پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

شب ها، شب ها وقتی که جلوی پنجره می ایستم، شهرِ تاریک با حیله ی چراغ های کوچکش تمام قد مقابلم می ایستد. اتوموبیل های اندکی از خیابان می گذرند. آرامش، آرامشِ خفیفی بر همه جا سایه افکنده است. سیاهی پرده ی هولناکی بر دغدغه های تلخ روز و روزگار تلخ کشیده است. مردمان در بستر خویش در برابرِ دشواری، افقی ایستاده اند (و این خود دیگرگونه معجزتی است.)، جدن خواب می بینند، جدی خواب می بینند، کاملن جدی.
در آن سوی پیاده رو، کورسوی امیدی به چشم می آید. یک سوپرمارکت باز است، به بهای فروش پفکی، قالبی پنیر، شیشه ای نوشابه یا یک بسته سیگار به کسی مثل من… خواب را بر خود حرام کرده است و این نیز خود یک دلگرمی است. کارکنان بخش فوریت های پزشکی، آتش نشانان (و آتش فشانان نیز) همچو من بیدارند. اما گمان نمی کنم هیچ کدام شان مثل من سرگیجه داشته باشد.
چند صباحی است که یک سرگیجه ی خفیف همدم لحظه هایم شده است. می گویند: از بس کتاب می خوانی، سیگار می کشی و پای کامپیوتر می نشینی. (که مواردی تهی از واقعیت نیست و اگر شب بیداری را هم به این مجموعه اضافه کنیم، کلکسیون کامل می شود.)
رفته ام پیش متخصص مغز و اعصاب، بینایی و شنوایی ام را بررسی می کند. می گوید: هیچ مشکلی نداری، به خاطر فشارهای روحی و عصبی است. از روی ساده دلی (و نیز تخصص پزشکی) می پرسد: ضربه ای به سرت نخورده؟ (می خواهم بگویم: آقای دکتر، به سر شما هم ضربه ای نخورده؟ به سر همه ی ما ضربه ای نخورده؟ اما) می گویم: نه!
برایم یک قرص ضد سرگیجه می نویسد، که ثمربخش است و شب ها مرا در حالت تعلیق داوری (اپوخه ی هوسرلی!) به خواب می برد.
می گوید: اگر بهتر نشدی دو هفته ی دیگر باز هم بیا. – باشد، می آیم.
همین امروز خواب دیدم که شیراز گرفتار یک سیلاب شده است، از همه سو آب موج می زد، من بر پشت بام خانه ایستاده بودم. همسایه ها در هول و هراس گرفتار بودند و من به همه لبخند می زدم و می گفتم: بابا این آب ها از کجا آمده است؟ بارانی که نباریده. باور کنید داریم خواب می بینیم. ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. موج ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و ذره ای در اطمینان من تزلزل وارد نمی شد. خواب می بینیم، خواب! در آینده ی یک پندار. از خواب بیدار شدم. شیراز محکم سر جای خویش ایستاده بود، مثل تمام این هزاره ها. چیزی که زودتر از همه به خاطرم آمد برق چشم های تو بود و بعد از آن سرگیجه.

آدم سه پسر داشت (مثل فریدون، ولی نام های شان سلم، تور و ایرج نبود) نام پسرهایش هابیل و قابیل و من بود، (نمی دانم چرا هابیل و قابیل من را تو خطاب می کردند، اسم من که “من” بود، شاید “تو” هم بود، شاید تو هم بودی). وقتی که قابیل سنگ را بر سر هابیل کوفت، من آنجا ایستاده بود، لابلای بوته ها (نگران هم نبود، زیرا هنوز یادش بود که قانون جنگل حاکم است، این روزها چون گاهی مردم یادشان می رود که در جهان قانون جنگل حاکم است، نگران می شوند). دشنامی زشت نیز نثار هابیل کرد. هابیل معنای آن آوا را نمی دانست ولی من و قابیل، من و برادرش قابیل می دانستند.
نخستین کسی که سخن گفت، قابیل بود، جنایتکار نخستین، خون برادر بی زبانش را بر خاک ریخت، شاید اگر من هم مثل هابیل بی زبان بود، کشته می شد، ولی نه، من زبان داشت، زبان دراز بود. کلمه را از قابیل آموخت. کلمات زشت و زیبا، کلمات زشت را به “من” یا همان “تو” می گفت. و کلمات زیبا را به او می گفت. ضمیر زاده شده بود. ضمیر من؛ تو و او، ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخودآگاه، ضمیر فاعلی، ضمیر مفعولی و مهمتر از همه ضمیر ملکی.
از همان روزها “من” فهمید که باید کلمات زشت را تحمل کند، ولی “تو” نفهمید. نمی دانم چرا؟ از همان روز “من” از “تو” جدا شد و آن روز ابتدای ویرانی بود (فروغ می گوید باد هم می وزید؛ اما من درست یادم نیست.)
از همان روزها من فهمیدم که باید کلمات زشت را تحمل کنم، ولی تو نفهمیدی و می دانم که چرا نفهمیدی و می دانم که چرا قابیل از او می ترسید. او نبود، و قابیل مثل فرزندانش از اویی که نیست می ترسند، ، آن هایی که هستند – مثل من، تو و هابیل- ترس ندارند، ولی من و تو از چیزهایی که نیستند نمی ترسیم. من و تو از چیزهایی که هستند می ترسیم، آنان از چیزهایی که نیستند، می ترسند. چیزی که این میان اهمیت دارد، ترس است. همه ی ما می ترسیم، پس مثل هم هستیم. مثل همه ی فرزندان آدم.
گهگاهی خیال شان راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنند، شاید چیزهایی که نیستند، اصلن نباشند. گهگاهی خیال ما نیز راحت تر می شود، زمانی که فکر می کنیم، شاید چیزهایی که نیستند، اندکی باشند.
هابیل سکوت کرد، چون کار دیگری بلد نبود. سکوت کرد و در سکوت مرد، برادرم قابیل نخستین کسی بود که دروغ گفت، نخستین کسی بود که عشق ورزید، نخستین قاتل جهان. نخستین حیوانی که سخن گفت و من همه ی این کارها را از برادر بزرگم آموختم.
در نخستین زمستان، بدون شعر بدون موسیقی در شکاف غارها نمی دانی اجداد ما چقدر لرزیدند. درست یادم است که چیزی کم بود، چیزی که نبودنش احساس می شد، چیزی که نمی دانستیم چیست، ولی می دانستیم که نیست.
از آن سرما تا انجماد امروز، راه درازی پیموده ام، چیزهای زیادی را آموخته ام، ولی هرگز نفهمیدم که چرا “من” را، “تو”خطاب می کنند. شاید می خواهند همیشه هم نگران “من” باشم، هم نگران “تو”. ولی اینقدر مهربان نیستند. می خواهند مرز مبهم میان من و تو همیشه مبهم بماند تا …

پی نوشت:

فلسفه سیاسی چیزی نیست مگر به کار بستن علم اخلاق در مورد جامعه.

آدم فیلم های قدیمی را که نگاه می کند -با کیفیت بد و سیاه سفید- گمان می کند که دنیا آن روزها همین رنگ بوده است. (نبوده است؟)

منبع: درویشیان علی اشرف. چهار کتاب. نشر تاخ. چاپ اول. ۱۳۷۸٫ ص ۹۳

 

شب ها دایی موسی کتاب کهنه اش را می آورد، عینک بادامی و شکسته اش را می زد و با گریه شروع می کرد به خواندن.
بی بی – که مادربزرگمان بود- و بابا هم گریه می کردند. عمو پیره که شوهر بی بی بود و همیشه نماز می خواند همان طور سر نماز گریه می کرد و اشک از روی ریش سفیدش می چکید. هرکس گریه نمی کرد بابا با مشت می کوبید به کله اش، اما به دایی موسی و بی بی و عمو پیره نمی زد. شاید به خاطر اینکه آن ها خوب گریه می کردند. شاید هم از آن ها می ترسید.
ساعت به ساعت صاحبخانه ی پیر می آمد و به اتاق ما سر می کشید. اصلا به همه ی اتاق ها سر می کشید. وقتی او می آمد همه ی ما خوب گریه می کردیم. بابام گفته بود، تا صاحبخانه خوشش بیاید و برای کرایه خانه های عقب مانده فشار نیاورد.
از بس بابا می زد تو سر ننه، زیر چشم های ننه کبود شده بود.
میان کتاب اسم اکبر و اصغر هم بود. وقتی اسم اکبر و اصغر می آمد، اکبر و اصغر ناگهان گریه را می بریدند و ماتشان می برد. با وحشت به دهان دایی موسی خیره می شدند، ولی مشت بابا آن ها را به خود می آورد تا گریه کنند.
میان کتاب همه اش کشت و کشتار بود ظلم بود آتش سوزی بود گریه و زاری خواهرها و برادرها بود گریه کار همیشه ی ما بود موقع عزاداری عزادار بودیم، موقع جشن هم عزادار بودیم.
ادامه مطالعه …

وسایل و مواد لازم:
یک – آثار مارکس، دورکیم و پارسونز …
دو – آثار وبر، زیمل، هربرت مید و هورتون کولی …
سه- تعدادی دانشجوی جامعه شناسی
دستورالعمل:
در بخش نخست، صد صفحه از آثار متفکران دسته ی اول صحبت می کنید؛ در میان بحث لابلای تعاریف و تیکه پاره کردن تعارفات این نقد فخیمانه را نیز لحاظ می کنید که آری انسان ها در هر لحظه جهان و ارتباطات اجتماعی خویش را تولید می کنند و همیشه در چنبره ی ساختارها و نظام ها گرفتار نیستند. در هر پارگراف یک بار این معنا را به زبان های مختلف بیان می کنید. تا جایی که خواننده دچار خشم شود، ولی نه در آن حد که کتاب را به گوشه ای پرتاب کند.
در ادامه ی بحث و در صد صفحه ی دوم به سراغ متفکران دسته ی دوم می روید. از دانش دایره المعارفی وبر می گویید. از شیوه ی عالی تدریس مید نکاتی را بر می شمارید و یکی دو بار هم می گویید که کتاب مید را از روی درس هایی که سر کلاس ارائه کرده است جمع آوری کرده اند. بد نیست قدری هم از هارولد گارفینکل سخن بگویید و خوشمزگی های مستتر در آزمایش های نقض کننده را برای تغییر ذائقه خواننده شرح دهید. ترجیع بند کلامتان در این صد صفحه باید این باشد که انسان در هر لحظه جهان و روابط اجتماعی خود را می سازند ولی در این کارکاملا مستقل نیستند و تحت فشار ساختارها و نظام قرار دارند. [مطابق ضرب المثلی قدیمی یکی به نعل می کوبید یکی به میخ.] این معنا را در هر پارگراف یک بار تکرار می کنید تا جایی که خواننده دلزده و خشمگین شود ولی نه تا آن حدی که کتاب را به سویی پرتاب کند.
More...تا اینجا خوب پیش رفته ایم و نیمی از کار را انجام داده ایم. اکنون باید به یک بحث تاریخی بپردازیم. از یونان باستان شروع می کنیم. از افلاطون و ارسطو می گوییم. نگاهی کوتاه به قرون وسطا و اندیشه های سنت آگوستین و ابن خلدون می اندازیم. به دکارت و تولد سوژه می رسیم و پس از آن قدری از کانت می گوییم و اینکه وی چگونه می خواست تجربه گرایی و عقل گرایی را تلفیق! کند. پس از کانت به هگل می رسیم. هگل را باید دو دستی بچسبید. تا جای ممکن از کلمه ی دیالکتیک استفاده کنید. کمی از تاثیر هگل بر مارکس بگویید. برخی از جمله ها را با این عبارت آغاز کنید: همانگونه که مارکس در تزهای فوئرباخ می گوید… یا مثلا: مارکس در نامه ای به انگلس بر این نکته تاکید می کند که .. مدام از سوبژکتویسم و ابژکتویسم حرف بزنید و آرام آرام فضا را برای معرفی دو واژه ساختار و عاملیت (agency) آماده کنید.
تا کنون ۳۰۰ صفحه نوشته اید و آن بخت برگشته ای که تا اینجا همراه شما بوده و این نوشته ها را خوانده است، یقینا صد صفحه ی آخر را هم می خواند.
در این صد صفحه همچون صفحات قبل قرار نیست حرف خاصی بزنید. همان چیزهایی را که قبلا گفته اید باز هم تکرار کنید و به نوشته های معتبر جامعه شناسان ارجاع دهید. از گیدنز و بوردیو و هابرماس نام ببرید و سعی کنید مرزهایی خیالی میان حرف های ایشان و خودتان ایجاد کنید.
فراموش نکنید که بگویید در دهه ی هشتاد گیدنز کسانی را که به نظریه پردازی اشتغال داشتند مسخره می کرد ولی یک دهه بعد خودش نظریه پرداز شد. یا می توانید پیچیدگی و گنگ بودن نوشته های بوردیو را با نقل قول هایی از وی نشان دهید.
ادویه جات:
در خلال متن می توانید متلک هایی به نظام سرمایه داری بگویید تا دل مکتب فرانکفورتی ها خنک شود و برای اینکه مذهبی ها دلشان نگیرد، زدن چند کشیده به صورت مارکس ضرری ندارد. با این کار نشان داده اید که طرفدار سرمایه داری نیستید و در ضمن همنشین مارکس هم نیستید. متفکری ناب و نخبه هستید که چنین نظریه ی تلفیقی را به جهان اندیشه ارائه کرده است.
نکته ی دیگر بکار بردن الزامی اصطلاحات و عباراتی از قبیل: بازنمودهای دیالکتیکی، دیدگاه های فراتجربی، نقاط افتراق هرمنوتیک استعلایی و رئالیسم انتقادی … می باشد که می تواند تعداد زیادی از مخاطبان چموش را هم به تله بیندازد.مطمئن باشید که هیچ کس یقه ی شما را نخواهد گرفت که تمام حرف شما یک جمله است: انسان ها تاریخ را می سازند اما نه آنگونه که خود می خواهند.

 

در آخر شما می مانید که صفت نظریه پرداز به اسم تان افزوده شده است و ما دانشجویان مظلوم جامعه شناسی که باید صد صفحه بخوانیم تا یک سطر حرف تازه ببینیم.

اگر دست خودم بود، دوست داشتم در روزگاری میان کانت و نیچه زاده می شدم. در روزگاری که می شد به عقل اعتماد کرد. روزگارانی پیش از مارکس، نیچه و فروید. روزگاری که با خنجر برنده ی کانت می شد به جدال هر اندیشه ی پوچی رفت و نترسید. روزگاری که چشمان بشر، حیران ِ نور خیره کننده ی عقل و علم بود. روزگاری که توپ خانه ی آسمان کوب این سه تن، مسلسل این مثلث هراس، حیرت و حسرت، هنوز سینه ی سپهر و قلب ما ساده دلان را نشانه نرفته بود.
اگر دست خودم بود، دلم می خواست نام هیچ کدام از غول های آلمان و فرانسه را نمی شنیدم. اگر دست خودم بود با افلاطون و ارسطو سرگرم می شدم و مثل میرداماد هم ارسطویی می شدم و هم افلاطونی و به هیچ کسی هم بر نمی خورد.
باری، حیات در دوران تاریکی که فلسفه مرده است، به مرگ شباهت بیشتری دارد تا به زندگی. روزگار سلطه ی نظریه هاست. و متاسفانه ما به درستی آگاه شده ایم که چشم انداز ما تنها یکی از بی نهایت دریچه ای است که بر جهان گشوده است. اما تو از کدام دریچه به تماشای این برهوت نشسته ای؟ ظالمی یا مظلوم؟
ظالم و مظلوم هیچکدام نمی توانند، لایق کلمه ی انسان باشند. اما فراسوی این رابطه ی مبتنی بر استثمار چیست؟ از درون تاریکی دوچندانی سخن می گویم که همه ی ما در آن اسیریم: نخست ظلمات جهان مردسالار، و دیگر ظلمات و خلائی که اندیشه های خارج از چارچوب اندیشه های مردسالار در آن زندگی می کنند. واقعیت چیست؟ زن چیست؟ مرد چیست؟ احساسات ما که در مرداب متعفن این دنیا ریشه دوانده اند، چگونه می تواند به جای گنداب، شهد برای شاخساران ما سوغات آورند؟
فرض کنیم روزگاری اثبات شود که اساسا مرد و زن با هم متفاوتند و مردها در تمام وجوه بر زن ها برتری دارند. تکلیف ما در آن زمان چیست؟ باید بر روح آن اهل معرفت، آخرین حکیم از سلسله ی حکمای بزرگ، درود بفرستیم که با بصیرتی هولناک هنگام بیان احکام، طبقه بندی چندش آورش را لحاظ می کرد و می نگاشت: الرجال….. من النساء و الحیوانات …
آوردگاه اصلی درون ماست، درون ما مردهایی که ناچاریم نقش ظالم را بازی کنیم، که اگر این چنین نباشیم مرد نیستیم، انسان نیستیم. که اگر… پس کیستی؟ نه مرد، نه زن، در بهترین حالت: مخنثی والاتبار! شاید هم از اعقاب و اخلاف جان استوارت میل…
شما ای مردان خردمند کیستید؟ برده دارانی دلسوز؟ یکه سالارانی رحیم؟ هیولاهایی جذاب و دلربا؟ آری، “نیشخندها لبان تازه تری می جویند و چندان که از جست و جوی بی حاصل باز می مانند به لبان ما باز می آیند.”
جهنم موعود آغاز گشته است، در درون ما. کاش کسی به غمگساری ما بر می خاست! برای هویتی که نیست. برای بودنی که دوستش ندارم، برای بودنی که با دستان لعنت بار نابرابری و برتری من بر تو، برتری مرد بر زن شکل گرفت. و ذهنیتی دیگرگونه که در گوشش خطبه های خوف می خواندند، و چشمانش مسحور کلمات فرزانگان زمین بود.
می خواهیم این نقش جانفرسا و انسان سوز را رها کنیم، اما در کدامین جهان و به کدامین بها؟ کجایند بازیگرانی که در اجرای این تراژدی ما را یاری رسانند؟ کجایند بازیگرانی که بر روی صحنه در اوج داستان ناگهان زمام اختیار از کف ندهند و قهقهه ای رندانه سر ندهند و فریاد بر نیاورند که: مگر زن بودن و مرد بودن غیر از آنچه همیشه بوده است، چه چیزی می تواند باشد؟
هر اتفاقی روی دهد، مهم نیست. اگر انسان نبودم، اگر در انتها شکست خوردم دست کم، چهره ی انسان را برای لحظه ای، (کدام لحظه؟ بگذریم!) دیده ام و این تصویر هوش ربا را لابلای زخم های دلم برای آیندگان نگاه می دارم. شاید کسی، کودکی در گنجه ی ما مردگان ِ فردا، قرابت این تصویر را با رویاهای گمشده اش دریافت و جهان دیگرگونه ای ساخت.