پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

رفیق نادیده‌ام، ” سایه” در پیامی نظر شخصی مرا در مورد عشق پرسیده است و این که از میان نگاه های مختلف اندیشمندان جهان کدام یک را برای قراربخشیدن به این خیال بی‌قرار می پسندم…..

اینک آنچه بر خاطر من گذشت:

 

از لطف شما و پیام‌هایی که گذاشته‌اید بسیار سپاسگزارم. نظر شخصی من را در مورد عشق پرسیده بودید. دقیقن نمی‌دانم به سوال شما چه پاسخی باید بدهم. پیش از این دوست داشته‌ام، عاشق بوده‌ام، شیدا و شوریده بوده‌ام، با این حال هرگز در یک حال نمانده‌ام، همواره خواسته‌ام به پیش بروم.

عشق حداقل به معنایی که ما در زبان فارسی –و شاید دیگر زبان‌های بشری- با آن روبرو هستیم، تملکی کور و ویرانگر است. چرا که این واژه زاده ی زمان هایی است که خبری از انسان نبوده است، مرگ، جنگ، بیماری های واگیردار، تولید مثل، غیرت و عصبیت وجود این موجود ۴۶ کروموزمی را پر کرده بود. –هزاران سال تا ۱۸۰۰ میلادی که فوکو می گوید زمان تولد انسان است، باید راه می پیمودیم-

با این حال این واژه از دالان زمان گذر کرده و با بار معنایی که شاعران و ادیبان و … بر آن نهاده‌اند در پیاله‌ی ما نهاده شده است. حسی که معمولن هرکسی حداقل یک بار در زندگی تجربه می‌کند. امروز مهم آن است که ابژه‌ی این احساس چه کسی باشد و عاشق چه کسی بشویم. (به امید آنکه روزی کلمه‌ای مناسب پیدا شود.)

باری، شاید بزرگترین پیروزی من در زندگی، عشق ورزیدن به کسانی بوده است که از پیرامون‌یان چند سر و گردن بالاتر بوده‌اند و نکته‌های نهان چندی به من آموخته‌اند و سرانجام روبرو شدن با کسی  که نخواسته نقش معشوق را بازی کند، همواره انسان بوده است، با تمام پیچیدگی‌ها و دشواری‌ها، کسی که همدرد من بوده است، همراه من بوده است. گاهی او را به دوش کشیده‌ام و چه ثانیه‌های مخوفی که او مرا به دوش کشیده و از گردنه‌های صعب‌العبور گذر داده است.

وقتی که او معشوق نباشد، تو نیز نمی‌توانی عاشق باشی، و عشقی نیز به معنای مصطلح در میان نخواهد بود، پس این گذرگاه دل‌آزار ناگاه به فرجام می‌رسد، و آنچه که من دیدم، زیبایی، شادمانی و آرامش بود. (شاید نزدیک‌ترین واژه برای توصیف این وضعیت در زبان فارسی “آشنایی ژرف” باشد.)

بعد از سال‌ها درگیری با مسائل فکری و خواندن زندگی‌نامه‌ی اندیشمندان دانسته‌ام که اکثریت قریب به اتفاق نظرات ایشان پیرامون عشق به تجربیات شخصی‌شان مربوط است –نه خرد نقاد و تفکرات حیرت‌انگیزشان-  و این خردمندان روشن ضمیر خود به این نکته‌ی روشن پی نبرده بودند. هم آنان که همواره در پی سرکوب و تحقیر زن و عشق بوده‌اند (به مثابه مردانی که باید نسخه تجویز کنند) و هم آنان که از عشق و زن تجلیل کرده‌اند.

لغت‌نامه پنجره‌ای است که ما به کودکان‌مان می‌دهیم تا جهان و فردای‌شان را از چارچوب تنگ آن ببینند. رفیق! گردی از ناامیدی بر جمله‌های‌ات نشسته است. بیا گفتمان آدمیان پشت پنجره را رها کنیم که گاهی امیدوار و گاه ناامید می‌شوند. زبان و بازی‌های‌اش ترسناک است.

آسمان من نه خورشیدی دارد و نه رنگی آبی بر آن نقش بسته است و نه ابری می شود، اما آسمان پنجره‌ی من ابری است و کوچه های شیراز خیس از اشک‌های شوق آسمان و آنچه به گوش می رسد، محصول نوازش آرام کلاویه های پیانوست. شاید آسمان آبی زادگاه حافظ و خورشید درخشان و نوایی دیگر، واژه هایی دیگر را در ذهنم متولد می‌کرد.

سربلند باشی و پیروز

عشق واژه ی مبهم و ظاهرن مهمی است. زیست شناسان می گویند وضعیت کسی است که تنظیم هورمون های اش به هم خورده است، شاعران با بزک کردن آن و بیان قصه ی آن با کلامی نامکرر می خواهند لقمه نانی به کف آرند و به غفلت بخورند. متالهین تیشه به ریشه ی این واژه و باورمندانش می زنند. عارفان می گویند به دو معنای لاهوتی و ناسوتی است، ناسوتی اش را خودشان مصرف می کنند و لاهوتی اش را به ما و نسل های آینده هدیه می دهند. روان پزشکان می گویند، دفترچه بیمه ات رو بده تا برات قرص بنویسم. روانکاوان می گویند بشین برام صحبت کن، بگو چی شده. جامعه شناسان به صورت عمده کار می کنند و می گویند وقتی این احساس به مساله ای همه گیر تبدیل شد، به ما زنگ بزنید تا حل اش کنیم. اکنون من و تو مانده ایم با هزاران کتاب و خاطره ی درختانی که به خاک افتادند تا واژگان بی معنا سپیدی شان را آلوده کند.

ای کاش به جای ساختن کاغذ از درختان، شاخه های تناورشان را لای چرخ های تکامل گذاشته بودیم تا زیر چرخ های اش له نشویم. مصیبت از آنجا آغاز شد که مغز که خودش یکی از محصولات تکامل بود، در برابر پدر شورش کرد و به جای تلاش برای از بین بردن رقبا، مفهوم و معنا را تولید کرد. و به جای تلاش برای نابود کردن دیگری، به درد او اندیشید. مصیبت بزرگتر آنجا اغاز شد که وجود من و تو تبدیل به آوردگاه مردها و دردها، زن ها و ژن ها شد.

————————-

دنبال یه عکس با موضوع عشق می گشتم که بذارمش زیر این مطلب، تویه گوگل سرچ کردم، خیلی از عکسا، عکس دختران و پسران زیبارو بود، تازه اون وقت یادم اومد که نمی شه (و اصن نباید) عاشق دختری یا پسری شد که خوشکل نباشه. خوشکل با لبخندهای هالیوودی!

“چقدر بی شباهتم به تو من، ای شهوت شراره افکن بر چمن”

 

 

در روان‌کاوی، وفا نکردن به میل نام دقیقی دارد: خوشبختی. دقیقن کی می‌​توان گفت که مردم خوشبخت​اند؟ در کشوری چون چکسلواکی در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ و دهه‌ی ۱۹۸۰، مردم واقعن به نوعی خوشبخت بودند: سه شرط بنیادین خوشبختی در آنجا تحقق یافته بود.

۱-نیازهای مادی آن‌ها اساسن برآورده می‌شد –نه بیش از حد کفایت، چون مازاد مصرف می‌تواند به خودی خود بدبختی به بار آورد. هر از گاهی تجربه‌ی کمبود موقتی برخی از کالاها در بازار (یکی دو روز قهوه پیدا نمی‌شد، بعد گوشت، بعد تلویزیون) خوب بود: این دوره‌های کمبود موقتی همچون استثناهایی بودند که به مردم یادآوری می‌کردند که باید خوشحال باشند که این گونه کالاها عمومن در دسترس‌اند- اگر همه چیز همیشه در دسترس باشد، مردم این فراوانی را واقعیت بدیهی زندگی تلقی می‌کنند و دیگر از بخت خود سپاسگزار نخواهند بود. بدین ترتیب زندگی به طریقی منظم و قابل پیش‌بینی پیش می‌رفت، بدون هیچ تلاش یا شوک عمده‌ای، آدمی اجازه داشت در لاک جهان خصوصی خود بخزد.
۲-ویژگی دوم –و فوق العاده مهم- یک دیگری (حزب کمونیست) وجود داشت که می‌شد تقصیر هر چیزی را که عیب و ایرادی داشت به گردن آن انداخت، به طوری که آدمی ابدن احساس مسئولیت نمی‌کرد –اگر برخی کالاها موقتن نایاب بودند، حتا اگر طوفانی خسارتی عظیم به بار می‌آورد، گناه “آن‌ها” بود.
۳-و –آخرین اما نه کم اهمیت‌ترین- این که مکان دیگری (غرب مصرف‌گرا) وجود داشت که می‌توانستی راجع به آن رویا ببافی و حتا گاهی از آن دیدار کنی –این مکان دقیقن در فاصله‌ی مناسب قرار داشت: نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک.

این تعادل شکننده به هم خورد –توسط چه چیزی؟ توسط میل، دقیقن. میل نیرویی بود که مردم را واداشت که پیشتر بروند –و سر از نظامی در بیاورند که در ان اکثریت عظیم مردم قطعن کمتر خوشبخت‌اند.

منبع: ژیژک، اسلاوی. به برهوت حقیقت خوش آمدید. ترجمه فتاح محمدی. نشر هزاره ی سوم. چاپ دوم

 

original text

HAPPINESS AFTER SEPTEMBER 11

In psychoanalysis, the betrayal of desire has a precise name: happiness. When, exactly, can people be said to be happy? In a country like Czechoslovakia in the late 1970s and 1980s, people actually were in a way happy: three fundamental conditions of happiness were fulfilled there.

  1. Their material needs were basically satisfied – not too well satisfied, since the excess of consumption can in itself generate unhappiness. It is good to experience a brief shortage of some goods on the market from time to time (no coffee for a couple of days, then no beef, then no TV sets): these brief periods of shortage functioned as exceptions which reminded people that they should be glad that such goods were generally available – if everything is available all the time, people take this availability as an evident fact of life, and no longer appreciate their luck. Thus life went on in a regular and predictable way, without any great efforts or shocks; one was allowed to withdraw into one’s own private world.
  1. A second – extremely important – feature: there was Other (the Party) to be blamed for everything that went wrong, so that one did not feel ruly responsible – if there was a temporary shortage of some goods, even if a storm caused great damage, it was ‘their’ fault.
  1. And -last, but not least – there was an Other Place (the consumerist West) which one was allowed to dream about, and even visit sometimes – this place was just at the right distance: not too far away, not too near.

This fragile balance was disturbed – by what? By desire, precisely. Desire was the force which compelled the people to go further – and end up in a system in which the vast majority are definitely less happy.

مارکسیسم و سیگار، هر دو آینده را به تاخیر می‌اندازند، مارکسیسم و سیگار آینده‌ای که نخواهد آمد را به تاخیر می‌اندازند، مارکسیسم آینده‌ای عینی که در آن خبری از عدالت نیست را به تاخیر می‌اندازد، سیگار آینده‌ای که در آن خبری از سلامتی نیست را به تاخیر می‌اندازد. البته مشکل از مارکسیسم یا سیگار نیست، مشکل از انسان است. انسانی که دل‌اش برای بی‌عدالتی و بیماری پر می‌کشد. بی‌شک تاناتوس بر اروس چیره می‌شود. باور نمی‌کنید، به گورستان‌ها نگاهی بیندازید.

با یک زن زیبا نمی دانیم چه کنیم. یک زن زیبا حسادت زن های نیمه زیبا و نازیبا را بر می انگیزد. احساس می کنند از اهمیتی که در جمع باید به آن ها داده شود، کاسته شده است.

یک زن زیبای مجرد در یک شب نشینی که چند زوج تازه ازدواج کرده، حضور دارند، می تواند موجبات دعوای همه ی زن و شوهرها را در راه برگشت فراهم کند. (که چرا امشب همه ی حواس ات به او بود؟!)

مقابل یک زن زیبا مردان بیشتر گیج می شوند. حالتی که عرفا به آن “خوف و رجا” (بیم و امید) می گویند را مردان تجربه می کنند.

البته موقعیت اهمیت زیادی دارد، اینکه شما با یک زن زیبا همکار باشید، یا یک زن زیبا را در یک مهمانی ببینید. یا یک زن زیبا همسرتان باشد.

وقتی یک زن زیبا همکارتان است، سعی می کنید واکنش های تان رسمی باشد، یعنی ظاهر او تاثیری در نوع رابطه تان ندارد ولی به شکل ظریفی سرنخ هایی را در رابطه لحاظ! می کنید. در جمع مردانه تان هم حسرت دست نیافتن به او را به شکل طنز، توهین و تحقیر تخلیه می کنید.

وقتی با یک زن زیبا در در یک مهمانی روبرو می شوید، کل ماجرا بستگی به این دارد که تنها به آن مهمانی رفته باشید یا با جفت تان. یا حتا این که کسانی که با آن زن ارتباط  دارند، از درگیر بودن شما در یک رابطه مطلع باشند یا نه.

وقتی که یک زن زیبا با شما رابطه ی غیر رسمی دارد، با این مساله روبرو هستید که چکار کنید که از چنگ شما فرار نکند و در عین حال ممکن است با شخصیت یا رفتارهای او درگیری داشته باشید. ولی از این که در جمع یا هنگام راه رفتن در خیابان همه به او (و ناگزیر به شما) خیره می شوند، لذت می برید. و اگر هم رابطه به سرانجام نرسید، اعتماد به نفس شما (و نیز من) به سقف آسمان می چسبد که توانستم مدتی زنی زیبا را فریب دهم.

وقتی که یک زن زیبا با شما رابطه ی رسمی دارد، مثلن همسر شماست. مساله ممکن است به جاهای باریک و تاریک ختم شود، مدام ذهن شما به این مساله مشغول است که همه ی دنیا در حال حیله راندن هستند برای آنکه با همسر شما (که جز دارایی شماست!) ساعتی به خلوت بنشینند و از اینا ….

اگر زنی زیبا باشید در فیس بوک همه می خواهند با شما دوست شوند و در عین حال بی وقفه کاریکاتورها یا طنزهایی تولید می کنند بدین مضمون که فرند لیست زنان و دختران زیبارو شلوغ است و به ما که حرف های مهمی می زنیم و خیلی باحال و عمیق هستیم کسی توجه نمی کند و در این آشفته بازار معیار شهرت و اهمیت تنها زیبایی است.

روی هم رفته (یا روی هم نرفته) زن زیبای ایرانی برای مرد ایرانی معضل  به شمار می آید.