پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

بایگانی

دسته بندی: روزنوشت

نخست آنکه اینجا سخن از عشق نیست که عشق تهمتی است بر این خویشاوندی٬ خویشاوندی خیال٬ خستگی و خاطره. ما که نه٬ اما شما در اینجا جدایی می بینید٬ جدایی بهار و برگ٬ شب و سکوت. آنچه که در فهم متن ما را یاری می کند٬ امتزاج افق هاست و من متنی هستم که او می خواند٬ قصیده ای شاید٬ داستانی کوتاه که برگ های آخرش را او تا ابد خواهد نوشت. او متنی است که من می خوانم. غزل غروری٬ کتیبه ای کهن بر تارک میراثی تاریخی یا حتا رایحه ی عطری دل انگیز بر جامه ی مندرس جهان. افق ها در هم آمیخت و.
و ما ملاقاتیم٬ ملاقاتی مجسم پشت پنجره ی معبدی که میعادگاه مرگ و میلاد است. معبدی که در ژرفای دهلیزهای تاریک و خوفناکش گنجی نهان بود٬ و ما آن را یافتیم. ما آن را در یافتیم. در پیوند با …؟ در پیوندِ «بدون» با. در پیوند. حضوری تاریخمند که آرام از درگاه اتصال می گذرد. در گیسوی کسی که ریسمان رستگاری و رهایی بود آویختم٬ درآویختم٬ آویخته شدم. لابلای نوازش نت ها کلید محبس را از روی چین خوردگی های وجودش درست کردیم. و وقتی می گویم رنگ خاکستری٬ رنگ خاکستری پیرامون٬ پیرامونش زیباترین رنگ دنیاست٬ می خندد. آن هم چه نوازش-خنده ای!
آخر دنیا که می گویند٬ که می گفتند٬ همین جاست. و آخرالزمان همین امروز٬ همین امروزی که ما در آن ایستاده ایم. ما٬ من و اوییم؛ و هم بسیاران دیگری که در ما هست و شما نمی شناسید و ما می شناسیم. همسایه های کوه استسقا می شناسند. هم سایه های کوه استسقا در غرب شیراز٬ هم تشنگی درختان قیطریه٬ هم مضراب های تاری که در چند قدمی خاموش خویش را می گرید٬ هم گره های نی که در امید دمیدن نفس آدمی است. هم گیتاری که او بعدها خواهد نواخت. هم برق جداره ی فلوتی که الهه ی نازی٬ زمانی حفره ی درونش را پر می کرد. اینجا همان جاست. اما نه همان جایی که فکر می کنی. همان جایی که در کتاب ها نوشته اند. اینجا همان جایی است که بعدها در کتاب ها خواهند نوشت. که بعدها در کتاب ها خواهیم نوشت. دست گشودم تا تنی را دریابم٬ تلاطمی نصیبم شد٬ تندر٬ ترانه٬ تبسمی. حیران بودم. بر معبر مصیبت٬ موج مرگ می لغزید و بر درگاه خاموشی و فراموشی تنهایی استوار ایستاده بود٬ تا من درگشایم و صیدم کند٬ اسیرم کند. اما تنهایی نبود٬ تنهایی بود اما تنهایی عظیم او بود که من می کوشم انکارش کنم٬ فرو ریزمش٬ فرو می ریزمش.
با هم بزرگ شدیم٬ هزاران سال. بزرگم کرد٬ بزرگش کردم. بوسیدمش٬ مرا بوسید. مرا خواهد بوسید٬ یقین دارم.
نخست سخن از عشق نبود و نیست٬ نه در نگاه های غبار آلود٬ نه در کلمات گل آلود. نه در کلمات و نگاه ها که در فاصله ی بین سطرها٬‌ جان کلام نهان است. دیگر آن که سخن از چیز دیگری است؛ نسیمی بر پرده٬ پشت پنجره ای باز در صبحی بهاری که ما در کنار هم بر بلندای برجی خفته ایم. او گمان می کند من خفته ام٬ من گمان می کنم او خفته است٬ اما ما بیداریم٬ چه خوب است که ما بیداریم و در آرزوی دیدار٬ دیداری دوباره٬ هزارباره.

شب ها، شب ها وقتی که جلوی پنجره می ایستم، شهرِ تاریک با حیله ی چراغ های کوچکش تمام قد مقابلم می ایستد. اتوموبیل های اندکی از خیابان می گذرند. آرامش، آرامشِ خفیفی بر همه جا سایه افکنده است. سیاهی پرده ی هولناکی بر دغدغه های تلخ روز و روزگار تلخ کشیده است. مردمان در بستر خویش در برابرِ دشواری، افقی ایستاده اند (و این خود دیگرگونه معجزتی است.)، جدن خواب می بینند، جدی خواب می بینند، کاملن جدی.
در آن سوی پیاده رو، کورسوی امیدی به چشم می آید. یک سوپرمارکت باز است، به بهای فروش پفکی، قالبی پنیر، شیشه ای نوشابه یا یک بسته سیگار به کسی مثل من… خواب را بر خود حرام کرده است و این نیز خود یک دلگرمی است. کارکنان بخش فوریت های پزشکی، آتش نشانان (و آتش فشانان نیز) همچو من بیدارند. اما گمان نمی کنم هیچ کدام شان مثل من سرگیجه داشته باشد.
چند صباحی است که یک سرگیجه ی خفیف همدم لحظه هایم شده است. می گویند: از بس کتاب می خوانی، سیگار می کشی و پای کامپیوتر می نشینی. (که مواردی تهی از واقعیت نیست و اگر شب بیداری را هم به این مجموعه اضافه کنیم، کلکسیون کامل می شود.)
رفته ام پیش متخصص مغز و اعصاب، بینایی و شنوایی ام را بررسی می کند. می گوید: هیچ مشکلی نداری، به خاطر فشارهای روحی و عصبی است. از روی ساده دلی (و نیز تخصص پزشکی) می پرسد: ضربه ای به سرت نخورده؟ (می خواهم بگویم: آقای دکتر، به سر شما هم ضربه ای نخورده؟ به سر همه ی ما ضربه ای نخورده؟ اما) می گویم: نه!
برایم یک قرص ضد سرگیجه می نویسد، که ثمربخش است و شب ها مرا در حالت تعلیق داوری (اپوخه ی هوسرلی!) به خواب می برد.
می گوید: اگر بهتر نشدی دو هفته ی دیگر باز هم بیا. – باشد، می آیم.
همین امروز خواب دیدم که شیراز گرفتار یک سیلاب شده است، از همه سو آب موج می زد، من بر پشت بام خانه ایستاده بودم. همسایه ها در هول و هراس گرفتار بودند و من به همه لبخند می زدم و می گفتم: بابا این آب ها از کجا آمده است؟ بارانی که نباریده. باور کنید داریم خواب می بینیم. ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. موج ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و ذره ای در اطمینان من تزلزل وارد نمی شد. خواب می بینیم، خواب! در آینده ی یک پندار. از خواب بیدار شدم. شیراز محکم سر جای خویش ایستاده بود، مثل تمام این هزاره ها. چیزی که زودتر از همه به خاطرم آمد برق چشم های تو بود و بعد از آن سرگیجه.

آدم سه پسر داشت (مثل فریدون، ولی نام های شان سلم، تور و ایرج نبود) نام پسرهایش هابیل و قابیل و من بود، (نمی دانم چرا هابیل و قابیل من را تو خطاب می کردند، اسم من که “من” بود، شاید “تو” هم بود، شاید تو هم بودی). وقتی که قابیل سنگ را بر سر هابیل کوفت، من آنجا ایستاده بود، لابلای بوته ها (نگران هم نبود، زیرا هنوز یادش بود که قانون جنگل حاکم است، این روزها چون گاهی مردم یادشان می رود که در جهان قانون جنگل حاکم است، نگران می شوند). دشنامی زشت نیز نثار هابیل کرد. هابیل معنای آن آوا را نمی دانست ولی من و قابیل، من و برادرش قابیل می دانستند.
نخستین کسی که سخن گفت، قابیل بود، جنایتکار نخستین، خون برادر بی زبانش را بر خاک ریخت، شاید اگر من هم مثل هابیل بی زبان بود، کشته می شد، ولی نه، من زبان داشت، زبان دراز بود. کلمه را از قابیل آموخت. کلمات زشت و زیبا، کلمات زشت را به “من” یا همان “تو” می گفت. و کلمات زیبا را به او می گفت. ضمیر زاده شده بود. ضمیر من؛ تو و او، ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخودآگاه، ضمیر فاعلی، ضمیر مفعولی و مهمتر از همه ضمیر ملکی.
از همان روزها “من” فهمید که باید کلمات زشت را تحمل کند، ولی “تو” نفهمید. نمی دانم چرا؟ از همان روز “من” از “تو” جدا شد و آن روز ابتدای ویرانی بود (فروغ می گوید باد هم می وزید؛ اما من درست یادم نیست.)
از همان روزها من فهمیدم که باید کلمات زشت را تحمل کنم، ولی تو نفهمیدی و می دانم که چرا نفهمیدی و می دانم که چرا قابیل از او می ترسید. او نبود، و قابیل مثل فرزندانش از اویی که نیست می ترسند، ، آن هایی که هستند – مثل من، تو و هابیل- ترس ندارند، ولی من و تو از چیزهایی که نیستند نمی ترسیم. من و تو از چیزهایی که هستند می ترسیم، آنان از چیزهایی که نیستند، می ترسند. چیزی که این میان اهمیت دارد، ترس است. همه ی ما می ترسیم، پس مثل هم هستیم. مثل همه ی فرزندان آدم.
گهگاهی خیال شان راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنند، شاید چیزهایی که نیستند، اصلن نباشند. گهگاهی خیال ما نیز راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنیم، شاید چیزهایی که نیستند، اندکی باشند.
هابیل سکوت کرد، چون کار دیگری بلد نبود. سکوت کرد و در سکوت مرد، برادرم قابیل نخستین کسی بود که دروغ گفت، نخستین کسی بود که عشق ورزید، نخستین قاتل جهان. نخستین حیوانی که سخن گفت و من همه ی این کارها را از برادر بزرگم آموختم.
در نخستین زمستان، بدون شعر بدون موسیقی در شکاف غارها نمی دانی اجداد ما چقدر لرزیدند. درست یادم است که چیزی کم بود، چیزی که نبودنش احساس می شد، چیزی که نمی دانستیم چیست، ولی می دانستیم که نیست.
از آن سرما تا انجماد امروز، راه درازی پیموده ام، چیزهای زیادی را آموخته ام، ولی هرگز نفهمیدم که چرا “من” را، “تو”خطاب می کنند. شاید می خواهند همیشه هم نگران “من” باشم، هم نگران “تو”. ولی اینقدر مهربان نیستند. می خواهند مرز مبهم میان من و تو همیشه مبهم بماند تا …

پی نوشت:

فلسفه سیاسی چیزی نیست مگر به کار بستن علم اخلاق در مورد جامعه.

آدم فیلم های قدیمی را که نگاه می کند -با کیفیت بد و سیاه سفید- گمان می کند که دنیا آن روزها همین رنگ بوده است. (نبوده است؟)

اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ نور خیره کننده ی عقل و علم بود. روزگاری که توپ خانه ی آسمان کوب این سه تن، مسلسل این مثلث هراس، حیرت و حسرت، هنوز سینه ی سپهر و قلب ما ساده دلان را نشانه نرفته بود.
اگر دست خودم بود، دلم می خواست نام هیچ کدام از غول های آلمان و فرانسه را نمی شنیدم. اگر دست خودم بود با افلاطون و ارسطو سرگرم می شدم و مثل میرداماد هم ارسطویی می شدم و هم افلاطونی و به هیچ کسی هم بر نمی خورد.
باری، حیات در دوران تاریکی که فلسفه مرده است، به مرگ شباهت بیشتری دارد تا به زندگی. روزگار سلطه ی نظریه هاست. و متاسفانه ما به درستی آگاه شده ایم که چشم انداز ما تنها یکی از بی نهایت دریچه ای است که بر جهان گشوده است. اما تو از کدام دریچه به تماشای این برهوت نشسته ای؟ ظالمی یا مظلوم؟
ظالم و مظلوم هیچکدام نمی توانند، لایق کلمه ی انسان باشند. اما فراسوی این رابطه ی مبتنی بر استثمار چیست؟ از درون تاریکی دوچندانی سخن می گویم که همه ی ما در آن اسیریم: نخست ظلمات جهان مردسالار، و دیگر ظلمات و خلائی که اندیشه های خارج از چارچوب اندیشه های مردسالار در آن زندگی می کنند. واقعیت چیست؟ زن چیست؟ مرد چیست؟ احساسات ما که در مرداب متعفن این دنیا ریشه دوانده اند، چگونه می تواند به جای گنداب، شهد برای شاخساران ما سوغات آورند؟
فرض کنیم روزگاری اثبات شود که اساسا مرد و زن با هم متفاوتند و مردها در تمام وجوه بر زن ها برتری دارند. تکلیف ما در آن زمان چیست؟ باید بر روح آن اهل معرفت، آخرین حکیم از سلسله ی حکمای بزرگ، درود بفرستیم که با بصیرتی هولناک هنگام بیان احکام، طبقه بندی چندش آورش را لحاظ می کرد و می نگاشت: الرجال….. من النساء و الحیوانات …
آوردگاه اصلی درون ماست، درون ما مردهایی که ناچاریم نقش ظالم را بازی کنیم، که اگر این چنین نباشیم مرد نیستیم، انسان نیستیم. که اگر… پس کیستی؟ نه مرد، نه زن، در بهترین حالت: مخنثی والاتبار! شاید هم از اعقاب و اخلاف جان استوارت میل…
شما ای مردان خردمند کیستید؟ برده دارانی دلسوز؟ یکه سالارانی رحیم؟ هیولاهایی جذاب و دلربا؟ آری، “نیشخندها لبان تازه تری می جویند و چندان که از جست و جوی بی حاصل باز می مانند به لبان ما باز می آیند.”
جهنم موعود آغاز گشته است، در درون ما. کاش کسی به غمگساری ما بر می خاست! برای هویتی که نیست. برای بودنی که دوستش ندارم، برای بودنی که با دستان لعنت بار نابرابری و برتری من بر تو، برتری مرد بر زن شکل گرفت. و ذهنیتی دیگرگونه که در گوشش خطبه های خوف می خواندند، و چشمانش مسحور کلمات فرزانگان زمین بود.
می خواهیم این نقش جانفرسا و انسان سوز را رها کنیم، اما در کدامین جهان و به کدامین بها؟ کجایند بازیگرانی که در اجرای این تراژدی ما را یاری رسانند؟ کجایند بازیگرانی که بر روی صحنه در اوج داستان ناگهان زمام اختیار از کف ندهند و قهقهه ای رندانه سر ندهند و فریاد بر نیاورند که: مگر زن بودن و مرد بودن غیر از آنچه همیشه بوده است، چه چیزی می تواند باشد؟
هر اتفاقی روی دهد، مهم نیست. اگر انسان نبودم، اگر در انتها شکست خوردم دست کم، چهره ی انسان را برای لحظه ای، (کدام لحظه؟ بگذریم!) دیده ام و این تصویر هوش ربا را لابلای زخم های دلم برای آیندگان نگاه می دارم. شاید کسی، کودکی در گنجه ی ما مردگان ِ فردا، قرابت این تصویر را با رویاهای گمشده اش دریافت و جهان دیگرگونه ای ساخت.

یکی از دلچسب ترین سرگرمی های دنیا، خواندن آگهی های ترحیم است.
تویه شهری که در دوره ی کارشناسی ارشد دانشجو بودم، محتویات این آگهی ها بسیار جذاب بود، این که مثلن در آگهی ترحیم، ده ها نام و نام خانوادگی ذکر می شد. که مرحوم مغفور پسر دایی فلان دکتر، یا شوهر خاله ی فلان حاج آقا بوده است. (معلوم نیست حالا هدف از این شجره نامه ها چیه: مثلن اقوامِ مرحوم، آدم های کله گنده ای هستن، پس مرحوم آدم کله گنده ای بوده؟ یا اینکه مرحوم با اینکه خودش آدم مهمی نبوده ولی مرگش آدم های مهمی را داغدار کرده؟ بگذریم) آگهی هایی که مرگ زن ها را اعلام می کرد با آن کلمه ی “متعلقه” بیشتر از باقی آگهی ها، دلبری می کرد: متعلقه ی مهندس ناصر…
اما از این ویژگی ها که در هر نقطه ی کشور به شکلی خود را هویدا می کند اگر بگذریم، به مسائلی که در همه ی این آگهی ها مطرح می شود، می رسیم.
ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم … روز درگذشت خانم / آقا، در روز … ساعت … در مکان … برگزار می گردد. حضور شما سبب…
بعد هم یکی دو بیت شعر بی مزه و بی معنی، با غلط های تایپی، مثلن کلمه ی “مرهم” را عموما “مرحم” می نویسند. که ای پدر، ای مادر، ای جوان ناکام (که خوشبختانه کمیاب شده است)، تو چقدر با حال بودی، چقدر دمت گرم بود (البته معلوم نیست تا هفته ی قبل که این مرحوم، هنوز نامرحوم بوده، کسی به اش اصلن محل می ذاشته یا نه؟؟) و حالا که رفتی پدر صاحب بچه مون در اومد از بس که گریه کردیم. (واقعی یا غیر واقعی اش مساله ی مهمی نیست، که مثلا خود من بارها در مراسم مرحومان مذکر دیده ام، که وقتی یک آدم مهم یا یکی از نزدیکان متوفا، مثلا خواهر یا برادر مرحوم وارد مجلس یا جلسه می شود، همسر یا دختران مرحوم ناگهان هنگامه بر پا می کنند. -تحلیل این کنش ها و واکنش ها خود حدیث دلکشی است.- )
اما جمله ای که در انتهای تمام آگهی ها بدون استثنا عشوه گری می کند، چنین است:
“ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.”
ضمناً نه، صریحاً قربون این “ضمناً” برم. خوب شد که این جمله رو نوشتی، و الا زن ها ممکن بود فکر کنند، مجلس زنانه در زمانی دیگر و در مکانی دیگر برگزار می گردد.
اندیشه مردسالار که هیچ گوشه و کناری را بی نصیب نگذاشته، از خیر این یکی هم نگذشته و وسط مرده کشی و تشیع جنازه هم ول کن ماجرا نیست که بابا، در هر صد هزار تا آگهی فوت، پایین نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه تاش نوشته، “ضمنا مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.”
اگه مشکل تو آگهی دهنده ی محترم، -یا در واقع سنتی که شکل آگهی ها را از چند دهه ی گذشته تعیین کرده- اینه که اطلاع بدی. جمله های بدرد بخور بنویس. اگه تویه همه ی قصه ای که گفتی: “ضمن سپاس از الطاف کلیه سروران گرامی که در مراسم تشییع و تدفین شرکت نموده اند. به اطلاع می رساند، مراسم … روز درگذشت خانم / آقا، در روز … ساعت … در مکان … برگزار می گردد. حضور شما سروران گرامی سبب…” منظورت از سروران، آقایان هست، چرا می ترسی؟؟ خب راحت باش، اون بالا همه جا بنویس: آقایان گرامی، آخرش هم بنویس: “آقایان گرامی می توانند متعلقات شان را هم بیاورند.”
ولی مردسالاری حقه بازتر از این حرفاس. با این کلک حرفش رو در لفافه می زنه و به همین راحتی و با بسیاری ترفندهای ساده تر و ابکی تر از این، ته ته کله ی همه ی ماها بذر می پاشه و جوونه می زنه. تا وقتی ناخودآگاه بین هویت انسانی زن ها و مردها فرق می ذاریم، از خودمون شگفت زده بشیم و بگیم: عجب! من که اینجوری فکر نمی کردم، پس چرا اینجوری رفتار کردم؟
و در آخر توصیه ای به کلیه بازماندگان محترم خودم: اگه دیدم در آگهی ترحیم من، این جمله ی “ضمناً مجلس زنانه همزمان در همان مکان برگزار می گردد.” چاپ شده. از قبر می آم بیرون، اونوقت می دونم باهاتون چکار کنم!

دی ماه هشتاد و هفت