چند شبانی پیش تر مجالی برای اندیشیدن به شعر شاملو برای ام فراهم آمد، که یکی از محصول های آن، نگارش این نوشتار است. نمی دانم پاییز بود، یا تابستان یا بهار. …. فصل حالا، فصل گوجه و سیب و خیار و بستنی است…..
———————————–
مقدمه
شعر نو و شعر کلاسیک
کاربرد مفاهیم در شعر نو تفاوت بارزی با شعر کلاسیک دارد. معمولا مفاهیم و مضامین در اشعار کلاسیک همانند جهانی که این اشعار بدان تعلق دارد یعنی جهان پیشا مدرن، از ثبات برخوردار است. گویی جهان و اجزای آن در خاموشی ازلی-ابدلی فرو رفته است؛ جهان انسان ایرانی که با حضور فاکتورهای سازندهٔ جهان مدرن دچار تشتت گردیده است، گونهای از مدرنیته را تجربه میکند که معجونی ناهمگون از بنیانهای سازندهٔ جهان پیشامدرن، مدرن و پسامدرن است. شعر نو که نه تنها از بند قوافی و -چه بسا بحار عروضی- گسسته و گریخته است؛ در صورتبندی مفاهیم نیز؛ اسیر گذشته نیست و تنها کلام پیشینیان را به زبانی تازه بیان نمیکند و در قالب تعبیرات و ترکیبات تازه پیش روی خواننده قرار نمیدهد.
مفاهیم در شعر نو گونهگون و متلون هستند؛ و در بسیاری از مواقع افزون بر تفاوتهایی که میان مفاهیم در شعر کلاسیک و مدرن به طور کلی وجود دارد، در دورههای گوناگون تحول شعری یک شاعر؛ رنگ و بوی تازهای به خود میگیرند.
شاملو نیز که در دهههای پرخوف و خطری از تاریخ معاصر ایران لب به سرایش گشوده است، از این قاعده مستثنی نیست و با فراز و فرودهای جامعه، همنوا و هم آواست. اضلاع جهان شعری شاملو که به عقیدهٔ زندهیاد محمد مختاری؛ انسان و عشق و مبازره از ستونهای آن هستند؛ در هنگام و هنگامهٔ رخ نمودن حوادث و دیگرگونیهای فکری و فرهنگی و سیاسی دچار حک و اصلاح و تحول میشوند. با دگرگونی تصور شاعر از مفاهیم، شعرهای گذشته غنا مییابند و دریچهٔ تازهای بر روی جهان واقع و نیز بر روی اشعار گذشتهٔ وی باز میگردد.
مسیح در اشعار کلاسیک
با یک جستجوی ساده در میان اشعار شاعران قرون ماضی میتوان دریافت که چهرهٔ مسیح فارغ از پیچیدگیها و بدون غبار گذر زمان در شعر فارسی بسیار ساده و معصومانه ترسیم شده است. در اشعار انوری، سنایی، سعدی، حافظ، مولوی تا صائب و هاتف اصفهانی همه جا سخن از شخصی مسیحا نفس و عیسا دم است.
حافظ
جان رفت در سر میو حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
مولوی
ای دمت عیسی دم از دوری مزن
من غلام آنکه دوراندیش نیست
نظامی
در آن مستی نشسته پیش مریم
دم عیسی بر او میخواند هر دم
سعدی
به غنیمت شمرای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
عطار
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را
سنایی
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش
وحشی بافقی
بهشتی کوثر اندر چشمه سارش
دم عیسی نهان در نوبهارش
ناصرخسرو
وافی و مبارک چون دم عیسی مریم
عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر
خاقانی
عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت
بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت
انوری
خواجهای بود از اینان همه برتر ز شرف
مرد موسی کف و عیسی دم و یوسف دیدار
اوحدی
عیسی دمست یار، مرا پیش او بکش
و آنگه نگاه کن که: دم او چه میکند؟
خواجوی کرمانی
بخرام سوی باغ که چون لعل دلبران
عیسی دمست نکهت انفاس صبحدم
صائب تبریزی
بهار طبع صائب، فکر جوش تازهای دارد
نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن
شناختی که از عیسی و دیگر شخصیتهای تاریخی وجود مثل اسکندر، خضر و… در ادبیات کلاسیک وجود دارد، همه بیکم و کاست از روایتهای دینی و اسطورهای برگرفته شده که عمومن به شکل استعاره، تشبیه و مجاز و دیگر صنایع ادبی از آنها استفاده گردیده است و کمتر در جهت ژرفکاوی و ارائهٔ برداشتهای تازه از آنها تلاش شده است که چندان غریب نیز نمینماید. در چشم شاعران گذشته بیشتر مواقع شرح زندگی پیشینیان همچون رهآوردهای جهان مُثل افلاطون نمونهٔ اعلای خوبی و بدی بودند و غیر از دریچهٔ این ثنویت ساده، از هیچ پنجرهای جهان فراخ و گستردهٔ پیش رو نگریسته نمیشد.
شخصیتها در قالب اعمالی که انجام دادهاند شناخته میشدند و گفتگوی درونی به معنایی که انسان مردد و مشکوک امروزی با آن آشناست معنایی نداشته است.
مسیح که بود؟
چگونه میتوان از مسیح سخن گفت؟ برای پاسخ به این پرسش من نه کلام یک کشیش مسیحی که دل و دستاش با شنیدن نام مسیح میلرزد، نه یک غیر مسیحی که مسیح را از
دریچهٔ دین و آیین خود مینگرد و نه یک بیاعتقاد به خدای مسیح که از مسیح متنفر است را نقل میکنم. گفتههای کارل یاسپرس -یک فیلسوف نوکانتی سختگیر که رایحهای از اعتقاد به مسیح، هرازچندگاهی از گلبرگهای کلاماش بر میخیزد را گزیدهام. (یاسپرس، کارل. مسیح. ۱۳۸۸. احمد سمیعی. انتشارات خوارزمی. تهران.) او در بیان جنبههای روانی ممکن برای توصیف عیسای مسیح میگوید:
عیسی مسیح با هیچ چیز مخالفت نمیکند، نه با دولت، نه با جنگ، نه با کار، نه با جامعه، نه با دنیا. مخالفت برای او به یکبارگی ممتنع است. نمیتواند خلاف کسی سخن بگوید، مخالفتها برای او حتا وجود ندارند. میتواند احساس همدردی کند و بر نابینا شدن کسانی که با او در روشنایی نیستند افسوس خورد، اما نمیتواند به اعتراض برخیزد.
تنها واقعیت درونی واقعیت حقیقی است؛ آن است که زندگی، حقیقت، نور نام دارد. ملکوت خدا حالی است نفسانی. نمیتوان چشم براهش بود، در همه جاست و در هیچ جا. در زندگی روزانه همان سعادت است. نه با معجز و پاداش و نوید ثابت میشود و نه با کتاب مقدس. دلایل آن انوار باطیند و عواطف شادمانی، همسازی درونی و همهٔ آنها «دلایل مستلزم قوت»اند. مساله این است که بدانیم چگونه زیست کنیم تا حس نماییم که در آسمانیم، تا پیوسته خود را الهی و فرزند خداوند احساس کنیم. سعادت یگانه چیز واقعی است. باقی همه نشانههایی هستند که سخن گفتن از سعادت را میسر میسازند.
جنبههای تاریخی حضور عیسای مسیح
عیسی مسیح در حاشیهٔ جهان هلنی-رومی عهد باستان متاخر قرار میگیرد. در دورانی که احوال تاریخ بس شناخته و معهود است، وی در نیمسایه و توان گفت دور از نظر میگذرد. وی، که خود حسابگر و مصلحتبین نیست نمیتواند به دنیای قدرتِ حسابگر و متکی به عقل مصلحتبین متعلق باشد. از لحاظ واقعیت مادی، در زمینهٔ ملموس و محسوس راه گم میکند و به گل
مینشیند.
در مقایسه با نبوت باستانی یهود، که به صلابت مفرغ است، وی ژرف، پر ابهام و مواج است. اما در سنجش با جهان هلنی و رومی، که از او بیگانه است، اصیل و به منزلهٔ سرآغاز است.
مسیح در شعر شاملو
شعرهایی که در کلیت خویش، به مسیح و ماجرای مرگ او پرداختهاند، عبارتند از:
مرثیه // باغ آینه. ص ۳۹۱
مرگ ناصری // ققنوس در باران، ص ۶۱۲
مرد مصلوب // مدایح بیصله، ص ۹۱۸
شعرهایی که در آنها، تعبیری یا اشاره در مورد مسیح وجود دارد:
تکرار // آیدا در آینه، ص ۴۶۴
شبانه ۵ // آیدا: درخت، خنجر و خاطره، ص ۵۲۵
غزلی در نتوانستن // آیدا: درخت خنجر خاطره، ص ۵۴۸
لوح // آیدا: درخت، خنجر و خاطره، ص ۵۷۸
در این نوشتار ما دو شعر مرگ ناصری و مرد مصلوب که کاملا به مسیح اختصاص دارد را بررسی میکنیم:
مرگ ناصری
مرگ ناصری، شرح بر دار کردن مسیح است با توصیفی تاثیرگذار و زبانی سهمناک. ماجرا در بندهایی چند سطری تبیین میشود و در حدفاصل بندها جملهای نقل شده است. چهار جملهٔ اول بازگو کنندهٔ کلام بر دار کنندگان مسیح است دقایقی پیش از فرونشستن خورشید زندگانی مسیح و آخرین جمله، گفتگوی درونی العازر است.
بند یک
توصیف کشیده شدن چوبهٔ سنگین دار بر زمین، داری که عیسای ناصری خود بر دوش دارد.
بند دوم
بیان دردی که بر جان مسیح میگذرد.
بند سوم
بیان احساس اطمینانی است که در این صحنهٔ دهشتبار در سویدای جان مسیح نشسته است.
بند چهارم
توصیف تازیانهای که بر تن وی مینشیند و با تعبیر «ریسمان بیانتهای سرخ»، همزمان درد
بینهایت مسیح را شرح میدهد و هم به پایان نرسیدن ماجرا که گویی ریسمان بیانتهای سرخ بعد از دو هزارسال هم اینک بر پشت ما که خوانندهٔ این ماجرا هستیم نیز میگذرد.
بند پنجم
العازر (Lazarus) واژهای عبری، که نام یکی از معاصران مسیح است. وی پس از مرگ چهار روز در گور خفته بود که عیسای مسیح او را بانگ داد و از قبر برخاست. حکایت زنده شدن لازاروس یا العازر شرح یکی از بزرگترین معجزات مسیح است. (انجیل یوحنا باب یازدهم، آیات ۱-۴۴) حکایت مشهور دیگری نیز پیرامون وی به نام «لازاروس و مرد ثروتمند» در کتاب مقدس نقل شده است.
العازر که میان تماشاگران ایستاده است، راه خویش در پیش میگیرد و با گفتن این کلام که «مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست.» وجدان خود را تسکین میدهد، وجدانی که از دیدن این ستم آشکار به فریاد آمده است. وجدان کسی که حیات دوبارهاش ثمرهٔ معجزهٔ مسیح است و باید بر حقانیت وی شهادت دهد و برای دفاع از وی دست به کاری زند.
«مگر خود نمیخواست، ورنه میتوانست.» پاسخی بیشرمانه اما آرامشبخش برای وجدان کسی است که گوشهٔ امن و امان گزیده است، و بار مسئولیت ستم را بر دوش ستمدیده میگذارد. و می-گوید که مرگی این گونه را خود برگزیده است، و گرنه میتوانست از این هنگامه رهایی یابد.
بند ششم
توصیف آشفتگی آسمان و زمین از مرگی است که برای مسیح رقم خورده است.
میان مرگ ناصری و مرد مصلوب بیست و یک سال فاصله وجود دارد. گذر این زمان و تجربیاتی که از سر گذرانده است، شاعر را پیچیدهتر و پختهتر کرده است. هر دو شعر لحنی چون کتابهای مقدس دارند، نخستین کوتاهتر و گزیدهتر و دیگری مبسوط و چند صدایی. در مرگ ناصری ما توصیف ماجرا را تماشا میکنیم با عبارتی کلیدی که بر ذهن العازر میگذرد، در مرد مصلوب، آینهٔ ضمیر مخاطب با کلمات تند، تلخ و تیز صیقل داده میشود تا درون و برون ماجرا با شفافیتی شگرف بر این پرده بنشیند.
مرد مصلوب
هنگام آغاز روایت، میان هنگامهای است که تاثیر ژرف بر سرنوشت بشر در این دو هزاره داشته است. مرد مصلوب، عیسای ناصری است، که از بلندای چلیپا نظارهگر جهان است. نجواکنان با خود، با خدا و با خلق.
ماجرا از هشت بخش – اپیزود- تشکیل شده است:
بند اول
شرح درد هولناکی که بر جان نگران مسیح مینشیند. مسیح با پدر، با خدای پدر سخن میگوید، اما درد به پاسخ بر میخیزد.
سخنانی که مسیح در بندهای مختلف شعر زمزمه میکند یادآور هفت گزارهٔ فرجامین وی در انجیلهاست، به ویژه نجوای مسیح در بند اول شعر که به صراحت با گزارهٔ چهارم که در انجیل متی باب ۲۷ آیه ۴۶ نقل شده است، همسانی دارد: «خداوندا! خداوندا! چرا مرا رها کردی؟»
بند دوم
یهودا به راستهٔ ریسفروشان در بازار اورشلیم به اعماق تاریک درون خویش مینگرد.
یهودا اسخریوطی (Judas Iscariot) که بود؟ نام وی در فرهنگ مسیحی با خیانت عجین شده است، او یکی از دوازده حواری مسیح بود که با دریافت سی پارهٔ نقره، مسیح را با بوسهای به حاکمان رم شناساند. او پس از این کار پشیمان گشت، سی سکهٔ نقره را پس داد و خود را حلقآویز نمود.
بند سوم
سخن مسیح با پدر و این بار جاودانگی –که چون سیارهای خرد در کهکشان درد سرگردان است- به پاسخ بر میخیزد.
بند چهارم
مرد تلخ، -یهودا- در بازار اورشلیم ریسمان میخرد.
بند پنجم
مسیح با خویش سخن میگوید، پذیرندهٔ دشوارییِ که بر وی میگذرد، درد در جان او، در سایه
میشکوفد.
مسیح بدل به سایه شده است، تهی از شاخصههای انسانِ طبیعی. درد و جاودانگی درون پیکر نحیفِ سایه، متورم شدهاند.
بند ششم
یهودا بر شاخه نشسته است و تعالیم مسیح را برای هضم ماجرا و فروشستن گردِ خیانت از وجدان هراسان خود زمزمه میکند و این کلمات همان واژگانی هستند که درد و جاودانگی در درون مسیح تنورهکشان فریاد زدهاند. (چه شباهت شگفتی است میان آنچه در ذهن یهودا و مسیح میگذرد: نخستین فرد، نماد رذالت و خباثت و دیگری نماد پاکی و ایثار) و سرانجام او نیز سرنوشت محتوم را میپذیرد و مرگ را انتخاب میکند.
بند هفتم
مرد مصلوب در آغاز این بند، نجواکنان مرگ معظم و جلیل را در چنبرهٔ کلماتی مطنطن میپذیرد؛ درد و جاودانگی -به مثابه موجوداتی مستقل- که میبینند افسون و فریبشان به ثمر رسیده است، زلف نشاط شانه میکنند! اما ناگهان مرد مصلوب خویش را سرشار از شرمساری میبیند چرا که این سرنوشت –سرنوشت تلخ- باز هم نتیجهٔ خیانت یهودا است که بدل به رب النوع خیانت شده است و دنائت او به چشم شبحِ چلیپایی شهامت میآید، که او مسیح است و پاک…
یهودا برتر از اب و ابن و روح القدس در چشم، مسیح مینماید، تنها به خاطر یک ویژگی: شهامت!
شاملو در جایی دیگر -از زبان مداح، در شعر دشنه در دیس- رهنمودی چنین شگفت بر زبان
میراند: با طنین سرودی خوش بدرقهاش کنید که / شیطان / فرشتهیِ برتر بود / مجاور و همدم. / هراس به خود نگذاشت. / گرچه بالهایاش جاودانهگیاش بود، / فریاد کرد «نه»….
و یا در سرود ابراهیم در آتش میگوید: «من بینوا بندهگکی سر به راه نبودم / و راه بهشت مینوی من / بزرو طوع و خاکساری نبود /…» که در نزد او شهید و عاصی جلوهای یکسان دارند، چرا که بر قواعد اجتماعی حاکم بر این جهان که «شرافت در آن ندرتی است بهتانگیز»، شوریدهاند و نظم و نسقی تازه میطلبند.
شهامت و عصیان در این شعر ستوده میشود، شهامت و عصیانی که همگونی بسیاری با اندیشهٔ آلبرکامو دارد، نویسنده و فیلسوفی اگزیستانسیالیست که انسان را عصیان تعریف میکرد.
بند هشتم
درد و جاودانگی تنیده در هم معجونی را روی پیشخوان میگذارند که طعم کلام خدای پدر را دارد. یکی با بار معنایی منفی و دیگری مثبت. جلوهای منفی از حضوری خالد «درد بیپایان» صورتی مثبت از حضوری خیالانگیز و خواستنی «جاودانگی»
اما در این میان، پیروز ماجرا «درد» است و «جاودانگی» درمانده. زیرا عیسای ناصری با تحمل مرگی چنین هولناک، درد را تا نهایت خویش به پیش برد، اما جاودانگی با مرگ مسیح نتوانست وعدهٔ خویش را عملی کند؛ مرگِ مسیح نه «وی» را که «مسیحیت» را جاودانه ساخت.
سطرهای باقی مانده، همنوایی زمین و خورشید با جاودانگیِ شرمسار و سرشکسته است و پایان تاریک و تلخ ماجرای مرگ ناصری یا مرد مصلوب.
واپسین کلام
مسیحِ شاملو، غیر از شهامت، تمامی شاخصههای انسان آرمانی از چشمانداز شاملو را دارد. و در انتهای شعر مرد مصلوب، تردیدی که بر جان مسیح مینشیند و تصوری که از کار و کنش و فرجام خویش در ذهن میسازد، قدری او را به انسان آرمانی نزدیکتر میکند.
به غیر از مسیح، دو شخصیت کلیدی دیگر را نیز باید با دقت بررسی کرد، العازر و یهودا، یکی تماشاگر بر دار کردن مسیح است و دیگری مسبب بر دار کردن مسیح. در ظاهر امر العازر بار شرمساری سبکتری را بر دوش دارد، حالیا آنکه با شرحی که شاملو از گفتارهای این دو میدهد، یهودا دوستداشتنیتر از العازر به نظر میرسد. العازر چون اشتری مست بار وجدان را بر خاک
میافکند و میگریزد ولی یهودا چون بیدی در مسیر تندباد، پای خطای خویش میایستد و فرو
میشکند و نابود میشود.
روایت گفتگوهای درونی مسیح در شعر شاملو، به گمانم روایت گفتگوهای درونی شاملوی خردورز است، انسانی به تمام اجتماعی، که قربانی شدن خود را میبیند برای کسانی که جان کلام و پیام او را در نمییابند.
با این حال، شاملو از آنجا که ریشه در آبشخور اندیشهٔ چپ دارد و به واقعیتهای اجتماعی، چون طبقه و آگاهی طبقاتی و کارکرد سرمایه آگاه است. با بیان حال و قال مسیح خود را توصیف و هم زمان تکذیب و تنیبه میکند.
مسیح شاملو، مسیحی است که از دالان تاریک تاریخ گذر کرده است، مسیحِ شاملو، نیچه، مارکس، فوئرباخ و دیگر غولهای اندیشهٔ بشری را میشناسد و نگرانیاش صد چندان است.
او زمانی از زبان زمین خطاب به آدمی چنین میگوید: «… اگر عشق به کار میبود هرگز ستمی به وجود نمیآمد تا به عدالتی نابهکارانه از آن دست نیازی پدید افتد…» حالیا آنکه تاریخ خوانده و غیاب عشق را دریافته و ناچاری بشر به تلاش برای برپا کردن همان عدالت نابهکارانه را در مییابد.
———————–
مرد ِ مصلوب
مرد ِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحهٔ ِ دست و پایاش به دروناش میدوید
در حفرهٔ ِ یخ زدهٔ ِ قلباش
در تصادمی عظیم
منفجر میشد
و آذرخش ِ چشمک زن ِ گُدازهٔ ِ ملتهباش
ژرفاهای ِ دور از دست رس ِ درک ِ او از لامتناهی ی ِ حیاتاش را
روشن میکرد.
دیگربار نالید:
«ــ پدر،ای مهر ِ بیدریغ،
چنان که خود بدین رسالتام برگزیدی چنین تنهایام به
خود وانهادهای؟
مرا تاقت ِ این درد نیست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کنای پدر!»
و درد ِ عُریان
تُندروار
در کهکشان ِ سنگین ِ تناش
از آفاق تا آفاق
به نعره درآمد:
«ــ بیهوده مگوی!
دست من است آن
که سلطنت ِ مقدرت را
بر خاک
تثبیت
میکند.
جاودانه گی ست این
که به جسم ِ شکنندهٔ ِ تو میخَلَد
تا نامات اَبَدُالاباد
افسون ِ جادوئی ی ِ نسخ بر فسخ ِ اعتبار ِ زمین شود.
به جز اینات راهی نیست:
به درد ِ جاودانه شدن تاب آرای لحظهٔ ِ ناچیز!»
*
و در آن دم در بازار ِ اورشلیم
به راستهٔ ِ ریس بافان پیچید مرد ِ سرگشته.
لبان ِ تاریکاش بر هم فشرده بود و
چشمان ِ تلخاش از نگاه تهی:
پنداری به اعماق ِ تاریک ِ درون ِ خویش مینگریست.
در جان ِ خود تنها بود
پنداری
تنها
در جان ِ خود
به تنهائی ی ِ خویش میگریست.
*
مرد ِ مصلوب
دیگربار
به خود آمد.
جسماش سنگینتر از سنگینای ِ زمین
بر مِسمار ِ جراحات ِ زندهٔ ِ دستاناش آویخته بود:
«ــ سَبُکام سبک سارم کنای پدر!
به گذار ِ از این گذرگاه ِ درد
یاریام کن یاریام کن یاریام کن!»
و جاودانه گی
رنجیده خاطر و خوار
در کهکشان ِ بیمرز ِ درد ِ او
به شکایت
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره کشان
که: «ــ یاوه منال!
تو را در خود میگُوارم من تا من شوی.
جاودانه شدن را به درد ِ جویده شدن تاب آر!»
و در آن هنگام
برابر ِ دکهٔ ِ ریس فروش ِ یهودی
تاریک ایستاده بود مرد ِ تلخ، انبانچهٔ ِ سی پارهٔ ِ نقره در مُشتاش.
حلقهٔ ِ ریسمان ِ از سبد بر داشته را مقاومت آزمود
و انبانچهٔ ِ نفرت را
به دامن ِ مرد ِ یهودی پرتاب کرد.
مرد ِ مصلوب
از لُجِّهٔ ِ سیاه ِ بیخویشی برآمد دیگربار:
«ــ به ابدیت میپیوندم.
من آبستن ِ جاودانه گیام، جاودانه گی آبستن ِ من.
فرزند و مادر ِ تواَمانام من،
اَب و اِبنام
مرا با شکوه ِ تسبیح و تعظیم از خاطر میگذرانند
و چون خواهند نامام به زبان آرند
زانوی ِ خاک ساری بر خاک میگذارند:
El Cristo Rey!»
«Viva، Viva el Cristo Rey!
و درد
در جان ِ سایه
به تبسمی عمیق شکوفید.
مرد ِ تلخ که بر شاخهٔ ِ خشک ِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری
جنباند و با خود گفت:
«ــ چنین است آری.
میبایست از لحظه
از آستانهٔ ِ زمان
بگذرد
و به قلم رو ِ جاودانه گی قدم بگذارد.
زایش ِ دردناکی ست اما از آن گزیر نیست.
بار ِ ایمان و وظیفه شانه میشکند، مردانه باش!»
حلقهٔ ِ تسلیم را گردن نهاد و خود را
در فضا رها کرد.
با تبسمی.
سایهٔ ِ مصلوب در دل گفت:
«ــ جسمی خُرد و خونین
در رواق ِ بلند ِ سلطنت ِ ابدی…
اینک، منام این!
شاه ِ شاهان!
حُکم ِ جاودانهٔ ِ فسخام بر نسخ ِ اعتبار ِ زمین!»
درد و جاودانه گی به هم در نگریستند پیروزشاد
و دست در دست ِ یک دیگر نهادند
و شبح ِ مصلوب در تلخای ِ سرد ِ دلاش اندیشید:
«ــ اما به نزدیک ِ خویش چهام من؟
ابدیت ِ شرم ساری و سرافکنده گی!
روشنائی ی ِ مشکوک ِ من از فروغ ِ آن مرد ِ
اسخریوتی ست که دمی پیش
به سقوط ِ در فضای ِ سیاه ِ بیانتهای ِ ملعنت گردن نهاد.
انسانی برتر از آفریده گان ِ خویش
برتر از اَب و اِبن و روحُ القدس.
پیش از آنکه جسماش را فدیهٔ ِ من و خداوند ِ پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن درداد
تا کَفِّهٔ ِ خدائی ی ِ ما چنین بلند برآید.
نور ِ ابدیت ِ من
سربه زیر
در سایه سار ِ گردن فراز ِ شهامت ِ او گام بر خواهد
داشت!»
با آهی تلخ
کوتاه و تلخ
سر ِ خارآذین ِ شبح بر سینه شکست و
«مسیحیت»
برآمد.
درد
کام یاب و سیر
شتابان گذشت و
جاودانه گی
درمانده و حیران
سر به زیر افکند.
زمین بر خود بلرزید
توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
و خورشید
از شرم ساری
چهره در دامن ِ تاریک ِ کسوف نهان کرد.
زیر ِ خاک پُشتهٔ ِ خاموش
سوگ واران به زانو درآمدند
و جاودانه گی
سربند ِ سیاهاش را بر ایشان گسترد.