فانوس یاد توست که در خوابهای من زیر رواق غربت همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن دربامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا همیشه روشنی توست رهبرم
فانوس یاد توست که در خوابهای من زیر رواق غربت همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن دربامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا همیشه روشنی توست رهبرم
بعضی کسانی که گاهی کنارم سکوت می کردند، اکنون کاملن سکوت کرده اند. شماره تلفن بعضی از ایشان را ندارم، بعضی از ایشان شماره تلفن ندارند، بعضی از ایشان تنها شماره ی قطعه دارند.
روزگاری یکی از آن ها با مغنی هایی که در یک مسیر مستقیم چاه هایی را حفر می کرد، سخن گفته بود. (چیزی شبیه قنات که شاید اکنون کارکردی شبیه فاضلاب دارد(۱)) و او گفته بود که در آن اعماق جهان گسترده ای است. فضایی باز با سقف ها و ستون ها و او از این واقعیت به شگفت آمده بود ولی نمی دانم چرا هیچوقت جرات نکرد که همراه مغنی ها به آن زیر برود و آن شگفتی را بنگرد؟ آن روز نه او جرات کرد که با مغنی ها به آن زیر برود و نه پدرش یا پسرش. او اکنون با مغنی ها به جهان زیرین رفته است و حتمن کربروس (۲) را هم دیده است مثل من که او را احساس می کنم، من که می دانم هادس حادث نیست و قدیم است، و از همه قدیمی تر است. لکان روزی گفته است که فروید مرا می نگرد، نمی دانم شاید آن روز از سوراخ کلید در فروید هم ما را نگاه می کرد که بعد از ان تمام مفصل های زندگی ام بوی سفیده ی تخم مرغ می دهد. از آن روز به نگاه ها مشکوک شدم. دیگر نگاه ها را نگاه می کنم. نگاه هایی که می خواهند متمرکز شوند و نگاه هایی که از تمرکز می گریزند. و این نگاه ها جرقه می زنند. نگاه هایی که از مرز جنس و جسم گذشته اند، نگاه هایی که تو را پاره پاره می کنند، نگاه هایی که تو با آن ها، آن ها، انسان ها را پاره پاره می کنی، پاره پاره می کنم. نگاه هایی که در خیابان سرگردان اند، نگاه هایی که خیابان را ویران کرده اند، نگاه هایی که معنای خیابان را ساخته اند. خیابان هایی پر از غریبه که تو نمی دانی در کدام کوچه زندگی می کنند. نگاه هایی که با تو به یک چیز ننگریسته اند، نگاه هایی که با تو خاطره ندارند. چشم هایی که با چشم های تو در روز سیزده بدر از دود آتشی که گر نمی گرفت، سرخ نشده اند.
یک پدر و یک پسر سکوت کرده بودند، نمی دانم او بود و پسرش یا او بود و پدرش. مهم نیست که پدر یا پسر که بود، مهم این بود که هر دو در آن روزگار اودیپ را نمی شناختند و در این روزگار یکی حکایت اودیپ را می داند و فایده ای ندارد و یکی هم حکایت اودیپ را نمی تواند بداند، دیگر دانستن به دردش نمی خورد. تنها چیزی که به دردش می خورد سکوت است که کسانی می روند و آن سکوت را با اشک و نگاه آلوده می کنند.
نگاه را هم می توان دزدید، می توان دزدیده نگاه کرد. می توان نگاه را هم فروخت و سال های از راه آن امرار معاش کرد، (عاشقان شیاد و شیادان عاشق در رمز و راز این صنعت چیره دست اند.) اما، سکوت. اما سکوت ماجرای دیگری دارد.
کسان بسیاری را برای سخن گفتن می شناسم. کسان را می شناسم که حرف های من را می فهمند. اما کسان معدودی، کسان بسیار بسیار معدودی را می شناسم که می توان با خیال راحت در کنارشان سکوت کرد. کسان بسیار بسیار معدودی که می توانم کنارشان سکوت کنم و سکوتم و سکوت شان موجب سوء تفاهم نمی شود. هم از این روست که به بانگ بلند می گویم: خوشبختم.
۱- اگر دقت کرده باشی، که گمان نمی کنم دقت کرده باشی، ساختار قنات و فاضلاب شباهت بسیاری به هم دارد، اما محل حفر آن مهم است که یکی برای جمع آوری عصاره ی آدمی به کار می آید و یکی برای گردآوری عصاره ی طبیعت.
۲- cerberus هیچ کدام از کسانی که در جهان، شبکه های کامپیوتری می خوانند، نمی دانند چرا کربروس نام یک پروتکل است.
در همین چند روز اخیر خبر طلاق چند نفر از دوستان و آشنایانم را شنیده ام و در جدایی این زنان و مردان که هر کدام یکی دو فرزند داشته اند، مسائل جنسی نقش عمده ای را بازی می کند.
تحلیل نگرش مردها نسبت به مسائل جنسی در ایران به گمانم می تواند ما را به دلایل سستی روابط بین زن و مرد رهنمون شود.
چیزی که من از صحبت کردن با مردان دریافته ام. (البته مردانی که در زندگی ام دیده ام، نه همه ی مردان ایران، مردانی ظاهرن از طبقه ی متوسط در شهرهای شیراز، تبریز، تهران. مردانی که دوست، همکار، هم کلاسی، دانشجو یا هم خدمتی من بوده اند.) به شکل خلاصه چنین است:
در مورد نگرش به مسائل جنسی، مردان به دو گروه کلی تقسیم می شوند. گروه اول، مردانی که تجربه ی سکس پیش از ازدواج را ندارند و گروه دوم که چنین تجربه ای را دارند.
گروه اول معتقدند که باید زنی “نجیب” را پیدا کنند که مثل خودشان باشد و کاملن بی تجربه باشد. و نیز معتقدند که چنین دختری بسیار کم پیدا می شود. بعد از تشکیل زندگی مشترک ایشان به این دلیل که جامعه بسیار فاسد است مدام و به شکل دیوانه واری شریک زندگی شان را کنترل می کنند.
گروه دوم معتقدند که “زن” باید نجیب باشد. داشتن تجربه یا تجربه های جنسی پیش از ازدواج یا خارج از چارچوب خانواده نشان دهنده و تایید کننده ی این حقیقت است که ایشان انسان های زرنگ و باحالی هستند و هیچ چیز خاص دیگری را بیان نمی کند و هیچ تاثیر دیگری ندارد. این گروه همانند گروه اول بعد از تشکیل زندگی مشترک به این دلیل که جامعه بسیار فاسد است (البته که مسببان و مولدان این فساد آدم فضایی ها هستند و ایشان نیستند) مدام و به شکل دیوانه واری شریک زندگی شان را کنترل می کنند.
پرسش اما این است که چرا مردانی با تجربیاتی اینگونه متضاد باز هم در مورد این مساله به یک نتیجه می رسند. مثل این که یک نفر هیچوقت به شیراز نرفته باشد و معتقد باشد که شیرازی ها شبها روی درخت می خوابند، و یک نفر هم سال ها در شیراز زندگی کرده است، همین را بگوید که آری شیرازی ها همه روی درخت می خوابند.
مردان هر دو گروه وقتی از رابطه ی جنسی با همسرشان لذت نمی برند، ناراحت و عصبانی هستند و علت مشکل را بی تجربه و ناشی بودن زن می دانند و به دنبال یک پارتنر جنسی می گردند تا هم زندگی مشترکشان را داشته باشند و هم لذتشان را ببرند. (چون نجیب بودن وظیفه ای است که خدا بر دوش زنان (البته زنانی که ناموس ایشان هستند) گذاشته است.)
مردان هر دو گروه وقتی که از رابطه ی جنسی لذت می برند با یک مشکل جدید روبرو می شوند و آن اینکه نکند این زن قبلن یا در حال حاضر با مردان دیگری ارتباط داشته / دارد که انقدر دقیق همه چیز را می داند و می داند چه رفتارهایی انجام دهد که یک مرد لذت ببرد!
کوتاه سخن این که یک مرد ایرانی در رابطه ی جنسی اش چه لذت ببرد و چه لذت نبرد در هر صورت با یک معضل روبروست.
من معتقدم بازنده ی اصلی در این شرایط زنان هستند و آسیب بیشتری نسبت به مردان می بینند. و تا نگرش ما در مورد رابطه ی زن و مرد تغییر نکند این مساله حل نخواهد شد. و برای این حل این مساله به یک سری وسایل و مواد احتیاج داریم.
وسایل و مواد لازم برای اهلی کردن مرد ایرانی
یک- زنی که استقلال مالی داشته باشد.
دو- زنی که جرات تنها زندگی کردن داشته باشد.
سه- زنی که جرات بچه دار نشدن حداقل برای چند سال اول زندگی را داشته باشد.
چهار- زنی که دلش برای بچه یا بچه های اش مدام تنگ نشود.
پنج- زنی که برای حل مشکلاتش به جای صحبت کردن با مادر و دختر خاله، فکر کند و کتاب بخواند.
با پدیدار شدن زنانی در جامعه که همه ی این ویژگی ها یا دست کم برخی از این ویژگی ها را داشته باشند. به گمان من مرد ایرانی به مرزهایی که اعلامیه (عهدنامه!) جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ ترسیم کرده است عقب نشینی خواهد کرد.
من دهانم را مدتی بسته بودم، اما امروز در جاده یک تابلو، تابلوی یک معدن مرا خسته کرد، “معدن سنگ لاشه” و آن شن و ماسه ای که قدری کوچک تر زیر این جمله نوشته بود نتوانست صراحت عنوان اصلی را تلطیف کند. معدن، سنگ، لاشه. و در تمام طول مسیر من جلو، کنار راننده نشسته بودم، موسیقی گوش می دادم. ناگهان بغضی گلویم را می فشرد و بی اختیار نفس عمیقی می کشیدم و با زحمت آب دهانم را فرو می دادم.
ناگهان بغضی گلویم را می فشرد و به تو می اندیشیم و به حسرت و به تاریخ و به انسان. و به “باروی بلند دژی در محاصره که به پایداری پای می فشارد.” چه مایه اشک و اندوه همراه با موج ها بر ساحل دریای تاریخ بشر مشت کوبیده، تا دلِ “زبان” به درد آمده و واژه ی حسرت را برای احساساتی که نمی دانستند نامش چیست به ایشان هدیه داد؟
به معدن سنگ لاشه می اندیشم، به انسان، به لاشه ی انسان می اندیشیدم. به ماوت هاوزن، بلزن، داخاو، به صبرا و شتیلا می اندیشیدم، به اردوگاه، به اردو، به گاه، به بی گاه، به سه گاه می اندیشیدم و به دستگاه های موسیقی ایرانی و حصاری که این نواها به ضرب زخمه و نغمه ی نی و پتک کلام پیرامون حسرت ایرانیان کشیده اند، تا آن دیگری، تا آن که معنای هرسناک بیگانه را در این اقلیم نمی داند، تنها محسوس شود و بگذرد….
معدن سنگ لاشه کجاست؟ تمامی خاک زمین معدن سنگ و لاشه است. اما “معدن سنگ لاشه” کجاست؟ کجا بود؟ فراموش کردم.
من دهانم را بسته بودم، اما تو دستور دادی و این بار به ملال گشوده شد، باشد که پسین نوشتار دیگرگونه باشد.
وبگردی