پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

دسته بندی: فلسفه

اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ نور خیره کننده ی عقل و علم بود. روزگاری که توپ خانه ی آسمان کوب این سه تن، مسلسل این مثلث هراس، حیرت و حسرت، هنوز سینه ی سپهر و قلب ما ساده دلان را نشانه نرفته بود.
اگر دست خودم بود، دلم می خواست نام هیچ کدام از غول های آلمان و فرانسه را نمی شنیدم. اگر دست خودم بود با افلاطون و ارسطو سرگرم می شدم و مثل میرداماد هم ارسطویی می شدم و هم افلاطونی و به هیچ کسی هم بر نمی خورد.
باری، حیات در دوران تاریکی که فلسفه مرده است، به مرگ شباهت بیشتری دارد تا به زندگی. روزگار سلطه ی نظریه هاست. و متاسفانه ما به درستی آگاه شده ایم که چشم انداز ما تنها یکی از بی نهایت دریچه ای است که بر جهان گشوده است. اما تو از کدام دریچه به تماشای این برهوت نشسته ای؟ ظالمی یا مظلوم؟
ظالم و مظلوم هیچکدام نمی توانند، لایق کلمه ی انسان باشند. اما فراسوی این رابطه ی مبتنی بر استثمار چیست؟ از درون تاریکی دوچندانی سخن می گویم که همه ی ما در آن اسیریم: نخست ظلمات جهان مردسالار، و دیگر ظلمات و خلائی که اندیشه های خارج از چارچوب اندیشه های مردسالار در آن زندگی می کنند. واقعیت چیست؟ زن چیست؟ مرد چیست؟ احساسات ما که در مرداب متعفن این دنیا ریشه دوانده اند، چگونه می تواند به جای گنداب، شهد برای شاخساران ما سوغات آورند؟
فرض کنیم روزگاری اثبات شود که اساسا مرد و زن با هم متفاوتند و مردها در تمام وجوه بر زن ها برتری دارند. تکلیف ما در آن زمان چیست؟ باید بر روح آن اهل معرفت، آخرین حکیم از سلسله ی حکمای بزرگ، درود بفرستیم که با بصیرتی هولناک هنگام بیان احکام، طبقه بندی چندش آورش را لحاظ می کرد و می نگاشت: الرجال….. من النساء و الحیوانات …
آوردگاه اصلی درون ماست، درون ما مردهایی که ناچاریم نقش ظالم را بازی کنیم، که اگر این چنین نباشیم مرد نیستیم، انسان نیستیم. که اگر… پس کیستی؟ نه مرد، نه زن، در بهترین حالت: مخنثی والاتبار! شاید هم از اعقاب و اخلاف جان استوارت میل…
شما ای مردان خردمند کیستید؟ برده دارانی دلسوز؟ یکه سالارانی رحیم؟ هیولاهایی جذاب و دلربا؟ آری، “نیشخندها لبان تازه تری می جویند و چندان که از جست و جوی بی حاصل باز می مانند به لبان ما باز می آیند.”
جهنم موعود آغاز گشته است، در درون ما. کاش کسی به غمگساری ما بر می خاست! برای هویتی که نیست. برای بودنی که دوستش ندارم، برای بودنی که با دستان لعنت بار نابرابری و برتری من بر تو، برتری مرد بر زن شکل گرفت. و ذهنیتی دیگرگونه که در گوشش خطبه های خوف می خواندند، و چشمانش مسحور کلمات فرزانگان زمین بود.
می خواهیم این نقش جانفرسا و انسان سوز را رها کنیم، اما در کدامین جهان و به کدامین بها؟ کجایند بازیگرانی که در اجرای این تراژدی ما را یاری رسانند؟ کجایند بازیگرانی که بر روی صحنه در اوج داستان ناگهان زمام اختیار از کف ندهند و قهقهه ای رندانه سر ندهند و فریاد بر نیاورند که: مگر زن بودن و مرد بودن غیر از آنچه همیشه بوده است، چه چیزی می تواند باشد؟
هر اتفاقی روی دهد، مهم نیست. اگر انسان نبودم، اگر در انتها شکست خوردم دست کم، چهره ی انسان را برای لحظه ای، (کدام لحظه؟ بگذریم!) دیده ام و این تصویر هوش ربا را لابلای زخم های دلم برای آیندگان نگاه می دارم. شاید کسی، کودکی در گنجه ی ما مردگان ِ فردا، قرابت این تصویر را با رویاهای گمشده اش دریافت و جهان دیگرگونه ای ساخت.

یکی از دوستان در پست‌ اخیر وبلاگش لینکی را گذاشته بود، بدین مضمون که “اداره‌ی بررسی کارنامه‌ی رژیم کمونیستی سابق جمهوری چک” سندی را در دست دارد که نشان می‌دهد، میلان کوندرا با نظام کمونیستی جمهوری چک همکاری کرده است و با ارائه اطلاعاتی؛ موجب حبس دانشجویی به مدت چهارده سال شده است.
منبع: {+}
خواندن این خبر مرا به فکر انداخت تا از خود و شما بپرسم، رابطه‌ی هنرمند با اثر هنری چیست؟ رابطه ی اندیشه با اندیشمند چیست؟ آیا یک اثر بزرگ (در حیطه‌ی هنر و یا اندیشه) همواره ساخته‌ی ذهن یک انسان بزرگ است؟ (بزرگ به معنی کسی که صفت‌هایی که به نظر ما مثبت است را در خود جمع کرده است.)
آیا کسانی که با شنیدن صدای ویولون رکن الدین خان مختاری مسحور می‌شوند، می‌دانند که او همان سرپاس مختاری معروف است، و در دوره‌ی ریاست او بر شهربانی (در دوران رضاشاه) قتل‌ها و جنایت‌های بسیاری رخ داده است؟ و در واقع اگر این را بدانند معتقد می‌شوند که گوش‌شان اشتباه کرده و آثار موسیقایی او بسیار ضعیف هستند؟
فرض کنید چند سال بعد شعری از استالین پیدا شود که مضمون آن با این شعر سعدی یکی باشد: بنی آدم اعضای یکدیگرند … که در آفرینش ز یک گوهرند …. آیا کسی که به زبان روسی سخن می‌گوید، با خود می‌اندیشد که این سخن، سخنی بی ارزش است، از آن رو که ساخته‌ی ذهن استالین آدمکش است؟
آیا این تصور درست است که ما با توجه به آثار فکری و هنری شخصی، معتقد شویم که او انسان بزرگ و خردمندی است و اگر روزی مدرکی دال بر نادرست بودن تصور ما پیدا شود، باید بر سادگی و بلاهت خویش افسوس خوریم که چقدر زود تحت تاثیر قرار گرفته‌ایم و چقدر بچه بوده‌ایم؟
کوندرا در بار هستی، ص ۲۳۸ ترجمه فارسی می‌گوید: «با اضطراب به حیاط نگاه کردن و مردد بودن، شنیدن قار و قورهای پیاپی شکم خود در یک لحظه‌ی هیجان عاشقانه، خیانت کردن و احساس ناتوانی کردن از کنار رفتن از راه دلفریب خیانت، بالارفتن مشت‌ها در صفوف راه‌پیمایی بزرگ، خوشمزگی و لودگی کردن در برابر میکروفن‌های پلیس: من در زندگی‌ام به تمام این موقعیت‌ها برخورده و با آن‌ها درگیر شده‌ام، ولی با این وصف شخصیت واقعی من از هیچ کدام آن‌ها ناشی نشده است. شخصیت‌های رمانی که نوشته‌ام امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند…. رمان اعترافات نویسنده نیست، بلکه کاویدن زندگی بشری در دامی است که جهان نام دارد.»
شاید تمام کوشش‌های فرهنگی بشر، همه‌ی هنرها و اندیشه‌ها چیزی جز کاویدن زندگی بشر در دامی که جهان نام دارد، نباشد. و به گمان من کسانی که در این جستجو گنج‌ها را آشکار می‌کنند، ستایش برانگیزند، حتا اگر قاتل، هرزه، پست فطرت و خائن باشند. کسی که بار هستی،‌ کتاب خنده و فراموشی، جاودانگی، پرده و … را نوشته است، چشم‌اندازهای چشم‌نواز و حیرت‌انگیزی پیش روی من گشوده است. از این رو حکایت جاسوسی کوندرا، مساله‌ای است میان او و وجدانش. (شاید هم میان او و دادگاه) نه میان من و کتاب‌هایش. همان گونه که رابطه‌ی هایدگر با نازی‌ها یا رذالت‌های او در رابطه‌ی عاشقانه و خصوصی‌اش با هانا آرنت، چیزی از ابهت «هستی و زمان» در نزد من نمی‌کاهد.
(بد نیست به هرمنوتیک نیز بیندیشیم و روند فهم متون)
نظر شما چیست؟

مقدمه

مرگ آن سوی پنجره‌ی مغازه‌ها نشسته است و با تف‌خنده‌ای بر گوشه‌ی لب‌اش به مردمان کوچه و بازار می‌نگرد. مردمانی که با او کنار آمده‌اند و مزاحم‌اش نمی‌شوند. مردمانی که هر از چند گاهی کسی را به آغوش مرگ هدیه می‌دهند. مرگ نسبت به ایشان بی‌تفاوت است.

مرگ آن سوی پنجره‌ی کلیساها نشسته است و با زهرخندی به کشیشان می‌نگرد. این همکاران افتخاری (اما حقوق بگیر) نقش متخصص بیهوشی را برای عمل جراحی او بازی می‌کنند. تا بیمار زیاد دست و پا نزند. تا آدمی هنگام خارج کردن غده‌ی زندگی از دل طبیعت مرده زیاد سوال نپرسد (چرا این کار را می‌کنند؟ مرگ نیز هنوز دلیلی برای آن پیدا نکرده است). مرگ از ایشان متنفر است. زیرا نمی‌گذارند، او لذت دست و پا زدن، لذت ستاندن جان آدمی را به تمامی درک کند.

مرگ آن سوی پنجره‌ی کتاب‌خانه‌ها نشسته است و با نیشخندی به کشتی‌شکسته‌گان دریای معرفت می‌نگرد. مرگ خوب می‌داند که ایشان اساسی‌ترین مزاحمان‌اند.
با این حال مرگ دل‌اش به حال آن‌ها می‌سوزد. مرگ فیلسوفان را دوست دارد؛ زیرا حتا قبل از مرگ، در طول حیات نیز روزی هزار بار او را صدا می‌زنند و با شعف و شور شراب تلخ او را در دهان مزمزه می‌کنند.
فیلسوفان، خردمندان ِ دوراندیش، فضول‌ترین و در عین حال ترسوترین مردمان روزگار هستند. زیرا ترس بنیادی‌ترین حس آدمی است. حسین پناهی که او نیز از میان ما رفته است، در جواب جمله‌ی دکارت (من فکر می‌کنم،‌ پس من هستم) می‌گفت: “من می‌ترسم، پس من هستم.” میان این دو جمله تفاوتی نیست.

عاقلان وقتی می‌ترسند فکر می‌کنند. عاقلان وقتی فکر می‌کنند می‌ترسند.

پیرامون درگذشتِ خسرو شکیبایی

… اما نسبت میان هنرمند و مرگ چگونه است؟ هنگامی که یک هنرمند می‌میرد در درون تو به عنوان مخاطب هنر او چه اتفاقی روی می‌دهد؟
هنرمندان را چگونه می توان دوست داشت؟ هنرمندان را چرا باید دوست داشت؟ یک موسیقیدان را می‌توان به خاطر صدای سازش دوست داشت، یک نقاش، یک سفال‌گر یک مجسمه‌ساز … همه‌ی این‌ها را می‌دانم چگونه می‌توان دوست داشت ولی یک بازیگر کسی که همواره آنچه از او دیده‌ای محصول ذهن و اندیشه‌ی دیگری بوده است در قبای اجرای یک بازیگر در لفافه‌ی توانایی حرفه‌ای، ظاهر و صدای بازیگر. یک بازیگر همواره در غیاب خویش حضور دارد؛ همچون کلمات. وقتی من می‌گویم “دیوار” و تو این واژه را می‌شنوی همه‌ی دیوارها می‌میرند حتا دیواری که روبروی تو ایستاده است. چرا که من از “دیوار ِ روبروی تو” سخن نمی‌گویم؛ از “دیوار” سخن می‌گویم! واژه‌ها ما را فریب می‌دهند زیرا تفاوت‌ها را از میان بر می‌دارند و کلیت‌ها را می‌سازند، کلیت‌هایی که وجود ندارند.
خسرو شکیبایی برای ما که بود؟ کسی که نقش مدرس را بازی می‌کرد یا حمید هامون یا دزدی گردنه‌بند (مراد بیگ)؟ همه‌ی این‌ها بود و هیچ کدام از این‌ها نبود.
دوست‌اش داشتم به خاطر نقش‌هایی که بازی می‌کرد و نیز به خاطر دکلمه‌های‌اش؛ به خاطر حیاتی که به اشعار سهراب می‌داد: “… چرا مردم نمی‌دانند لادن اتفاقی نیست، چرا مردم نمی‌دانند در گل‌های ناممکن هوا سرد است …” به خاطر حیاتی که به کلمه‌های علی صالحی می‌داد: ” … قبول نیست ری‌را، بیا قدم‌هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم … هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید پریچه‌ی بی جفت آب‌ها را ببوسد…برود تا پشت بال پروانه … هی خواب ِخدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند…”

خسرو شکیبایی را دوست داشتم به خاطر سکوت‌های‌اش وقتی که در صحنه‌ها شنونده‌ی حرف‌های دیگری بود. وقتی که با لاقیدی و در عین حال بیقرار به صدای قلی خان گوش می‌داد. قلی‌خانی که تنها نام‌اش را شنیده بود. بر بلندای کوهی قلی خان سر سنگ نشسته بود، چپق در دست‌اش بود و می‌گفت:
“قلی خان، دزد بود؛ خان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف پا جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و … (چند پک به چپق) … به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ … (لرزش صدا) … نشد … (نگاه به مرادبیک) … نشد. نتونست و مشغول ذمه خودش شد … (با یک مکث نفس گیر) … تقاص از این بدتر؟” (این گفتگو را بسیار دوست دارم، در پی پیدا کردن متن آن، گوگل مرا به وبلاگ شکوی رهنمون شد).

مراد بیگ می‌پرسد تو قلی خانی؟ تو قلی خانی؟؟ و قلی خان دیگر نیست. قلی خان مرده است.
قلی خان مرد؛ مراد بیگ نیز به او پیوست.

مرگ ما را کلافه می‌کند. نه به خاطر اینکه نقطه پایان است، به خاطر این‌که ما ناگزیریم به آن فکر کنیم بی‌آنکه از آن چیزی بدانیم. ما تنها مرگ دیگران را تجربه می‌کنیم. شاید دیگران با مرگ خویش از ما انتقام می‌گیرند. انتقامِ “زنده بودن” و”زنده ماندن” پس از رفتن آن‌ها. (یک نفر در این دنیا هست که می‌داند من نخواهم گذاشت چنین انتقامی از من بگیرد …) و فلسفه همان گونه که ژاک دریدا می‌گوید: یعنی اندیشیدن به مرگ.

اگر علاقمند به دانستن نکاتی بیشتر پیرامون فلسفه و مرگ هستید (البته از دیدگاه پدیدارشناسی و هرمنوتیک) می‌توانید به کتاب ثقیل ِ هستی و زمان (sein und zeit) اثر هایدگر مراجعه کنید. دو ترجمه از این کتاب در بازار است، ترجمه‌ی سیاوش جمادی دقیق‌تر و شیواتر است.)

ای کاش مجالی فراهم شود در مورد دو مفهوم اساسی در اندیشه‌ی هایدگر
(angst یا ترس‌آگاهی) و (Geworfenheit یا پرتاب‌شدگی) نکاتی را مطرح کنیم.

 

“دین افیون توده‌هاست.” معمولا کسانی که با ادیان مخالف هستند این جمله را بکار می‌برند و چون گوینده‌ی این حرف اندیشمندی بزرگ است بی‌شک از مخاطب توقع دارند که به افیون بودن دین اذعان کند!
دین افیون توده‌هاست، در این جمله‌ی چند کلمه‌ای معنای واژه‌های افیون و توده‌ها روشن است، اما دین چیست؟ تعریف دقیق‌اش چیست؟ هر کس در ذهن خود از این کلمه معنایی در ذهن دارد، هنگامی که یک مسلمان، یک مسیحی و یا یک بودایی با این جمله روبرو می‌شود، چه چیزی را درک می‌کند؟ چه چیزی در وجود او، در باورهای‌اش مورد حمله قرار گرفته است؟ در این باره بسیار می‌توان سخن گفت …
دکتر حسینعلی نوذری در پاورقی صفحه‌ی ۵۵۸ کتاب فلسفه‌ی تاریخ (۲) هنگامی که سخن از مصاحبه‌ی فوکو در اوان انقلاب با نام: “ایران، روح دنیای فاقد روح” می‌گوید، به این نکته اشاره می‌کند که: این عبارت برگرفته از اظهارات مارکس در مانیفست است که گفته بود: مذهب روح دنیای فاقد روح است، صدای ناله‌ی محرومان و ستمدیدگان است، تریاک و دَردکُش ِ توده‌هاست، که برای تسکین دردها و آلام خود به آن پناه می‌برند، لیکن اعتیاد به آن موجب فراموشیِ ستم و محرومیتی می‌گردد که در آن به سر می‌برند. در اکثر ترجمه‌های موجود تنها بخشی از این عبارت آمده است، حتا واژه‌ی Pain-Killer (دردکش) نیز حذف شده است. در ترجمه‌های فارسی نیز برای واژه‌ی Opium (تریاک) معادلی انتخاب شده است که در فرهنگ فارسی دارای بار منفی است یعنی واژه‌ی “افیون”، و کل عبارات فوق را در جمله‌ی ابتر “مذهب افیون توده‌هاست” خلاصه کردند.
دکتر نوذری اشاره‌ای بسیار بجا به این موضوع کرده‌اند، اما سهوا به جای “مقدمه‌ای بر نقد فلسفه‌ی حق ِهگل” از “مانیفست” مارکس نام برده‌اند.
وقتی که این عبارت : “مذهب افیون توده‌هاست” را جستجو کردم به ترجمه‌هایی ناقص و تا حدی نادرست برخوردم که جملاتی قبل و بعد از آن را، در بر می‌گرفت.
( در زیر یک پاراگراف قبل و بعد از آن جمله‌ی مشهور را آورده‌ام):
اصل نوشته‌ی مارکس به زبان آلمانی:

Das Fundament der irreligi? Kritik ist: Der Mensch macht die Religion, die Religion macht nicht den Menschen. Und zwar ist die Religion das Selbstbewuߴsein und das Selbstgef?s Menschen, der sich selbst entweder noch nicht erworben oder schon wieder verloren hat. Aber der Mensch, das ist kein abstraktes, auߥr der Welt hockendes Wesen. Der Mensch, das ist die Welt des Menschen, Staat, Soziet䴮 Dieser Staat, diese Soziet䴠produzieren die Religion, ein verkehrtes Weltbewuߴsein, weil sie eine verkehrte Welt sind. Die Religion ist die allgemeine Theorie dieser Welt, ihr enzyklop䤩sches Kompendium, ihre Logik in popul䲥r Form, ihr spiritualistischer Point-d’honneur |Ehrenpunkt|, ihr Enthusiasmus, ihre moralische Sanktion, ihre feierliche Erg䮺ung, ihr allgemeiner Trost- und Rechtfertigungsgrund. Sie ist die phantastische Verwirklichung des menschlichen Wesens, weil das menschliche Wesen keine wahre Wirklichkeit besitzt. Der Kampf gegen die Religion ist also mittelbar der Kampf gegen jene Welt, deren geistiges Aroma die Religion ist.
Das religi?Elend ist in einem der Ausdruck des wirklichen Elendes und in einem die Protestation gegen das wirkliche Elend. Die Religion ist der Seufzer der bedr䮧ten Kreatur, das Gem?er herzlosen Welt, wie sie der Geist geistloser Zust䮤e ist. Sie ist das Opium des Volkes.
|379|Die Aufhebung der Religion als des illusorischen Gl?es Volkes ist die Forderung seines wirklichen Gl?Die Forderung, die Illusionen ?inen Zustand aufzugeben, ist die Forderung, einen Zustand aufzugeben, der der Illusionen bedarf. Die Kritik der Religion ist also im Keim die Kritik des Jammertales, dessen Heiligenschein die Religion ist.

ترجمه به زبان انگلیسی:

The foundation of irreligious criticism is: Man makes religion, religion does not make man. Religion is, indeed, the self-consciousness and self-esteem of man who has either not yet won through to himself, or has already lost himself again. But man is no abstract being squatting outside the world. Man is the world of man ? state, society. This state and this society produce religion, which is an inverted consciousness of the world, because they are an inverted world. Religion is the general theory of this world, its encyclopaedic compendium, its logic in popular form, its spiritual point d?honneur, its enthusiasm, its moral sanction, its solemn complement, and its universal basis of consolation and justification. It is the fantastic realization of the human essence since the human essence has not acquired any true reality. The struggle against religion is, therefore, indirectly the struggle against that world whose spiritual aroma is religion.
Religious suffering is, at one and the same time, the expression of real suffering and a protest against real suffering. Religion is the sigh of the oppressed creature, the heart of a heartless world, and the soul of soulless conditions. It is the opium of the people.
The abolition of religion as the illusory happiness of the people is the demand for their real happiness. To call on them to give up their illusions about their condition is to call on them to give up a condition that requires illusions. The criticism of religion is, therefore, in embryo, the criticism of that vale of tears of which religion is the halo.

ترجمه‌ی فارسی بر مبنای متن انگلیسی:

بنیان نقد غیرمذهبی این است که: انسان دین را می‌سازد، دین انسان را نمی‌سازد. دین به راستی، خودآگاهی و عزت‌ِنفس انسانی است که هنوز خود را پیدا نکرده و یا خود را گم کرده است. اما انسان یک هستومند مجرد و انتزاعی فارغ از جهان اطراف خود نیست. انسان، جهانِ انسان، دولت و جامعه است. این دولت و این جامعه دین را می‌آفرینند، دینی که آگاهی وارونه از جهان است چرا که آن‌ها جهانی وارونه هستند. دین نظریه‌ی عام این جهان است، گزیده‌ای از کلیت آن، منطق آن در شکلی عامه‌پسند، غیرت و تعصب نسبت آن، ضمانت اخلاقی آن،‌ مکمل پر ابهت آن، بنیان جهان‌شمول تسلی و توجیه است. دین، تحقق خیالی ذات بشر است؛ چرا که ذات بشر واقعیت حقیقی ندارد. از این رو مبارزه با مذهب،‌ مبارزه‌ی غیر مستقیم با جهانی است که مذهب رایحه‌ی معنوی آن است.
رنج مذهبی، هم بیان رنج واقعی و هم اعتراض بر ضد آن است، مذهب آه مخلوق ستمدیده، قلب جهانی سنگدل، و روح اوضاعی بی‌روح است. مذهب تریاک مردم است.
الغای مذهب به عنوان سعادتِ خیالی مردم، طلب سعادتی واقعی برای آنان است. طلبِ دست برداشتن از توهم درباره‌ی وضع موجود، همانا طلب دست برداشتن از اوضاعی است که نیاز به توهم دارد. پس، نقد مذهب نطفه‌ی نقد جهان پر دردی است که مذهب هاله‌ی مقدس آن است.
(در ترجمه‌ی ارایه شده در بعضی سایت‌ها کنار دین، کلمه‌ی خدا نیز اضافه شده است تا سهل‌انگاری مارکس مرتفع شود و خیال خودشان را راحت کنند.)
دوباره این پرسش را مطرح کنیم: دین چیست؟ و آیا دین (در معنای عام آن) افیون توده‌هاست؟
در یک تقسیم‌بندی می‌توان ادیان را در چند گروه تفکیک کرد:
۱- مذاهب محافظه‌کار، ۲- مذاهب مقاومت، ۳- مذاهب انقلاب.
با توجه به این تقسیم بندی می‌توان یقین داشت که وقتی از ادیان محافظه‌کار سخن می‌گوییم، دین نقش تریاک را بازی می‌کند و باعث خمودگی و عدم تحرک و واپس‌ماندگی است.

پوچی برای بسیاری و شاید همه‌ی مردم، همه‌ی ما کوچولوها! یادآور تیره‌گی و تلخی و پایان است. بنظر می‌رسد در فرهنگ‌هایی که هنوز در مرحله‌ی دوم طبقه‌بندی اگوست کنت قرار دارند و جهان‌بینی‌شان اسطور‌ه‌ای-فلسفی است؛ این کلمه معنایی هولناک‌تر دارد. با این‌که هزار سال پیش خیام فریاد زده بود: از آمدنم نبود گردون را سود … از رفتن من جاه و جلال‌اش نفزود… از هیچ‌کسی نیز به گوشم نشنود… کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟! … هنوز وقتی در جامه‌ی نیچه پنهان می‌شوی و ذهن این و آن را قلقک می‌دهی، بر آشفته می‌شوند، که پس چرا تو زنده‌گی می‌کنی؟ اگر هیچ رازی در پشت لحظه‌ها مکتوم نیست، چرا باید بود و ماند و زیست؟ پاسخ م.امید به گوش می‌رسد:  فتاده تخته سنگ آن‌سوی‌تر انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته خسته انبوهی، زن و مرد و جوان و پیر … تا آنجا که می‌گوید: کسی راز مرا داند که از این سو به آن‌سویم به گرداند! نشستیم به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود.
شریعتی در بخشی از نوشته‌های‌اش که نام کویریات بر آن‌ها نهاده است، در مورد آدامس! می‌گوید: من آدامس نمی خواهم، آدامس چیه؟ هی بجوم هی بجوم آخرش چی؟ آخرش باز هی بجوی بجوی… بالاخره؟ بالاخره باز بجوی باز بجوی، نه آخر آخر آخرش چی می‌شود؟ آخر آخر آخرش هیچی، آخر آخر آخرش هم مثل اول اول اول‌اش است. فقط در لحظه اول یک لعاب شیرین دارد که اول‌اش ادم را می‌گیرد، می‌روی می‌خری تا توی دهان می‌گذاری لعاب می‌رود و بقیه‌اش هم  مقداری هیچی که جسمیت یافته. هیچیِ جرم‌دار! چیزی که نه گرسنگی را و نه تشنگی را فرونمی‌نشاند و باید بیهوده بجوی، بی‌بو وبی‌خاصیت. هی بجوی، با این همه بی‌همه چیزی از همه چیز هم بیشتر باید جوید. آخرش هم نه کم می‌شود، نه تمام. فقط چانه را خسته می‌کند، سر و صدایی هم دارد بیهوده و ول کن هم نیست وفقط باید دست کرد و از دهان گرفت و انداخت توی سطل اشغال. که اگر جای دیگری بیندازی  باز ممکن است به پای‌ات گیر کند، به لباس‌ات بچسبد. باز هم کنده نمی شود. دنیا همین است و آدم‌ها همین وهمبازی‌ها همین و بازی‌ها همین …
غیر از این هم می‌توان توقعی داشت؟ وقتی که از مسایل عادی زنده‌گی فراتر می‌رویم: وقتی که از خور و خواب و خشم و شهوت! می‌گذریم. وقتی که یک قدم جلو می‌رویم. بر زمین رگبار نفرت می‌بارد و همه چیز تهی از معنا می‌شود؛ چرا که تکراری و کوچک است و هر چه که این‌گونه است، تهی و پوچ و شرم‌آور. ولی آیا واقعا چنین است؟!
بیاید به کلام نیچه، این رند عافیت‌سوز گوش فرا دهیم:
اگر ما پوچ بودن زنده‌گی را با تمام وجود بپذیریم و آن‌گاه، پس از هضم این حقیقت، که هضم آن کار هرکس نیست، به تمامی زنده‌گی کنیم؛ آن زمان است که می‌توانیم شایسته‌ی همراهی با طبیعت و جهان گردیم، و شایسته‌ی زنده‌گی با آن‌ها…
آری. ما باید به تمامی زنده‌گی کنیم، و علم به این‌که زنده‌گی پوچ است، و عقیده بر این حقیقت، جرم نیست. جرم این است که به خاطر ترس از رسیدن به پوچی، هدفی برای زنده‌گی تعریف کنیم، و آن‌گاه که به این اهداف نرسیدیم، زمین و زمان را به پای میز محاکمه بکشانیم. جرم این است که ندانیم زنده‌گی خیلی ساده‌تر از این‌هاست که ما فکر می‌کنیم.