نخست آنکه اینجا سخن از عشق نیست که عشق تهمتی است بر این خویشاوندی٬ خویشاوندی خیال٬ خستگی و خاطره. ما که نه٬ اما شما در اینجا جدایی می بینید٬ جدایی بهار و برگ٬ شب و سکوت. آنچه که در فهم متن ما را یاری می کند٬ امتزاج افق هاست و من متنی هستم که او می خواند٬ قصیده ای شاید٬ داستانی کوتاه که برگ های آخرش را او تا ابد خواهد نوشت. او متنی است که من می خوانم. غزل غروری٬ کتیبه ای کهن بر تارک میراثی تاریخی یا حتا رایحه ی عطری دل انگیز بر جامه ی مندرس جهان. افق ها در هم آمیخت و.
و ما ملاقاتیم٬ ملاقاتی مجسم پشت پنجره ی معبدی که میعادگاه مرگ و میلاد است. معبدی که در ژرفای دهلیزهای تاریک و خوفناکش گنجی نهان بود٬ و ما آن را یافتیم. ما آن را در یافتیم. در پیوند با …؟ در پیوندِ «بدون» با. در پیوند. حضوری تاریخمند که آرام از درگاه اتصال می گذرد. در گیسوی کسی که ریسمان رستگاری و رهایی بود آویختم٬ درآویختم٬ آویخته شدم. لابلای نوازش نت ها کلید محبس را از روی چین خوردگی های وجودش درست کردیم. و وقتی می گویم رنگ خاکستری٬ رنگ خاکستری پیرامون٬ پیرامونش زیباترین رنگ دنیاست٬ می خندد. آن هم چه نوازش-خنده ای!
آخر دنیا که می گویند٬ که می گفتند٬ همین جاست. و آخرالزمان همین امروز٬ همین امروزی که ما در آن ایستاده ایم. ما٬ من و اوییم؛ و هم بسیاران دیگری که در ما هست و شما نمی شناسید و ما می شناسیم. همسایه های کوه استسقا می شناسند. هم سایه های کوه استسقا در غرب شیراز٬ هم تشنگی درختان قیطریه٬ هم مضراب های تاری که در چند قدمی خاموش خویش را می گرید٬ هم گره های نی که در امید دمیدن نفس آدمی است. هم گیتاری که او بعدها خواهد نواخت. هم برق جداره ی فلوتی که الهه ی نازی٬ زمانی حفره ی درونش را پر می کرد. اینجا همان جاست. اما نه همان جایی که فکر می کنی. همان جایی که در کتاب ها نوشته اند. اینجا همان جایی است که بعدها در کتاب ها خواهند نوشت. که بعدها در کتاب ها خواهیم نوشت. دست گشودم تا تنی را دریابم٬ تلاطمی نصیبم شد٬ تندر٬ ترانه٬ تبسمی. حیران بودم. بر معبر مصیبت٬ موج مرگ می لغزید و بر درگاه خاموشی و فراموشی تنهایی استوار ایستاده بود٬ تا من درگشایم و صیدم کند٬ اسیرم کند. اما تنهایی نبود٬ تنهایی بود اما تنهایی عظیم او بود که من می کوشم انکارش کنم٬ فرو ریزمش٬ فرو می ریزمش.
با هم بزرگ شدیم٬ هزاران سال. بزرگم کرد٬ بزرگش کردم. بوسیدمش٬ مرا بوسید. مرا خواهد بوسید٬ یقین دارم.
نخست سخن از عشق نبود و نیست٬ نه در نگاه های غبار آلود٬ نه در کلمات گل آلود. نه در کلمات و نگاه ها که در فاصله ی بین سطرها٬ جان کلام نهان است. دیگر آن که سخن از چیز دیگری است؛ نسیمی بر پرده٬ پشت پنجره ای باز در صبحی بهاری که ما در کنار هم بر بلندای برجی خفته ایم. او گمان می کند من خفته ام٬ من گمان می کنم او خفته است٬ اما ما بیداریم٬ چه خوب است که ما بیداریم و در آرزوی دیدار٬ دیداری دوباره٬ هزارباره.