشه بوده است، چه چیزی می تواند باشد؟
هر اتفاقی روی دهد، مهم نیست. اگر انسان نبودم، اگر در انتها شکست خوردم دست کم، چهره ی انسان را برای لحظه ای، (کدام لحظه؟ بگذریم!) دیده ام و این تصویر هوش ربا را لابلای زخم های دلم برای آیندگان نگاه می دارم. شاید کسی، کودکی در گنجه ی ما مردگان ِ فردا، قرابت این تصویر را با رویاهای گمشده اش دریافت و جهان دیگرگونه ای ساخت.

یکی از دلچسب ترین سرگرمی های دنیا، خواندن آگهی های ترحیم است.
تویه شهری که در دوره ی کارشناسی ارشد دانشجو بودم، محتویات این آگهی ها بسیار جذاب بود، این که مثلن در آگهی ترحیم، ده ها نام و نام خانوادگی ذکر می شد. که مرحوم مغفور پسر دایی فلان دکتر، یا شوهر خاله ی فلان حاج آقا بوده است. (معلوم نیست حالا هدف از این شجره نامه ها چیه: مثلن اقوامِ مرحوم، آدم های کله گنده ای هستن، پس مرحوم آدم کله گنده ای بوده؟ یا اینکه مرحوم با اینکه خودش آدم مهمی نبوده ولی مرگش آدم های مهمی را داغدار کرده؟ بگذریم) آگهی هایی که مرگ زن ها را اعلام می کرد با آن کلمه ی “متعلقه” بیشتر از باقی آگهی ها، دلبری می کرد: متعلقه ی مهندس ناصر…
اما از این ویژگی ها که در هر نقطه ی کشور به شکلی خود را هویدا می کند اگر بگذریم، به مسائلی که در همه ی این آگهی ها مطرح می شود، می رسیم.
ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم … روز درگذشت خانم / آقا، در روز … ساعت … در مکان … برگزار می گردد. حضور شما سبب…
بعد هم یکی دو بیت شعر بی مزه و بی معنی، با غلط های تایپی، مثلن کلمه ی “مرهم” را عموما “مرحم” می نویسند. که ای پدر، ای مادر، ای جوان ناکام (که خوشبختانه کمیاب شده است)، تو چقدر با حال بودی، چقدر دمت گرم بود (البته معلوم نیست تا هفته ی قبل که این مرحوم، هنوز نامرحوم بوده، کسی به اش اصلن محل می ذاشته یا نه؟؟) و حالا که رفتی پدر صاحب بچه مون در اومد از بس که گریه کردیم. (واقعی یا غیر واقعی اش مساله ی مهمی نیست، که مثلا خود من بارها در مراسم مرحومان مذکر دیده ام، که وقتی یک آدم مهم یا یکی از نزدیکان متوفا، مثلا خواهر یا برادر مرحوم وارد مجلس یا جلسه می شود، همسر یا دختران مرحوم ناگهان هنگامه بر پا می کنند. -تحلیل این کنش ها و واکنش ها خود حدیث دلکشی است.- )
اما جمله ای که در انتهای تمام آگهی ها بدون استثنا عشوه گری می کند، چنین است:
“ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.”
ضمناً نه، صریحاً قربون این “ضمناً” برم. خوب شد که این جمله رو نوشتی، و الا زن ها ممکن بود فکر کنند، مجلس زنانه در زمانی دیگر و در مکانی دیگر برگزار می گردد.
اندیشه مردسالار که هیچ گوشه و کناری را بی نصیب نگذاشته، از خیر این یکی هم نگذشته و وسط مرده کشی و تشیع جنازه هم ول کن ماجرا نیست که بابا، در هر صد هزار تا آگهی فوت، پایین نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه تاش نوشته، “ضمنا مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.”
اگه مشکل تو آگهی دهنده ی محترم، -یا در واقع سنتی که شکل آگهی ها را از چند دهه ی گذشته تعیین کرده- اینه که اطلاع بدی. جمله های بدرد بخور بنویس. اگه تویه همه ی قصه ای که گفتی: “ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم … روز درگذشت خانم / آقا، در روز … ساعت … در مکان … برگزار می گردد. حضور شما سروران گرامی سبب…” منظورت از سروران، آقایان هست، چرا می ترسی؟؟ خب راحت باش، اون بالا همه جا بنویس: آقایان گرامی، آخرش هم بنویس: “آقایان گرامی می توانند متعلقات شان را هم بیاورند.”
ولی مردسالاری حقه بازتر از این حرفاس. با این کلک حرفش رو در لفافه می زنه و به همین راحتی و با بسیاری ترفندهای ساده تر و ابکی تر از این، ته ته کله ی همه ی ماها بذر می پاشه و جوونه می زنه. تا وقتی ناخودآگاه بین هویت انسانی زن ها و مردها فرق می ذاریم، از خودمون شگفت زده بشیم و بگیم: عجب! من که اینجوری فکر نمی کردم، پس چرا اینجوری رفتار کردم؟
و در آخر توصیه ای به کلیه بازماندگان محترم خودم: اگه دیدم در آگهی ترحیم من، این جمله ی “ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.” چاپ شده. از قبر می آم بیرون، اونوقت می دونم باهاتون چکار کنم!

دی ماه هشتاد و هفت

(حول و حوش ساعت ۲۰ یکی از کتابفروشی های شهر من: شیراز جنت طراز) -سلام، خسته نباشید… در مورد دموکراسی کتاب جدیدی نیاوردید؟ – بذارید سرچ کنم… (چند لحظه بعد) نه کتابی در مورد دموکراسی نداریم. – من خودم نگاه کردم سه چهار تا عنوان دیدم، اونا رو دارم. (به خانمی که پشت کامپیوتر دیگری نشسته است، می‌گوید: ) – دموکراسی رو سرچ کن … – دموکراسی رو چطوری می نویسن؟ – همون جوری که می‌خونن: دمکراسی (باز سرچ می‌کنن) – چیزی نداریم. (چیزی نمی‌گویم، تنها نگاه‌شان می‌کنم). (چند لحظه‌ی بعد) – نه بنویس دموکراسی – آهان چند تا کتاب هست… (اسم کتاب‌ها را می‌خواند، همان کتاب‌هایی هست که خودم دیده بودم.) – ممنون، خداحافظ.
گمان می‌کنم وقتی را که برای ناخن‌های‌شان صرف کرده بودند، اگر فلسفه‌ی سیاسی می‌خواندند، دست‌کم رزا لوکزامبورگ یا هانا آرنت می‌شدند.
(به این نگاه یا به تعبیری دقیق‌تر، به این مرضی که من دارم، می‌گویند: نخبه‌گرایی، که یکی از دشمنان دموکراسی است!)

دو دوست عزیز و ارجمند در مورد مشخصات دختران و پسران ایرانی نکاتی را مطرح کرده‌اند. ( از مریم های مقدس دلزده تا شکیراهای شکل نگرفته - اندر احوالات پسر ایرونی…. )

حرف‌های بسیاری در نقد و تایید این نوشته‌ها به ذهنم رسید ولی به جای آن نقد و تاییدها شاید چشم دوختن به جنبه‌ی دیگری از ماجرا نیز بی‌فایده نباشد‌:

ایرانی‌ها، دانمارکی‌ها، سودانی‌ها چگونه مردمی هستند؟ آسیایی‌ها، آفریقایی‌ها، اروپایی‌ها چگونه مردمی هستند؟

آدمیان حق دارند که پاسخ شخصی خود را به این سوالات بدهند (هر چند پاسخ‌ها کاملا متباین باشد.) انسان‌ها به دلیل زندگی در جامعه و ارتباط متقابل با انسان‌های دیگر ناخودآگاه تا حدی جامعه‌شناس (در معنای عام) هستند. (یک آدم بی‌سواد در شهر پیشاور پاکستان بسیار دقیق‌تر از جامعه‌شناسی که ده‌ها مقاله و کتاب در مورد مردم پاکستان خوانده است می‌تواند به شما بگوید وقتی از خانه‌ی همسایه بانگ و فریاد بلند می‌شود باید چه واکنشی از خود نشان دهید.)

باری همه‌ی ما انسان‌ها بر مبنای تجربیاتی که در زندگی شخصی خود کسب کرده‌ایم، در مورد مسائل گوناگون اظهار نظر می‌کنیم در مورد اقوام، کشورها و جنسیت‌ها…

من نیز به دلیل تدریس و نیز دغدغه‌های شخصی با پسرها و دخترهایی از قشرهای مختلف جامعه سروکار دارم و با ایشان صحبت می‌کنم؛ روی‌هم‌رفته می‌توانم بگویم که جوانان ایرانی احساس خوبی نسبت به جنس ِدیگر ندارند.

به دلیل همین احساس ناخوشایند در ارزیابی‌هایی که نسبت به یکدیگر دارند بر نقاط منفی (یا به تعبیر دیگر بر ویژه‌گی‌هایی که به گمان‌شان ویژه‌گی‌هایی منفی است) پافشاری می‌کنند.

فروید یکی از عوامل احساس تنفر میان افراد را مبتنی بر مقوله‌ای می‌داند که آن را نارسی‌سیسم تفاوت‌های ناچیز (narcissime des petites differences) می‌خواند. در این نوع تنفر، دیگری چنان به ما تشابه دارد و چنان نارسی‌سیسم خودمان را به یاد می‌آورد که ناچار برای حفظ من نفسانی خود ناگزیر می‌شویم که تفاوت‌های ناچیزی را که با ما دارد بهانه گرفته آن‌ها را علت اصلی احساس نفرت خود گردانیم. (ص۲۲۸: موللی)

به گمان من اگر بر مبنای روش‌شناسی وبر دست به ساخت یک نمونه‌ی آرمانی بزنیم. دختر و پسر ایرانی خصیصه‌های مشترک بسیاری دارند. تفاوت‌ها از شکل‌گیری احساسات در ذهن کسی که خیال می‌کند باید منتظر خواستگار بماند و کسی که خیال می‌کند آزاد است تا به خواستگاری هرکس برود ولی جیب‌های‌اش خالی است، آغاز می‌شود.

دختر و پسر ایرانی شباهت‌های بسیاری دارند، هر دو از یک شوره‌زار گذشته‌اند، گذشته‌ی سرد مشترک، امروز تلخ مشترک و آینده‌ی تاریک مشترک گلوی هر دو را می‌فشارد.

در جوامع غیر دموکراتیک حاکمان می‌کوشند مردمان را تحت سیطره‌ی یک ایدئولوژی هم‌شکل و هم‌اندازه مثل جوجه‌های ماشینی بار بیاورند. (در اینجا که حتا مردمان در حد جوجه‌های یک روزه حق داشتن رنگ‌های متنوع و شاد را هم ندارند.)

زنده‌گی همچون جویباری ما را بازیچه‌ی خود کرده است. در این گرداب تلاش برای کسب معرفت و بینش از طریق تجربه‌های تازه، از طریق مطالعه و اندیشیدن کوششی است در جهت خلق تفاوت تا من شبیه تو نباشم. چرا که اگر شبیه تو شوم از تو متنفر خواهم شد.

اجبار برای شبیه به هم بودن، من و تو را از هم متنفر کرده است؛ تو را از هم‌کلاسی و همکارت و مرا حتا از تصویر درون آینه متنفر کرده است.

—–

در آینده‌ی نزدیک هر دو نوشتار ذکر شده را بررسی خواهم کرد.

 

بن‌نوشت:

موللی، کرامت. مبانی روانکاوی فروید-لکان. نشر نی. چاپ دوم. تهران:۱۳۸۴٫

یکی دو روز است که ذهنم به نوشته‌ی (کنده دوست داشتنی: نگاهی به سنت‌گرایی جنسی) مشغول است. دوست داشتم در مورد آن نقدی بنویسم. ولی چه نقدی؟ یک گفتگو چه زمانی می‌تواند آغاز شود؟ مبنای شکل‌گیری یک ارتباط چیست؟ چیزی غیر از زبان و مفاهیم مشترک می‌تواند ما را به یک ارتباط سالم رهنمون شود؟
در نوشتار مورد نظر چه تعبیری از انسان، زن و خانواده مورد نظر است؟ با کسی که همانند اگوست کنت جامعه را متشکل از خانواده‌ها می‌داند نه افراد. با کسی که معتقد است، باید به سنتی رجوع کنیم که در آن “مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل” گفتگو کردن به غایت دشوار است.
هر بار که این نوشته را می‌خوانم، دچار تردید می‌شوم که قصد نویسنده دست‌انداختن مخاطب بوده است و دانستن این که دیگران چه واکنشی از خود نشان می دهند، یا این حرف‌ها را نه با نگاهی طنز که کاملا جدی و به عنوان باورهای قابل دفاع خویش پیش چشم من و شما قرار داده است؟ با اینکه دور از ذهن به نظر می‌رسد ولی من گزینه‌ی دوم را به عنوان پیش فرض انتخاب کردم.
من در این جستار می کوشم، ابعاد مختلف این اندیشه را بررسی کنم.
نخست بخش‌هایی از نوشته را نقل می‌کنیم و در ادامه سوالاتی را در ذیل هر نقل قول مطرح می‌نماییم:
“… خانواده‌ای ایرانی پاسدار آداب و رسوم و سننی بود که همگی به نوعی برای بقا هرچه بیشتر این نهاد و گرم‌ترکردن آن طراحی شده بودند، رسم احترام به بزرگترهای فامیل، رسم اطاعات از مادرشوهر یا احترام به خانواده همسر، رسم سله رحم، وقس علیه‌هذا.”
آیا تاکنون به جایگاه “مادر شوهر” در ذهنیت زن ایرانی اندیشیده‌اید؟ آیا نام آن گیاه پرخار که “زبان مادر شوهر” است، اسم بی‌مسمایی است؟
“سنت به مراتب یک کُنده ستبر و کََت و کُلفت بود که رعایت کردنش آرامش را به نهاد خانواده می‌آورد و با وجود اینکه ممکن بود خانواده مردسالار یا زن سالار باشد،…”
چند درصد خانواده‌ها در سنت اهورایی ما زن سالار بوده‌اند؟ که میان دو کلمه ی “مرد سالار” و “زن سالار” با این فراغت خاطر واژه‌ی “یا” گذاشته‌اید؟
رعایت کردن بسیاری از قوانین موجب آرامش می‌شود: یاسای چنگیز را هم اگر رعایت کنی به ضیافت آرامش و آسودگی خواهی رفت؛ ولی آیا باید چنین کرد؟
“بواقع در نظام سنتی پارادایم ارتباط مرد-زن طوری بود که زن یا مرد هیچ فاصله‌ای بین هم احساس نمی‌کردند…”
یک متهم تحت بازجویی که ماه‌ها زیر شکنجه بوده است، نسبت به شکنجه‌گر خویش احساس عشق و علاقه می‌کند، چرا که جز او کسی در این میان نیست، و فاصله‌ها می‌میرند و متهم ممکن است که به همه چیز اعتراف کند حتا چیزهایی که فقط بازجو از او می خواهد. این نزدیکی و عدم فاصله نشان‌دهنده‌ی صمیمیت باطنی است؛ و ارج و منزلتی دارد؟
“مرد نیروی کار بود و زن مسؤل تولید و مثل، زن با لباس سفید وارد می‌شد با لباس سفید خارج می‌گشت؛ حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمی‌کرد و چند همسری پذیرفته شده بود.”
این تقسیمِ کارِ طرب‌انگیز، چه کسی را می‌تواند افسون و اغوا کند؟ جز مردی که از استقلال مالی زن می‌ترسد؟ چرا زن باید با لباس سفید وارد شود و با لباس سفید خارج شود؟ به گمانم قوانین موجود که بسیاری از مدافعان حقوق زنان ایرادهای اساسی به آن دارند، از این سخنان بسیار مترقی‌تر است.
و از همه‌ی این‌ها جان‌فزاتر این جمله قصار است که ” حتی تنوع طلبی جنسی مردهم شکافی در خانواده ایجاد نمی‌کرد و چند همسری پذیرفته شده بود. ” گویا باید به پایکوبی و دست‌افشانی برخیزیم که در انبان این سنت خجسته جواب همه‌ی پرسش‌ها نهفته است و تنوع طلبی مرد را هم بی‌پاسخ نگذاشته است. اگر مرد حق تنوع‌طلبی دارد، چرا زن این حق را نداشته باشد؟ آری در ذات مرد این تنوع طلبی پنهان است، و سنت ما که در همه‌ی زمینه‌ها تخصص داشته، به ذات همه چیز دست یافته است و فهمیده که ذات مرد چگونه است و ذات زن چگونه. اساسی‌ترین خصیصه‌ای که از نگاه فرهنگ ما در مرد و زن وجود دارد: ستمگری و ستمکشی است، ثمره‌ی این سنت مردهای سادیسمیک و زن‌هایی است که در جایگاه همسر مازوخیست هستند و وقتی که مسلح به پشتوانه‌ی قدرت یک مرد (مثلا پسرشان) می‌شوند، مبدل به موجوداتی سادومازوخیست می‌شده‌اند.
هنوز مساله‌ای اصلی مطرح نشده است: ” …حالا چه شده است که این پارادایم در حال تعویض است و آیا این تعویض پارادایم مولودی محسن است یا خیر؟”
نه مولودی ملعون است! نباید به این پارادایم دلکش دست زد، باید گذاشت زن ایرانی مثل تمام گذشته شکوهمندش، دستخوش سرفرازی “دختر نزاییدن” باشد و بگوید: پسر زاییدم من سرفرازم، دستم سر سفره‌ی باباش درازه، لقمه می زنم قد کله‌ی قاضی!

ادامه مطالعه …