شب ها، شب ها وقتی که جلوی پنجره می ایستم، شهرِ تاریک با حیله ی چراغ های کوچکش تمام قد مقابلم می ایستد. اتوموبیل های اندکی از خیابان می گذرند. آرامش، آرامشِ خفیفی بر همه جا سایه افکنده است. سیاهی پرده ی هولناکی بر دغدغه های تلخ روز و روزگار تلخ کشیده است. مردمان در بستر خویش در برابرِ دشواری، افقی ایستاده اند (و این خود دیگرگونه معجزتی است.)، جدن خواب می بینند، جدی خواب می بینند، کاملن جدی.
در آن سوی پیاده رو، کورسوی امیدی به چشم می آید. یک سوپرمارکت باز است، به بهای فروش پفکی، قالبی پنیر، شیشه ای نوشابه یا یک بسته سیگار به کسی مثل من… خواب را بر خود حرام کرده است و این نیز خود یک دلگرمی است. کارکنان بخش فوریت های پزشکی، آتش نشانان (و آتش فشانان نیز) همچو من بیدارند. اما گمان نمی کنم هیچ کدام شان مثل من سرگیجه داشته باشد.
چند صباحی است که یک سرگیجه ی خفیف همدم لحظه هایم شده است. می گویند: از بس کتاب می خوانی، سیگار می کشی و پای کامپیوتر می نشینی. (که مواردی تهی از واقعیت نیست و اگر شب بیداری را هم به این مجموعه اضافه کنیم، کلکسیون کامل می شود.)
رفته ام پیش متخصص مغز و اعصاب، بینایی و شنوایی ام را بررسی می کند. می گوید: هیچ مشکلی نداری، به خاطر فشارهای روحی و عصبی است. از روی ساده دلی (و نیز تخصص پزشکی) می پرسد: ضربه ای به سرت نخورده؟ (می خواهم بگویم: آقای دکتر، به سر شما هم ضربه ای نخورده؟ به سر همه ی ما ضربه ای نخورده؟ اما) می گویم: نه!
برایم یک قرص ضد سرگیجه می نویسد، که ثمربخش است و شب ها مرا در حالت تعلیق داوری (اپوخه ی هوسرلی!) به خواب می برد.
می گوید: اگر بهتر نشدی دو هفته ی دیگر باز هم بیا. – باشد، می آیم.
همین امروز خواب دیدم که شیراز گرفتار یک سیلاب شده است، از همه سو آب موج می زد، من بر پشت بام خانه ایستاده بودم. همسایه ها در هول و هراس گرفتار بودند و من به همه لبخند می زدم و می گفتم: بابا این آب ها از کجا آمده است؟ بارانی که نباریده. باور کنید داریم خواب می بینیم. ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. موج ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و ذره ای در اطمینان من تزلزل وارد نمی شد. خواب می بینیم، خواب! در آینده ی یک پندار. از خواب بیدار شدم. شیراز محکم سر جای خویش ایستاده بود، مثل تمام این هزاره ها. چیزی که زودتر از همه به خاطرم آمد برق چشم های تو بود و بعد از آن سرگیجه.