پرش به محتوا

Ghaflat.com

دغدغه‌های یک تماشاگر متعهد، پیرامون جامعه‌شناسی، فلسفه و …

نشانه های انتخاب مناسب – یا چگونه تبدیل به یک انتخاب مناسب شویم! – نمونه یک

اگر هنگام بازگشت از مسافرت با شریک زندگی تان تماس گرفتید و گفتید که: “سفر  خوبی بود.” و او جواب داد: “خیلی خوشحالم” و شب پس از بازگشت به خانه نظرتان عوض شده بود و گفتید: “سفر خیلی خسته کننده و مزخرفی بود.” و او جواب داد:”کاش زودتر برگشته بودی.” (به جای این که بگوید:”تو انگار یه چیزی ات می شه! مگه چند ساعت قبل نگفتی، خوش گذشته؟!”)

بدانید که فرد مناسبی را انتخاب کرده اید.

زیرا که او یا آنچنان عاشق است که تضاد میان حرف های شما را متوجه نمی شود، یا آنچنان عاقل است که می داند: تضاد در افکار و رفتار انسان ها را باید به ایشان گوشزد کرد، نه در احساسات شان را.

 

حقیقت پشت پنجره را برای قاضی ها و دادستان ها و وکلای دادگستری بگذاریم. حقیقت من و تو این سوی پنجره اتفاق می افتد، این سوی پنجره ی قلب های مان. حقیقتی که وجود ندارد.  حقیقتی که تولید می شود.

چند شبانی پیش تر مجالی برای اندیشیدن به شعر شاملو برای ام فراهم آمد، که یکی از محصول های آن، نگارش این نوشتار است. نمی دانم پاییز بود، یا تابستان یا بهار. …. فصل حالا، فصل گوجه و سیب و خیار و بستنی است…..

———————————–

 

مقدمه
شعر نو و شعر کلاسیک
کاربرد مفاهیم در شعر نو تفاوت بارزی با شعر کلاسیک دارد. معمولا مفاهیم و مضامین در اشعار کلاسیک همانند جهانی که این اشعار بدان تعلق دارد یعنی جهان پیشا مدرن، از ثبات برخوردار است. گویی جهان و اجزای آن در خاموشی ازلی-ابدلی فرو رفته است؛ جهان انسان ایرانی که با حضور فاکتورهای سازندهٔ جهان مدرن دچار تشتت گردیده است، ‌ گونه‌ای از مدرنیته را تجربه می‌کند که معجونی ناهمگون از بنیان‌های سازندهٔ جهان پیشامدرن، مدرن و پسامدرن است. شعر نو که نه تنها از بند قوافی و -چه بسا بحار عروضی- گسسته و گریخته است؛ در صورت‌بندی مفاهیم نیز؛ اسیر گذشته نیست و تنها کلام پیشینیان را به زبانی تازه بیان نمی‌کند و در قالب تعبیرات و ترکیبات تازه پیش روی خواننده قرار نمی‌دهد.
مفاهیم در شعر نو گونه‌گون و متلون هستند؛ و در بسیاری از مواقع افزون بر تفاوت‌هایی که میان مفاهیم در شعر کلاسیک و مدرن به طور کلی وجود دارد، در دوره‌های گوناگون تحول شعری یک شاعر؛ رنگ و بوی تازه‌ای به خود می‌گیرند.
شاملو نیز که در دهه‌های پرخوف و خطری از تاریخ معاصر ایران لب به سرایش گشوده است، ‌از این قاعده مستثنی نیست و با فراز و فرودهای جامعه، همنوا و هم آواست. اضلاع جهان شعری شاملو که به عقیدهٔ زنده‌یاد محمد مختاری؛ انسان و عشق و مبازره از ستون‌های آن هستند؛ در هنگام و هنگامهٔ رخ نمودن حوادث و دیگرگونی‌های فکری و فرهنگی و سیاسی دچار حک و اصلاح و تحول می‌شوند. با دگرگونی تصور شاعر از مفاهیم، شعرهای گذشته غنا می‌یابند و دریچهٔ تازه‌ای بر روی جهان واقع و نیز بر روی اشعار گذشتهٔ وی باز می‌گردد.

مسیح در اشعار کلاسیک
با یک جستجوی ساده در میان اشعار شاعران قرون ماضی می‌توان دریافت که چهرهٔ مسیح فارغ از پیچیدگی‌ها و بدون غبار گذر زمان در شعر فارسی بسیار ساده و معصومانه ترسیم شده است. در اشعار انوری، سنایی، سعدی، حافظ، مولوی تا صائب و هاتف اصفهانی همه جا سخن از شخصی مسیحا نفس و عیسا دم است.

حافظ
جان رفت در سر میو حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

مولوی
ای دمت عیسی دم از دوری مزن
من غلام آنکه دوراندیش نیست

نظامی
در آن مستی نشسته پیش مریم
دم عیسی بر او می‌خواند هر دم

سعدی
به غنیمت شمر‌ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست

عطار
ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سنایی
به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لب
دم عیسی ست پنداری میان لعل و مرجانش

وحشی بافقی
بهشتی کوثر اندر چشمه سارش
دم عیسی نهان در نوبهارش

ناصرخسرو
وافی و مبارک چون دم عیسی مریم
عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر

خاقانی
عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشت
بیمار او شدم قدم از من دریغ داشت

انوری
خواجه‌ای بود از اینان همه بر‌تر ز شرف
مرد موسی کف و عیسی دم و یوسف دیدار

اوحدی
عیسی دمست یار، مرا پیش او بکش
و آنگه نگاه کن که: دم او چه می‌کند؟

خواجوی کرمانی
بخرام سوی باغ که چون لعل دلبران
عیسی دمست نکهت انفاس صبحدم

صائب تبریزی
بهار طبع صائب، فکر جوش تازه‌ای دارد
نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

‌شناختی که از عیسی و دیگر شخصیت‌های تاریخی وجود مثل اسکندر، خضر و… در ادبیات کلاسیک وجود دارد، همه بی‌کم و کاست از روایت‌های دینی و اسطوره‌ای برگرفته شده که عمومن به شکل استعاره، تشبیه و مجاز و دیگر صنایع ادبی از آن‌ها استفاده گردیده است و کمتر در جهت ژرف‌کاوی و ارائهٔ برداشت‌های تازه از آن‌ها تلاش شده است که چندان غریب نیز نمی‌نماید. در چشم شاعران گذشته بیشتر مواقع شرح زندگی پیشینیان همچون ره‌آوردهای جهان مُثل افلاطون نمونهٔ اعلای خوبی و بدی بودند و غیر از دریچهٔ این ثنویت ساده، از هیچ پنجره‌ای جهان فراخ و گستردهٔ پیش رو نگریسته نمی‌شد.
شخصیت‌ها در قالب اعمالی که انجام داده‌اند شناخته می‌شدند و گفتگوی درونی به معنایی که انسان مردد و مشکوک امروزی با آن آشناست معنایی نداشته است.

مسیح که بود؟
چگونه می‌توان از مسیح سخن گفت؟ برای پاسخ به این پرسش من نه کلام یک کشیش مسیحی که دل و دست‌اش با شنیدن نام مسیح می‌لرزد، نه یک غیر مسیحی که مسیح را از
دریچهٔ دین و آیین خود می‌نگرد و نه یک بی‌اعتقاد به خدای مسیح که از مسیح متنفر است را نقل می‌کنم. گفته‌های کارل یاسپرس -یک فیلسوف نوکانتی سخت‌گیر که رایحه‌ای از اعتقاد به مسیح، هرازچندگاهی از گلبرگ‌های کلام‌اش بر می‌خیزد را گزیده‌ام. (یاسپرس، کارل. مسیح. ۱۳۸۸. احمد سمیعی. انتشارات خوارزمی. تهران.) او در بیان جنبه‌های روانی ممکن برای توصیف عیسای مسیح می‌گوید:
عیسی مسیح با هیچ چیز مخالفت نمی‌کند، نه با دولت، ‌ نه با جنگ، نه با کار، ‌ نه با جامعه، نه با دنیا. مخالفت برای او به یک‌بارگی ممتنع است. نمی‌تواند خلاف کسی سخن بگوید، مخالفت‌ها برای او حتا وجود ندارند. می‌تواند احساس همدردی کند و بر نابینا شدن کسانی که با او در روشنایی نیستند افسوس خورد، اما نمی‌تواند به اعتراض برخیزد.
تن‌ها واقعیت درونی واقعیت حقیقی است؛ آن است که زندگی، حقیقت، نور نام دارد. ملکوت خدا حالی است نفسانی. نمی‌توان چشم براهش بود، ‌ در همه جاست و در هیچ جا. در زندگی روزانه‌‌ همان سعادت است. نه با معجز و پاداش و نوید ثابت می‌شود و نه با کتاب مقدس. دلایل آن انوار باطیند و عواطف شادمانی، ‌همسازی درونی و همهٔ آن‌ها «دلایل مستلزم قوت‌»‌اند. مساله این است که بدانیم چگونه زیست کنیم تا حس نماییم که در آسمانیم، ‌ تا پیوسته خود را الهی و فرزند خداوند احساس کنیم. سعادت یگانه چیز واقعی است. باقی همه نشانه‌هایی هستند که سخن گفتن از سعادت را می‌سر می‌سازند.

جنبه‌های تاریخی حضور عیسای مسیح
عیسی مسیح در حاشیهٔ جهان هلنی-رومی عهد باستان متاخر قرار می‌گیرد. در دورانی که احوال تاریخ بس شناخته و معهود است، وی در نیمسایه و توان گفت دور از نظر می‌گذرد. وی، که خود حساب‌گر و مصلحت‌بین نیست نمی‌تواند به دنیای قدرتِ حساب‌گر و متکی به عقل مصلحت‌بین متعلق باشد. از لحاظ واقعیت مادی، ‌ در زمینهٔ ملموس و محسوس راه گم می‌کند و به گل
می‌نشیند.
در مقایسه با نبوت باستانی یهود، که به صلابت مفرغ است، وی ژرف، پر ابهام و مواج است. اما در سنجش با جهان هلنی و رومی، که از او بیگانه است، ‌اصیل و به منزلهٔ سرآغاز است.

مسیح در شعر شاملو

شعرهایی که در کلیت خویش، به مسیح و ماجرای مرگ او پرداخته‌اند، عبارتند از:

مرثیه // باغ آینه. ص ۳۹۱
مرگ ناصری // ققنوس در باران، ص ۶۱۲
مرد مصلوب // مدایح بی‌صله، ص ۹۱۸

شعرهایی که در آن‌ها، تعبیری یا اشاره در مورد مسیح وجود دارد:

تکرار // آیدا در آینه، ‌ ص ۴۶۴
شبانه ۵ // آیدا: درخت، خنجر و خاطره، ‌ ص ۵۲۵
غزلی در نتوانستن // آیدا: درخت خنجر خاطره، ص ۵۴۸
لوح // آیدا: درخت، خنجر و خاطره، ‌ ص ۵۷۸

در این نوشتار ما دو شعر مرگ ناصری و مرد مصلوب که کاملا به مسیح اختصاص دارد را بررسی می‌کنیم:

مرگ ناصری

مرگ ناصری، شرح بر دار کردن مسیح است با توصیفی تاثیرگذار و زبانی سهمناک. ماجرا در بندهایی چند سطری تبیین می‌شود و در حدفاصل بند‌ها جمله‌ای نقل شده است. چهار جملهٔ اول بازگو کنندهٔ کلام بر دار کنندگان مسیح است دقایقی پیش از فرونشستن خورشید زندگانی مسیح و آخرین جمله، گفتگوی درونی العازر است.

بند یک
توصیف کشیده شدن چوبهٔ سنگین دار بر زمین، داری که عیسای ناصری خود بر دوش دارد.

بند دوم
بیان دردی که بر جان مسیح می‌گذرد.

بند سوم
بیان احساس اطمینانی است که در این صحنهٔ دهشت‌بار در سویدای جان مسیح نشسته است.

بند چهارم
توصیف تازیانه‌ای که بر تن وی می‌نشیند و با تعبیر «ریسمان بی‌انتهای سرخ»، همزمان درد
بی‌‌‌نهایت مسیح را شرح می‌دهد و هم به پایان نرسیدن ماجرا که گویی ریسمان بی‌انتهای سرخ بعد از دو هزارسال هم اینک بر پشت ما که خوانندهٔ این ماجرا هستیم نیز می‌گذرد.

بند پنجم

العازر (Lazarus) واژه‌ای عبری، که نام یکی از معاصران مسیح است. وی پس از مرگ چهار روز در گور خفته بود که عیسای مسیح او را بانگ داد و از قبر برخاست. حکایت زنده شدن لازاروس یا العازر شرح یکی از بزرگ‌ترین معجزات مسیح است. (انجیل یوحنا باب یازدهم، آیات ۱-۴۴) حکایت مشهور دیگری نیز پیرامون وی به نام «لازاروس و مرد ثروتمند» در کتاب مقدس نقل شده است.

العازر که میان تماشاگران ایستاده است، راه خویش در پیش می‌گیرد و با گفتن این کلام که «مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست.» وجدان خود را تسکین می‌دهد، وجدانی که از دیدن این ستم آشکار به فریاد آمده است. وجدان کسی که حیات دوباره‌اش ثمرهٔ معجزهٔ مسیح است و باید بر حقانیت وی شهادت دهد و برای دفاع از وی دست به کاری زند.
«مگر خود نمی‌خواست، ورنه می‌توانست.» پاسخی بی‌شرمانه اما آرامش‌بخش برای وجدان کسی است که گوشهٔ امن و امان گزیده است، و بار مسئولیت ستم را بر دوش ستمدیده می‌گذارد. و می‌-گوید که مرگی این گونه را خود برگزیده است، و گرنه می‌توانست از این هنگامه رهایی یابد.

بند ششم
توصیف آشفتگی آسمان و زمین از مرگی است که برای مسیح رقم خورده است.

می‌ان مرگ ناصری و مرد مصلوب بیست و یک سال فاصله وجود دارد. گذر این زمان و تجربیاتی که از سر گذرانده است، شاعر را پیچیده‌تر و پخته‌تر کرده است. هر دو شعر لحنی چون کتاب‌های مقدس دارند، نخستین کوتاه‌تر و گزیده‌تر و دیگری مبسوط و چند صدایی. در مرگ ناصری ما توصیف ماجرا را تماشا می‌کنیم با عبارتی کلیدی که بر ذهن العازر می‌گذرد، در مرد مصلوب، آینهٔ ضمیر مخاطب با کلمات تند، تلخ و تیز صیقل داده می‌شود تا درون و برون ماجرا با شفافیتی شگرف بر این پرده بنشیند.

مرد مصلوب
هنگام آغاز روایت، میان هنگامه‌ای است که تاثیر ژرف بر سرنوشت بشر در این دو هزاره داشته است. مرد مصلوب، عیسای ناصری است، که از بلندای چلیپا نظاره‌گر جهان است. نجواکنان با خود، با خدا و با خلق.

ماجرا از هشت بخش – اپیزود- تشکیل شده است:

بند اول
شرح درد هولناکی که بر جان نگران مسیح می‌نشیند. مسیح با پدر، با خدای پدر سخن می‌گوید، ‌اما درد به پاسخ بر می‌خیزد.
سخنانی که مسیح در بندهای مختلف شعر زمزمه می‌کند یادآور هفت گزارهٔ فرجامین وی در انجیل‌هاست، به ویژه نجوای مسیح در بند اول شعر که به صراحت با گزارهٔ چهارم که در انجیل متی باب ۲۷ آیه ۴۶ نقل شده است، همسانی دارد: «خداوندا! خداوندا! چرا مرا‌‌ رها کردی؟»

بند دوم
یهودا به راستهٔ ریس‌فروشان در بازار اورشلیم به اعماق تاریک درون خویش می‌نگرد.

یهودا اسخریوطی (Judas Iscariot) که بود؟ نام وی در فرهنگ مسیحی با خیانت عجین شده است، او یکی از دوازده حواری مسیح بود که با دریافت سی پارهٔ نقره، مسیح را با بوسه‌ای به حاکمان رم شناساند. او پس از این کار پشیمان گشت، ‌ سی سکهٔ نقره را پس داد و خود را حلق‌آویز نمود.

بند سوم
سخن مسیح با پدر و این بار جاودانگی –که چون سیاره‌ای خرد در کهکشان درد سرگردان است- به پاسخ بر می‌خیزد.

بند چهارم
مرد تلخ، -یهودا- در بازار اورشلیم ریسمان می‌خرد.

بند پنجم
مسیح با خویش سخن می‌گوید، پذیرندهٔ دشواری‌یِ که بر وی می‌گذرد، درد در جان او، در سایه
می‌شکوفد.
مسیح بدل به سایه شده است، تهی از شاخصه‌های انسانِ طبیعی. درد و جاودانگی درون پیکر نحیفِ سایه، متورم شده‌اند.

بند ششم
یهودا بر شاخه نشسته است و تعالیم مسیح را برای هضم ماجرا و فروشستن گردِ خیانت از وجدان هراسان خود زمزمه می‌کند و این کلمات‌‌ همان واژگانی هستند که درد و جاودانگی در درون مسیح تنوره‌کشان فریاد زده‌اند. (چه شباهت شگفتی است میان آنچه در ذهن یهودا و مسیح می‌گذرد: نخستین فرد، نماد رذالت و خباثت و دیگری نماد پاکی و ایثار) و سرانجام او نیز سرنوشت محتوم را می‌پذیرد و مرگ را انتخاب می‌کند.

بند هفتم
مرد مصلوب در آغاز این بند، نجواکنان مرگ معظم و جلیل را در چنبرهٔ کلماتی مطنطن می‌پذیرد؛ درد و جاودانگی -به مثابه موجوداتی مستقل- که می‌بینند افسون و فریبشان به ثمر رسیده است، زلف نشاط شانه می‌کنند! اما ناگهان مرد مصلوب خویش را سرشار از شرمساری می‌بیند چرا که این سرنوشت –سرنوشت تلخ- باز هم نتیجهٔ خیانت یهودا است که بدل به رب النوع خیانت شده است و دنائت او به چشم شبحِ چلیپایی شهامت می‌آید، که او مسیح است و پاک…
یهودا بر‌تر از اب و ابن و روح القدس در چشم، مسیح می‌نماید، تنها به خاطر یک ویژگی: شهامت!

شاملو در جایی دیگر -از زبان مداح، در شعر دشنه در دیس- رهنمودی چنین شگفت بر زبان
می‌راند: با طنین سرودی خوش بدرقه‌اش کنید که / شیطان / فرشته‌یِ بر‌تر بود / مجاور و همدم. / هراس به خود نگذاشت. / گرچه بال‌های‌اش جاودانه‌گی‌اش بود، / فریاد کرد «نه»….
و یا در سرود ابراهیم در آتش می‌گوید: «من بی‌نوا بنده‌گکی سر به راه نبودم / و راه بهشت می‌نوی من / بزرو طوع و خاکساری نبود /…» که در نزد او شهید و عاصی جلوه‌ای یکسان دارند، چرا که بر قواعد اجتماعی حاکم بر این جهان که «شرافت در آن ندرتی است بهت‌انگیز»، شوریده‌اند و نظم و نسقی تازه می‌طلبند.
شهامت و عصیان در این شعر ستوده می‌شود، شهامت و عصیانی که همگونی بسیاری با اندیشهٔ آلبرکامو دارد، نویسنده و فیلسوفی اگزیستانسیالیست که انسان را عصیان تعریف می‌کرد.

بند هشتم

درد و جاودانگی تنیده در هم معجونی را روی پیش‌خوان می‌گذارند که طعم کلام خدای پدر را دارد. یکی با بار معنایی منفی و دیگری مثبت. جلوه‌ای منفی از حضوری خالد «درد بی‌پایان» صورتی مثبت از حضوری خیال‌انگیز و خواستنی «جاودانگی»
اما در این می‌ان، پیروز ماجرا «درد» است و «جاودانگی» درمانده. زیرا عیسای ناصری با تحمل مرگی چنین هولناک، درد را تا ‌‌نهایت خویش به پیش برد، اما جاودانگی با مرگ مسیح نتوانست وعدهٔ خویش را عملی کند؛ مرگِ مسیح نه «وی» را که «مسیحیت» را جاودانه ساخت.
سطرهای باقی مانده، همنوایی زمین و خورشید با جاودانگیِ شرمسار و سرشکسته است و پایان تاریک و تلخ ماجرای مرگ ناصری یا مرد مصلوب.

واپسین کلام

مسیحِ شاملو، غیر از شهامت، تمامی شاخصه‌های انسان آرمانی از چشم‌انداز شاملو را دارد. و در انتهای شعر مرد مصلوب، تردیدی که بر جان مسیح می‌نشیند و تصوری که از کار و کنش و فرجام خویش در ذهن می‌سازد، قدری او را به انسان آرمانی نزدیک‌تر می‌کند.

به غیر از مسیح، دو شخصیت کلیدی دیگر را نیز باید با دقت بررسی کرد، العازر و یهودا، یکی تماشاگر بر دار کردن مسیح است و دیگری مسبب بر دار کردن مسیح. در ظاهر امر العازر بار شرمساری سبک‌تری را بر دوش دارد، حالیا آنکه با شرحی که شاملو از گفتارهای این دو می‌دهد، یهودا دوست‌داشتنی‌تر از العازر به نظر می‌رسد. العازر چون اشتری مست بار وجدان را بر خاک
می‌افکند و می‌گریزد ولی یهودا چون بیدی در مسیر تندباد، پای خطای خویش می‌ایستد و فرو
می‌شکند و نابود می‌شود.

روایت گفتگوهای درونی مسیح در شعر شاملو، به گمانم روایت گفتگوهای درونی شاملوی خردورز است، انسانی به تمام اجتماعی، که قربانی شدن خود را می‌بیند برای کسانی که جان کلام و پیام او را در نمی‌یابند.
با این حال، شاملو از آنجا که ریشه در آبشخور اندیشهٔ چپ دارد و به واقعیت‌های اجتماعی، چون طبقه و آگاهی طبقاتی و کارکرد سرمایه آگاه است. با بیان حال و قال مسیح خود را توصیف و هم زمان تکذیب و تنیبه می‌کند.
مسیح شاملو، مسیحی است که از دالان تاریک تاریخ گذر کرده است، مسیحِ شاملو، نیچه، مارکس، فوئرباخ و دیگر غول‌های اندیشهٔ بشری را می‌شناسد و نگرانی‌اش صد چندان است.
او زمانی از زبان زمین خطاب به آدمی چنین می‌گوید: «… اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی به وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابه‌کارانه از آن دست نیازی پدید افتد…» حالیا آنکه تاریخ خوانده و غیاب عشق را دریافته و ناچاری بشر به تلاش برای برپا کردن‌‌ همان عدالت نابه‌کارانه را در می‌یابد.

———————–
مرد ِ مصلوب

مرد ِ مصلوب
دیگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جریحهٔ ِ دست و پای‌اش به درون‌اش می‌دوید
در حفرهٔ ِ یخ زدهٔ ِ قلب‌اش
در تصادمی عظیم
منفجر می‌شد
و آذرخش ِ چشمک زن ِ گُدازهٔ ِ ملتهب‌اش
ژرفاهای ِ دور از دست رس ِ درک ِ او از لامتناهی ی ِ حیات‌اش را
روشن می‌کرد.
دیگربار نالید:
«ــ پدر،‌ای مهر ِ بی‌دریغ،
چنان که خود بدین رسالت‌ام برگزیدی چنین تنهای‌ام به
خود وانهاده‌ای؟
مرا تاقت ِ این درد نیست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن‌ای پدر!»
و درد ِ عُریان
تُندروار
در کهکشان ِ سنگین ِ تن‌اش
از آفاق تا آفاق
به نعره درآمد:
«ــ بی‌هوده مگوی!
دست من است آن
که سلطنت ِ مقدرت را
بر خاک
تثبیت
می‌کند.
جاودانه گی ست این
که به جسم ِ شکنندهٔ ِ تو می‌خَلَد
تا نام‌ات اَبَدُالاباد
افسون ِ جادوئی ی ِ نسخ بر فسخ ِ اعتبار ِ زمین شود.
به جز این‌ات راهی نیست:
به درد ِ جاودانه شدن تاب آر‌ای لحظهٔ ِ ناچیز!»
*
و در آن دم در بازار ِ اورشلیم
به راستهٔ ِ ریس بافان پیچید مرد ِ سرگشته.
لبان ِ تاریک‌اش بر هم فشرده بود و
چشمان ِ تلخ‌اش از نگاه تهی:
پنداری به اعماق ِ تاریک ِ درون ِ خویش می‌نگریست.
در جان ِ خود تنها بود
پنداری
تن‌ها
در جان ِ خود
به تنهائی ی ِ خویش می‌گریست.

*

مرد ِ مصلوب
دیگربار
به خود آمد.
جسم‌اش سنگین‌تر از سنگینای ِ زمین
بر مِسمار ِ جراحات ِ زندهٔ ِ دستان‌اش آویخته بود:
«ــ سَبُک‌ام سبک سارم کن‌ای پدر!
به گذار ِ از این گذرگاه ِ درد
یاری‌ام کن یاری‌ام کن یاری‌ام کن!»
و جاودانه گی
رنجیده خاطر و خوار
در کهکشان ِ بی‌مرز ِ درد ِ او
به شکایت
سر به کوه و اقیانوس کوفت نعره کشان
که: «ــ یاوه منال!
تو را در خود می‌گُوارم من تا من شوی.
جاودانه شدن را به درد ِ جویده شدن تاب آر!»
و در آن هنگام
برابر ِ دکهٔ ِ ریس فروش ِ یهودی
تاریک ایستاده بود مرد ِ تلخ، انبانچهٔ ِ سی پارهٔ ِ نقره در مُشت‌اش.
حلقهٔ ِ ریسمان ِ از سبد بر داشته را مقاومت آزمود
و انبانچهٔ ِ نفرت را
به دامن ِ مرد ِ یهودی پرتاب کرد.
مرد ِ مصلوب
از لُجِّهٔ ِ سیاه ِ بی‌خویشی برآمد دیگربار:
«ــ به ابدیت می‌پیوندم.
من آبستن ِ جاودانه گی‌ام، جاودانه گی آبستن ِ من.
فرزند و مادر ِ تواَمان‌ام من،
اَب و اِبن‌ام
مرا با شکوه ِ تسبیح و تعظیم از خاطر می‌گذرانند
و چون خواهند نام‌ام به زبان آرند
زانوی ِ خاک ساری بر خاک می‌گذارند:
El Cristo Rey!»
«Viva، Viva el Cristo Rey!
و درد
در جان ِ سایه
به تبسمی عمیق شکوفید.
مرد ِ تلخ که بر شاخهٔ ِ خشک ِ انجیربُنی وحشی نشسته بود سری
جنباند و با خود گفت:
«ــ چنین است آری.
می‌بایست از لحظه
از آستانهٔ ِ زمان
بگذرد
و به قلم رو ِ جاودانه گی قدم بگذارد.
زایش ِ دردناکی ست اما از آن گزیر نیست.
بار ِ ایمان و وظیفه شانه می‌شکند، مردانه باش!»
حلقهٔ ِ تسلیم را گردن نهاد و خود را
در فضا‌‌ رها کرد.
با تبسمی.
سایهٔ ِ مصلوب در دل گفت:
«ــ جسمی خُرد و خونین
در رواق ِ بلند ِ سلطنت ِ ابدی…
اینک، من‌ام این!
شاه ِ شاهان!
حُکم ِ جاودانهٔ ِ فسخ‌ام بر نسخ ِ اعتبار ِ زمین!»
درد و جاودانه گی به هم در نگریستند پیروزشاد
و دست در دست ِ یک دیگر نهادند
و شبح ِ مصلوب در تلخای ِ سرد ِ دل‌اش اندیشید:
«ــ اما به نزدیک ِ خویش چه‌ام من؟
ابدیت ِ شرم ساری و سرافکنده گی!
روشنائی ی ِ مشکوک ِ من از فروغ ِ آن مرد ِ
اسخریوتی ست که دمی پیش
به سقوط ِ در فضای ِ سیاه ِ بی‌انتهای ِ ملعنت گردن نهاد.
انسانی بر‌تر از آفریده گان ِ خویش
بر‌تر از اَب و اِبن و روحُ القدس.
پیش از آنکه جسم‌اش را فدیهٔ ِ من و خداوند ِ پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن درداد
تا کَفِّهٔ ِ خدائی ی ِ ما چنین بلند برآید.
نور ِ ابدیت ِ من
سربه زیر
در سایه سار ِ گردن فراز ِ شهامت ِ او گام بر خواهد
داشت!»
با آهی تلخ
کوتاه و تلخ
سر ِ خارآذین ِ شبح بر سینه شکست و
«مسیحیت»
برآمد.
درد
کام یاب و سیر
شتابان گذشت و
جاودانه گی
درمانده و حیران
سر به زیر افکند.
زمین بر خود بلرزید
توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
و خورشید
از شرم ساری
چهره در دامن ِ تاریک ِ کسوف نهان کرد.
زیر ِ خاک پُشتهٔ ِ خاموش
سوگ واران به زانو درآمدند
و جاودانه گی
سربند ِ سیاه‌اش را بر ایشان گسترد.

مدتهاست، لطیفه‌ای نشنیده‌ام که در آن صحبت از یک اصفهانی، یک شیرازی، یک ترک، یک لر، یک کرد، یک رشتی، یک عرب نبوده باشد.

تاکنون چند بار در خیابان دعوایی را دیده‌اید که در آن بیشتر حرف‌های رد و بدل شده در مورد خواهر و مادر طرف دیگر نباشد؟

 

لطیفه‌‌هایمان اصلن لطیف نیستند، دشنام‌هایی در جعبهٔ جواهرند که به دیگری تقدیم می‌شوند تا تو به پاره‌ای از سرزمین‌ات بخندی و جامعه‌ای که این لطیفه‌های درشت و خشن را تولید می‌کند، به تو و به آیندهٔ لرزان تو بخندد.

دشنام‌ها سنجه‌هایی مناسب‌اند برای میزان بی‌شرمی گویندگانشان و تعفن سطح جامعه که این بذرهای ناپاک بر آن پاشیده می‌شوند، تا خون کودکان از آن آلوده شود برای مسموم کردن انسان‌هایی که هنوز‌زاده نشده‌اند.

امان از دست جامعه، از این وجود نامرئی ِ هولناک. «همیشه پیش از آنکه فکر کنی»، تو را وادار به عکس العمل می‌کند، به تو می‌آموزد که از چه چیزهایی باید به خشم آیی و چه چیزهایی باید تو را وادار به خنده کند، به تو می‌آموزد که چه چیزهایی آبرویت را حفظ می‌کند و چه چیزهایی تو را بی‌شخصیت نشان می‌دهد، به تو می‌آموزد که چه چیزی بپوشی و چه چیزی بنوشی. به تو می‌آموزد….. به تو بسیاری از چیز‌ها را می‌آموزد بی‌آنکه تو آگاه باشی، حقیقت خود را در ذهن تو می‌کارد و وادارت می‌کند که به خاطر آن حقیقت رنج بکشی.

لطیفه‌ها و دشنام‌ها را می‌توان دو نمونهٔ عمده از ابزارهای معنایی جامعه برای گذر از دام زمان دانست. این دو، ابزارهایی نامحسوس در بطن جامعه هستند برای بازتولید گذشته در قاب آینده.

دشنام در هنگام خشم و لطیفه در هنگام خنده، حیات خاموش جامعه را تایید می‌کند و شراب دیروز را در پیالهٔ فردا می‌ریزد.  تنها زمانی می‌توان یک جامعه را رو به پیشرفت دانست که کالبد گذشته خویش را به تیغ تشریح اندیشهٔ انتقادی بسپارد و کژی‌های دیروز را بزداید و نوشیدنی زلالی برای فرزندان خویش فراهم کند.

در مورد دشنام و جامعه‌شناسی دشنام جایی دیگر نوشته‌ام. اکنون می‌خواهم از لطیفه‌ها سخن بگویم. لطیفه‌هایی که در طول روز می‌شنویم، همواره در حال بازتولید مفهوم «ما» و «دیگران تحقیر شده» است. در حال ژرفا بخشیدن به درهٔ میان «ما» و «شما» است. در حال ایجاد تمایز و افتراق است.

کرامت موللی در کتاب مبانی روانکاوی فروید لکان ص ۲۲۸ هنگامی که در مورد نارسی سیسم تفاوت‌های ناچیز سخن می‌گوید، به نحوهٔ تلقی ما از اعراب نیز اشاره‌ای می‌کند و ادامه می‌دهد: «… ما در ارتباط خود با اعراب و در نحوهٔ تلقی خویش در مورد هجوم آن‌ها گویی تلویحن به نوعی تجاوز جنسی می‌اندیشیم. طنزهای مستهجن در مورد اعراب می‌توانند تقویت کنندهٔ یک چنین فکری باشند. وجود این گونه تصورات جنسی امری است دائمی در احساسات نژادپرستانه و با آن‌ها رابطه‌ای درون ذاتی دارد. مطالعات روان کاوان در باب نژادپرستی نشان دهندهٔ آن‌اند که منشا نفسانی آن همواره نسبتی است مختل و انحرافی با نام پدر و اینکه نفرت از بیگانه ناشی از عدم تقبل و تعهد اسلاف و اجدادمان، یعنی طرد و پایمالی میراثی است که آن‌ها برایمان به جا گذاشته‌اند. بدیهی است که طرد نام پدر در اینجا در ارتباط مستقیم با فانتسم تجاوز جنسی است.»

تحلیل موللی، تحلیلی روانکاوانه از دلیل شکل گیری برخی لطیفه هاست که پیوندی وثیق با ساختار روانی فرد دارد. اما من می‌خواهم تنها به یک از پیامدهای ناخواسته‌ای این لطیفه‌ها اشاره کنم.

ما در لطیفه‌های قوم مدار: تنبلی، بی‌غیرتی، خساست، حماقت،… خودمان را تصویر می‌کنیم و می‌خندیم. مایی که ایرانی است، ایرانی که نامی بیش نیست، برای سرزمینی که رستنگاه و مدفن، ترک، کرد، لر و فارس و ترکمن و بلوچ و عرب است.
آیا هیچگاه بدین نکته اندیشیده‌ایم که این صفت‌های زشت جاری در لطیفه‌ها و نسبت‌های ناروا که به یکدیگر نسبت می‌دهیم، تنها مایهٔ خنده نیست. خونی است که در رگ نیروهای مرکزگریز تزریق می‌کنیم، برای تولید نفرت بیشتر، برای گرم کردن تنور کسانی که می‌خواهند وحدت میان مردم ایران را با همین نسبت‌های احمقانه زیر سئوال ببرند.
آیا اندیشیده‌ایم که این خنده‌ها میان ما ایرانیان دیوار می‌کشد، دیواری از نفرت تا دشمنان عظمت و سربلندی ایران، -همین دیوارهایی که هر کدام از ما با این لطیفه‌ها، آجری بر آن نهاده و بلندترش کرده‌ایم. – این دیوارهای مصنوعی را بدل به دیوارهایی واقعی در آیندهٔ ایران کنند؟

ای کاش در مقابل کودک فردا شرمسار نباشیم.

———————————————————————-

دلم برای فروغ ِ فروغ تنگ شده است برای علی کوچیکه….

 

می برتش، می برتش

از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا

نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن

از عربی خوندن یه لچک به سر حظ کردن

دنیای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

……………

به قافیه‌های معدودی که دم دست شاعران برای ساختن شعری با پایانهٔ عاشق است بیندیش. شقایق، قابل تحمل است. اما قایق و لایق و دقایق را چه کنم. عاشق! چه کسی تو را با قایق و دقایق و لایق هم وزن کرد؟
تو، مفرد مونث مفلوک نبودی. پس به دنبال عاشق هم نبودی. عاشقی که شاعران و ترانه سازان می‌گویند؛ همیشه به دنبال مفرد مونث مفلوک است. در این میان آنان از مردم سخن می‌گفتند، از بدی‌های روزگار، از بدی‌های مردم، از زندگی دگرگون شده. از گذشته که همیشه خوب است و حال که همیشه بد و آینده که همیشه نامعلوم. آنان از مردم سخن می‌گفتند. من به مردم می‌اندیشیدم. و اینکه چرا آنان که از مردم سخن می‌گویند: گمان می‌کنند، خودشان از مردم نیستند. همه از بدی‌های مردم می‌گویند و خوبی‌های خودشان. مگر مردم معجون همین من، شما و ما و ایشان نیست؟
من به آنان گفتم: چهرهٔ زندگی نیازمند نوازش است. مردم و مرگ خمیازه می‌کشیدند. چهرهٔ چروکیدهٔ زندگی از پس هزاران سال نیازمند نوازش است. گوش و دلشان با من نبود. زندگی با قبایی که نقش و نگار تازه‌ای بر خود داشت روی نیمکتی چوبی در گوشهٔ باغچه نشسته است. با صورتی تهی از هر احساس. با چشمانی حیرت زده با گونه‌هایی تکیده، با لب‌هایی چین خورده، چین کهن سالی بر گوشه‌های دهانش روییده بود. من و برخی کسان فکر می‌کنیم که به ما نگاه می‌کند، اما او با ما نگاه نمی‌کند، او به سمت ما نگاه می‌کند. او ما را تماشا نمی‌کند. او انسانیت خیالی را نگاه می‌کند. شاید اصلن چیزی را نگاه می‌کند. شاید آن چشمان آبی هیچ چیز را نمی‌بیند. شاید آن دو چشم، دو گوی درخشان باشند که نقش چشم را بازی می‌کند. روشن بود که زندگی خسته است.
تو مفرد مونث مفلوک نبودی. تو انسان را دوست داشتی. انسان‌ها را دوست داشتی. تو، تو برای‌ام مفرد مجلل بودی. کاش من را از چنگ این غول‌ها آزاد می‌کردی. این سه غول زیبا (فروید، نیچه و مارکس) آزارم می‌دهند. روزی هزار بار مرا به فکر فرو می‌برند. روزی هزار بار انسان را روبروی‌ام تشریح می‌کنند و پیکر پاره پارهٔ انسان را پیش روی‌ام می‌گذارند؛ و از من می‌خواهند انسانیت گمشده را نشانشان دهم. و من نمی‌توانم. و من بی‌سوادم. و می‌خوانم و باز بی‌سوادم و سال هاست که می‌خوانم و باز بی‌سوادم. و نمی‌دانم کارم با این غول‌ها به کجا خواهد رسید.
سیاهی شب چشم را از وجود خویش بیزار می‌کند، اما من باید تا سپیده دم بار دیگر تحلیل موریس بلانشو از اسطورهٔ ارفئوس و اریدیس را دقیق بخوانم. (امشب تب در تن تو تنیده است، و سرفه‌ها ریه‌های تو را چنگ می‌زنند، کاش آنجا بودم و بیداری‌ام را با تو قسمت می‌کردم.) تو، تو که خواب به چشمان ات نمی‌آید، به من بگو نویسنده چه می‌کند؟
«چشم بندی می‌کند، چشم‌ات را می‌گشاید.»

وعده داده بودم که بر این پرده تصویری از اندیشه و اجتماع را نقش کنم. دوست داشتم، دوست دارم که چنین کنم، اما چشمانی درشت و خیس مجال اندیشیدن را از من ربوده است.
لابلای پرچین‌های سیاه امروز به دنبال کلید روشن فردا می‌گشتم. او می‌گوید: «تمامی روز‌ها یک روزند، تکه تکه میان شبی بی‌پایان.» سکوت می‌کنم، ‌ آن چشم‌های درشت و خیس را تماشا می‌کنم، شب را. مردم‌اش، مردمکان‌اش حرف‌های عجیبی را نهان کرده‌اند.
گاهی احساس می‌کنم، برای سلامتی‌ام پرواز بدون پرنده و آزادی بدون انسان را تجویز می‌کند. اما این چنین نیست. آن لباس سفید آدم را به یاد دکتر‌ها می‌اندازد، بوی الکل همه جا را پر می‌کند، و مثل کودکی تب آلود از پله‌های درمانگاه به پایین سرازیر می‌شود و می‌گریزد.
میان رفت و آمد مردمان در پیاده رو دستان غریب و تنهای مرا می‌گیرد، کسی از کسانم نیست. هم اوست با چشمان درشت و خیس و دندان‌های براق، همزاد صدف و برف.